گذشته در من....

The past beats inside me like a second heart
― John Banville, The Sea

+ نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 19:15 توسط

تو رو كجا گم ت كردم؟

روزي چندبار اين صفحه را باز مي كنم و مي بندم.قسم مي خورم كه ديگر ننويسم و باز سياهي شب كه مستولي مي شود دستم ناخودآگاه بهانه تو را مي گيرد.ديروز جواني را در خيابان ديدم كه راه رفتنش شبيه تو بود. ايستادم و نگاهش كردم.مي ديدم كه دور مي شود و صداي شعر بود كه با بغض من در ماشين همخواني كرد: تو رو كجا گم ت كردم ؟

دور شده اي يا نزديك تر؟ مدتهاست به خوابم نمي آيي.گويا دل كنده اي از دنيا مرد سنگين وزن من.دل كنده اي و من اينجا هر روز بي تو جان مي كنم.آدم ها را پس مي زنم. به عشق " نه " مي گويم و نمي گذارم كنج ذهن م را كسي جز خاطره ات اشغال كند.بازخواني تو سالهاست سرگرمي من است. از نو ورق ت مي زنم و از نو عاشق ت مي شوم.چه سهل از دست دادمت به روزگاري كه عشق سخت به دست مي آيد.چه سهل سرنوشت تو را از من ربود به روزهايي كه قصه هاي زيبا كم است.كاش بودي تا ساعت ها برايم حافظ مي خواندي و من سر بر شانه هايت تمام مصرع ها را به سخره مي گرفتم. كاش بودي تا درست مثل همان سه سال، كودكي مي كرديم و از نگاه سنگين همسايه هم نمي رنجيديم. كاش بودي تا تمام شب هايم نه اينچنين در غربت كه در ستاره باران حضورت ، صبح مي شد. تو رو كجا گم ت كردم مرد ؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 19:13 توسط

خاطره ی خوشبختی...
هیچ چیز به اندازه ی خاطره ی خوشبختی ، مانع خوشبختی نیست...

از : آندره ژید

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم خرداد 1393ساعت 0:45 توسط

یکی زیبا و مابقی مسافرند...
لازم نیست دنیا دیده باشد

همین که تو را خوب ببیند

دنیایی را دیده است.

از میلیون ها سنگ همرنگ

که در بستر رودخانه بر هم میغلتند

فقط سنگی که نگاه ما برآن می افتد

زیبا می شود.

تلفن را بردار

شماره اش را بگیر

و ماموریت کشف خود را

به شلوغ ترین ایستگاه شهر

به او واگذار کن.

از هزاران زنی که فردا

پیاده می شوند از قطار

یکی زیبا و مابقی مسافرند.

(عباس صفاری)

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 12:3 توسط

آرامش و آشوب م تویی...

درد هرچه عمیق تر ، صبوری تو بیشتر. زخم هرچه کاری تر،تحمل تو بیشتر. یک بار که در زندگی ات طعم خواستن و نبودن ش را چشیده باشی دیگر دلت نمیاد هرحرفی را به زبان بیاوری. لحظه های با محبوب بودن را می بلعی.وقتی از تو جدا می شود، می ایستی و دقایقی راه رفتنش را نگاه می کنی. وقتی کنارش نشسته ای و رانندگی می کند خیره می شوی به شیار انگشتانش و خطوط چهره اش.وقتی چشمهایش را بر هم می گذارد، می نشینی و دنیا را کوچک می کنی در قاب صورتی که تمام ارامش توست..

عشق، جمع آشوب و آرامش است.همیشه نگران از دست دادن ی.نگران نبودنش. نگران نخواستن ش. نگران قهر و غرورش و اما تمام آرامش دنیا درتوست وقتی کنارش قدم می زنی.وقتی شانه ای بالانر از شانه تو راه می رود. وقتی سایه ای بر سرت سنگینی می کند.عشق تمام نیت خداست از خلق آدمی. آفرید تا آن بالا بنشیند و بر شاهکارش وقتی چشم در چشم شدن های عاشقانه بندگان را می بیند، مرحبا بگوید. 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم خرداد 1393ساعت 18:52 توسط

میایی و می نشینی...
این روزها سر به هوا شده ای. دلت انگار به دنیاست بعد اینهمه سال. روزی چندبار به سراغ م میایی.روزی چندبار اشک را باید پنهان کرد.به خواب هایم سرک می کشی.صدای خنده هایت باز در گوش هایم می پیچد.دستهایت را بعد اینهمه سال به یاد میاورم. حلقه ات را گاهی از گنجه بیرون می کشم و سعی می کنم فراموش نکنم دستان تو چقدر از دستان من بزرگ تر بود. فیلم عروسی را می بینم.تمام ثانیه هایش زنده است. تمام ثانیه هایی که مسخره بازی های تو به اوج رسیده بود. تمام ثانیه هایی که فیلمبردار تلاش می کرد به من بی استعداد اندکی رقصیدن یاد بدهد و تو دایم تکراری می کردی: اگر رقص بلد بود که نمی گرفتمش..

این روزها میایی، می نشینی و در سکوت نگاهم می کنی..تا عمق نگاهت می روم و بازمی گردم..نمی دانم شاید دنیا آنقدر تنگ شده است که دلم بی کران آغوش تو را می خواهد..این روزها دلم زندگی می خواهد..نه این زندگی احمقانه عاری از تو...دلم می خواست بودی من برایت قرمه سبزی درست می کردم..من برایت کوکو سبزی با سبزی پلو درست می کردم..من پیراهن ت را شب اتو می کردم و قسم ت می دادم که صبح همین پیراهن را با همین شلوار بپوش..دست می بردم و موهایت را هر صبح شانه می کردم.. برایت آبمیوه می گرفتم... پشت در حمام می ایستادم تا با حوله داغ غافلگیرت کنم..صدایت می کردم مهران شام و تو با همان شیطنت همیشگی می گفتی : نیمرو داریم؟

این روزها دلم به قد تمام سالهای نبودت "زن بودن" را آرزو می کند..به من بگو چرا بعد از تو از تمام این کارها متنفرم ؟

+ نوشته شده در شنبه دهم خرداد 1393ساعت 1:29 توسط

خاطره هایم ...
هنوز وقتی آب طالبی می گیرم یا آب هندوانه همان تصویر همیشگی می رقصد در میان خاطره هایم..از تو چه پنهان هیچ آب هنداونه ای نیست که بی اشک نوشیده شود..خاطره های با تو تا سالها پس از خودت زنده می مانند. در من نفس می کشند و ثانیه ها را کش دار و تب دار می کنند.در زندگی هر آدمی یک نفر و تنها یک نفر است که رفیق می ماند، که با او می توانی تا ته دیوانه بازی های دنیا بروی.که با او تمام روزهای جوانی ات را به پیری برسانی و از این پیر شدن از این گذر زمان و از این به هیچ نهایی نزدیک شدن نهراسی.در زندگی هر آدمی یک نفر و تنها یک نفر است که می توانی سر بر شانه هایش بگذاری و ساعت ها تمام رازهای مگو ، تمام اشتباهات پنهان تمام نفرت ها و عشق ها را زمزمه کنی و وقتی سر از شانه اش برمی داری ببینی که هنوز دوستت دارد.در زندگی هر آدمی فقط یک نفر و تنها یک نفر است که می توانی در باران دست هایت را به میانه گیسوان مرطوب ش ببری و فریاد بزنی : دوستت دارم دیوانه... تو آن یک دیوانه من بودی که هنوز دوستت دارم دیوانه وار....

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم خرداد 1393ساعت 13:40 توسط

سارای تو ....
این روزها بیش از هر روز دیگری در این هفت سال نبودن ت فکر می کنم که اگر نرفته بودی من بسیاری از دردهای زندگی را هرگز تجربه نکرده بودم...اگر نرفته بودی شاید اینهمه دلهره در من جا خوش نکرده بود.. اینهمه ترس از فردا روزهایم را به خود منقش نکرده بود... اگر نرفته بودی شاید من امروز سارای دیگری بودم...سارای تو ....

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم خرداد 1393ساعت 22:16 توسط

بگشای در .....
برخی شب ها نامت کافی ست تا دیوانه شوم.. ماشین را روشن می کنم و پرواز می کنم به سمت تو ... حس می کنم از هر حسی در دنیا جز تو تهی شده ام..حس می کنم ثانیه های آن شب از تو لبالب شده اند..ارام باند سمت راست اتوبان را می گیرم و آنچنان مصم می آیم که گویا قرار است تا دقایقی دیگر در را باز کنی و من در آغوش مردانه ات گم شوم..می آیم و پارک می کنم پشت در خانه ات.. در میله ای بزرگ را بسته اند... از لای میله ها تنها آرامش خانه تو و همه رفتگان است که بر صورتم سیلی می زند... ماشین را خاموش می کنم... صدای چراغ راهنما تمام اتاق ماشین را پر می کند.. دقایقی در سکوت به تو فکر می کنم که ارام در منزل ت دراز کشیده ای و به خودم که اینچنین روی زمین غریب م بی تو ...مقاومت می کنم اما یاد تو هر سدی را می شکند... اشک سرازیر می شود..شانه هایم از نبود تو می لرزند... تو نیستی و من پشت در آهنی قبرستان به ساعت 11 شب رسیده ام و زار می زنم... تمام نبودن ت را فریاد می زنم...چشمهایم را می بندم و تصورم می کنم که ارام در تاریکی شب به من خیره نگاه می کنی.. مثل تمام شب های آن دو سال زندگی مشترک... تصور می کنم که مثل تمام آن شب ها خودم را از میان بازوانت به قلبت رسانده ام و جایی برای این سر بی سامان یافته ام... تصور می کنم که قلب تو همچنان زیر گوش هایم لالایی می خواند و تو ارام دست بر گونه ام گذاشته ای و دنیا را به من هدیه داده ای ... تصور می کنم و دوباره از باند سمت راست به خانه بازمی گردم...

پی نوشت : دیشب چنین شبی بر من گذشت ..... مثل ده ها شب دیگر در این سالهای سنگین نبودن ت ....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 23:42 توسط

پناه م باش
روزهایم سنگین شده اند... شب هایم مملو از ناآرامی...ترس دوباره به جان م افتاده است..از هر اتفاق تازه ای می ترسم ...روزهاست که اجازه نمی دهم کسی مرا در پناه خود بگیرد...روزهاست با هیچ کس حرفی از ناگفته هایم نمی زنم..روزهاست با خودم حرف می زنم...بعد تو هیچ رازداری نبود... با اینهمه گمان نکن که باخته ام ... من همچنان انا راضیه مرضیه ام...هرچه رضای اوست، بر زندگی ام جاری باد .... آرام بخواب مرد من ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 23:11 توسط

کاش های بی پایان...
چقدر این روزها دوست داشتم تو باشی ...دوست داشتم باشی و نگاهم کنی و در گوش م زمزمه کنی : تو بهترینی ! من هیچ گاه بهترین نبودم اما لذتی داشت در چشم تو بهترین بودن ...کاش بودی ....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 2:40 توسط

هنوز نفس می کشی
هنوز می آیی .می نشینی .زل می زنی.پلک نمی زنی.با چروک های کوچک دور چشمهایت می خندی.پنهانی شکلاتی را به سرعت قورت می دهی.دستانت بوی سیگاری را می دهد که مخفیانه کشیده ای.لب هایت را ورمی چینی و در گوشم زمزمه می کنی: "ببین گناه دارم !". تو چرا اینهمه زنده مانده ای پس از مرگت مرد ؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 15:41 توسط

برف است دیگر
برف است دیگر..به خیال خودش سبک سبک می آید و می نشیند و می رود.. نمی داند با دل من نگون بخت چه می کند که بدن ت را در برف به خاک سپردم...برف است دیگر سبک می آید و غمی سنگین را مهمان شب و روزم می کند..

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 17:21 توسط

شاید روزی ...
یک چیزهایی را نمی توانم از زندگی ام خط بزنم..نمی توانم برای تو ننویسم..از تو نگویم...شاید یک روز برای آدم دیگری هم نوشتم ...شاید یک روز دوباره عاشقی کردم... اما می دانم که تا آخر عمر برای تو هم خواهم نوشت...تو را نمی توانم پنهان کنم...اگر دست بتواند ننویسد ، چشم هم می تواند پنهان کند؟ غم ت بزرگ بود.. بزرگ....این بزرگ را نمی توانم به این راحتی کنار بزنم...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1392ساعت 19:18 توسط

18 روز مانده به ....
و این دی ماه لعنتی از راه رسید...

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392ساعت 16:8 توسط

خط نگاهت....
یک چیزی کم است در زندگی ام.. بعد اینهمه سال به خیابان های بی تو ، به لیوان آب هندوانه بدون برق چشمانت، به قلیان های بدون حضورت ، به فیلم دیدن های در نبودت و شاید به زندگی بی تو عادت کرده ام... اما باز یک چیزی کم است...یک چیزی تا روزی که زنده ام کم است...چیزی شبیه خط نگاهت بر چشم های بسته ام...چیزی که هیچ گاه با چشم باز ندیدم و ای کاش به جای دل با چشم دیده بودم تا آن یکی هم امروز کم نباشد...

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 0:32 توسط

عنوان ندارد!
امروز متنی خواندم که نوشته بود یا دل نبند یا اگر بستی به بی قرارها دل نبند.. تو همیشه بی قرار بودی .. همیشه.. حالا قرار گرفته ای در آغوشش و من راضی ام به قرار تو دلیل تمام بی قراری هایم ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 0:6 توسط

چشمهایت...

با چشم های باز مردن یک جور انتقام گرفتن از زنده هاست چون هر کس به آن چشم ها نگاه کند حداقل تا مدتی نمی تواند فراموشش کند. شاید برای همین تا بالای سر مرده می رسند پیش از هر کاری چشم هایش را می بندند. )محمد رضا کاتب | هیس)

امروز این متن مرا برد به 18 دی ماه 86 ساعت دو دقیقه از دوازده ظهر گذشته ...به ثانیه های سنگین آخر که صدایم کردی ..دست بردم زیر سرت..نگاهت سنگین شد.. یاد مکالمه شب گذشته ات افتادم و دستم را از زیر سرت بیرون کشیدم.. این بار آرام با چشمهای باز خوابیدی.. پلک هایت را با انگشتانم پایین کشیدم و خواندم : انا الله و انا الیه راجعون... من اما چشمهایت را بستم تا نبینی که  دنیا بعد تو چه قفس تنگی ست ..

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1392ساعت 17:34 توسط

یک شب هایی
عشقبازی های  رفتگان متفاوت است انگار.. یک شب هایی احساس می کنم خودت را به ثانیه ثانیه های زندگیم تزریق می کنی.. احساس می کنم می آیی می نشینی روبه روی چشمهایم و زل می زنی و زل می زنی و زل می زنی..یک شب هایی احساس می کنم به کمتر از اشک های من رضایت نمی دهد این عشق ... یک شب هایی احساس می کنم این اشک ها انگشتان تو است که وکیل ت شده اند تا گونه هایم را بنوازند...وای از این یک شب های من و تو در خلوتی که به خلوت های این دنیا شباهتی ندارد...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت 23:59 توسط

دوباره...
بتوانم اگر دوباره ببوسمت .. وای اگر محال دوباره ممکن شود .....

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت 0:41 توسط