باز هم تولدت...

فردا، اگر بودی 38 ساله می شدی. روزی که مرا ترک کردی 30 سال داشتی. 8 سال می شود که نیستی.8 سال است که به نیمه فروردین که می رسم خاطره یکی از نخستین گفت و گوهای ت با سارای بداخلاق و عبوس را با خودم تکرار می کنم. به یاد می آورم که سر میز اقتصادی روزنامه وقایع اتفاقیه با آن هیکل درشت ، پیراهن آستین کوتاه آبی رنگ با دکمه های تا روی سینه باز نشسته بودی و می نوشتی. یکباره برگشتی و برای اولین بار در مدت کوتاه آشنایی مان خیره در چشم هایم نگاه کردی و گفتی : متولد چه روزی هستی؟ و من که از آنهمه جسارت در کلام تو شوکه شده بودم مثل یک آدم آهنی جواب دادم : 18 فروردین. خنده از سر اطمینانی زدی و گفتی : من هم . رویت را برگرداندی و به نوشتن ادامه دادی. انگار دنیا پس از آن چند ثانیه توقف دوباره به کار خود رسیده بود و من و تو را یک روز و یک تاریخ به هم گره زد . چند روز بعد در دفتر هفته نامه بنیاد ، تکه ای شبیه استخوان را لای مشت م گذاشتی و گفتی چند دقیقه نگاهش دار. همین کار را کردم و بعدها گفتی دندان مار بود و  به من دادی تا در برابر عشق تو رام شوم. مثل کودکان انگار از یافتن یک همزاد شاد شده باشی تا به ادم های حدید می رسیدیم کار را به ماه و روز تولد می کشاندی و با افتخار می گفتی : من و سارا هر دو متولد 18 فروردین هستیم. فکر می کردی این یکسانی ما را به هم متصل تر می کند. حالا 8 سال است که تو دیگر زندگی نمی کنی و من نیز. یاد دو تولدی می افتم که با هم گرفتیم. یاد تقلای خودم برای پنهان نگاه داشتن هدیه ات تا ساعت مناسب و شیطنت تو که تمام خانه را به هم می ریختی تا پیدایش کنی. یاد آخرین هدیه تولدی که بهار 86 برایت خریدم و تو مثل کودکان به همه نشان ش می دادی و می گفتی : سارا خریده برای تولدم. حالا 8 سال است که دلم می خواهد بروم خرید تولد برایت اما ... حالا 8 سال است که به رویای مان برای اینکه فرزندی متولد فروردین داشته باشیم لبخند می زنم. حالا 8 سال است که هیچ تبریک تولدی مرا شاد نمی کند. تو اگر بودی لاغر تر شده بودی . موهایت سفیدتر شده بود. کنار هم پیرتر شده بودیم. کنار هم 8 سال بیشتر دعوا کرده بودیم ، قهر کرده بودیم و باز به شب که رسیده بودیم من سرم را گذاشته بودم روی شانه ات و گفته بودم : اذیت م نکن. و تو با همان خصلت به عهده گرفتن تمام تقصیرهای دنیا بر من هیچ خرده ای نگرفته بودی و ارام در گوش م می گفتی : چشم بی بی .

8 سال است که ادم های زیادی می گویند: تولدت مبارک اما من صدای تو را ارزو می کنم که صبح 18 ام فروردین سرم را وقتی که خواب خواب م بچسبانی روی سینه ات و بگویی : تولدمان مبارک بی بی و ارام پیشانی ام را ببوسی و من خودم را جمع کنم در آغوش چون دریای ت . هیچ کس هرگز من را چون تو دوست نداشت مهران م .

تولدمان مبارک....

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:38 توسط

خواب تو

هشتمین بهار بی تو از راه می رسد. فکر می کنم مگر چقدر عمر کرده ام که هشت بهار آن بی تو گذشت؟ هشت بهار از جوان ترین روزهای عمرم بی تو از راه رسید. دنیا منتظر هیچ عشقی نمی ماند مهران م. دنیا پتیاره ای ست که چندان بویی از عشق نبرده است. سال سختی بر سارای ت گذشت. آنقدر سخت که فکر می کنم از سال پرواز تو هم سخت تر بود. سال ی که در تک تک شب هایش آرزو کردم کاش بودی و حرف هایی را که به هیچ کس جز تو نمی توانم بگویم برایت شبی هزار بار تکرار می کردم تا شاید این تکرار خاطره های تلخ را از من دور می کرد. می توانم برای همه لبخند بزنم. برای همه شاد باشم. برای همه بگویم که دنیا چقدر جای قشنگی است اما هشت سال است که کوله باری از حرف مانده که برای هیچ کس نزده ام. از آن حرف هایی که تا می رسیدم خانه برای تو می گفتم . از ان حرف هایی که شب ها سرم را می گذاشتم روی شانه مردانه ات و تو دست های کوچک ت را می نشاندی روی گونه هایم و هرگز هم نمی گفتی : قوی باش. گریه نکن. می گذاشتی هر آنچه باید بر زبان بیاورم را بگویم. می گذاشتی ارام بگیرم با ارامش تو . می گذاشتی اصلا غرغروترین زن دنیا باشم در آن چند دقیقه.

حالا هشت سال است که برای همه فیلم بازی می کنم چون تو نیستی که سارای واقعی را برایش عیان کنم. هرکسی ازارم می دهد می گوید مهم نیست و می گذرم. می گویم دنیا است و می گذرم. در این یک سال به اندازه تمام سال های نبودن ت گفت م مهم نیست اما مهم بود. به خاطر خودخواهی ادم ها هزینه دادم. به خاطر توهم ادم ها اشک ریختم. به خاطر بدبودن ادم ها محبور شدم فیلم بازی کنم. به خاطر انسانیت های فراموش شده مجبور شدم نقاب بزنم. به چه حس هایی احترام گذاشتم چون فکر می کردم دنیا کوچک است و نباید سخت گرفت ... روزهاست که به خوابم نمی آیی. روزهاست که چشم های ریزت را در خواب نمی بوسم. روزهاست که برایت شعر نمی خوانم تا تو چشم هایت را ببندی و ارام بگیری. روزهاست که ان موبایل قدیمی را روشن نکرده ام که صدای ت را بشنوم.کاش عیدی امسال م از خدا ، خواب تو باشد. 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:12 توسط

به خواب روی شانه ات بیا بد عادت م بکن...

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:42 توسط

حسرت مداوم زندگی ام، مرد من. یک چیزهایی هرگز در زندگی ام تکرار نخواهند شد. دوست داشتم همیشه همه مرا به نام تو بشناسند. دوست داشتم از تو یادگاری داشتم. دوست داشتم زمان همانجا در میدان ولیعصر به وقت اردیبهشت 83 می ماند و من برای نخستین بار دستانت را می گرفتم و در گوش ت می گفتم : کار دل تمام شد. دوست داشتم وقتی برای م روی یک تکه کاغذ مچاله نوشتی : دوستم داری؟ دستم را حلقه می کردم دو گردن ت و مثل همیشه روی انگشت ها می ایستادم تا بتوانم گونه ات را ببوسم. دوست داشتم دم اخر می ماندم در آغوش ت شاید خدا به عشق رحم می کرد و تنهایی اش را با بردن تو جبران نمی کرد. دوست داشتم زمان برگردد به تک تک شب های ان دو سال. به تمام وقت هایی که برای ت ابمیوه می اوردم و ذوق چشمایت ، پایان دنیای من بود. دوست داشتم برگردم به همان ثانیه ساده ای که نتوانستم در کشو را ببندم و صدایت کردم و تو با خنده بالای سرم ظاهر شدی و گفتی همین جوری بنشین تا این قیافه ات را ثبت کنیم. چه عکس بکری شد و هنوز با دیدن ش دلم برای آن سارای کوچک مستاصل می سوزد که چشم به دوربین تو دوخته بود. گاهی وقت ها ماشین را پارک می کنم یک گوشه از خیابان و خیره می شوم به مردم. به ادم هایی که کنار هم هستند و دوشادوش هم . تو را تصور می کنم که شبی در گوش ت گفتم : مهران من و تو با هم پیر نمی شویم و تو با بوسه ات خاموش م کردی. همان شب فهمیدم که تمام مسیر زندگی ام تغییر خواهد کرد بی تو . مهران کاش بودی و ما هیچ کار خاصی برای دنیا نمی کردیم اما کنار هم مثل تمام این ادم های تکراری ، تکرار می شدیم. کاش بودی تا هر شب کلی ناز ت را بکشم تا یک صفحه از کتاب جدید را ترجمه کنی و من بنشینم کنارت و تایپ کنم. بعد تو دنیا نایستاد مهران. ادم ها هیچ کدام به پشت سرشان هم نگه نکردند اما نمی دانم چرا من هفت سال است که مسیر را برعکس می روم و هر روز دوباره به تو می رسم در همان ساختمان خیابان ویلا، روزنامه وقابع الاتفاقیه.دل م برای دستی که حلقه می کردی دور کمرم و برای م مسخره بازی در می اوردی تنگ است. دلم برای تمام روزهایی که دنیا را به شوخی می گرفنی و بلند بلند می خندیدیم تنگ است. دلم برای ان دقیقه ای که می ایستادی دم در تا موهایت را شانه کنم و بگویم : ماه شدی ، تنگ است. دلم برای تویی که همسرم بودی تنگ است.

+ نوشته شده در جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:44 توسط

بيا امشب مرا در اغوش بگير و با خودت ببر. كافي ست اينهمه دوري از شانه هايت مهران. بيا امشب زن ت را بردار و برو . تمام سال هاي نبودن ت ايستادم تا شرمنده نشوي از داشتن چون من ي. امشب مي خواهم تمام ان سال ها را بنشينم. بيا كنارم بنشين. بيا سرم را بگير مابين دستهاي ت . بيا مثل روزهاي اخر بودن ت من پاي تو مي شوم سنگيني ات را بينداز روي شانه هايم و كنارم راه برو. تو فقط بيا و در گوش م زمزمه كن : بي بي . اينهمه تنهايي را اينهمه سال به دوش كشيدم تا به تو نزديك تَر شوم . تو چرا اينهمه دور شدي رفيق ؟ 

+ نوشته شده در جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:36 توسط

جنس دلتنگی برای تو با تمام دلتنگی های دنیا متفاوت است. یک روزهایی فقط برای تو است و لاغیر. یک روزهایی هیچ خاطره ای از تو دم دست نیست و تو در خلا می ایستی و نگاه م می کنی. یک روزهایی دلم می خواهد مثل آن یک شبی که در ذهن م سالهاست ماندگار است روبه رویت بایستم و هیچ حرفی نزنی. هم تو سکوت کنی و هم من. دلم می خواهد دستهایم را روی شانه هایت بگذارم و انقدر عمیق نگاهت کنم که باز برای من شوی. مثل آن شبی که انقدر نگاهت کردم که اشک از چشم هایت لغزید و در گوش م زمزمه کردی : با خودت این کار را نکن. صدایت را فراموش کرده ام. شکل نگاه کردن ت را فراموش کرده ام. دستهایت را نیز. فکر نکردی وقتی اینقدر زود تنهایم گذاشتی من اینهمه سال را چگونه بدون تو ، بگذرانم؟

برخی دلتنگی ها آدرس دارند. برخی دلتنگی ها مرا یک راست به تو می رسانند. دلتنگی برای تو شناسنامه دارد.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:56 توسط

مهران م
دلم خواست بودی و امشب راس ساعت هفت و نیم با هم از زیر پل کریمخان رد می شدیم. دلم می خواست بودی و امشب تو چای دم می کردی و من نگاه ت می کردم... ببین چه ناگهانی هجوم می آوری به ثانیه هایم ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ساعت 17:32 توسط

تو کم کم بار بستی
روزهای منتهی به نبودن ت ...روزهای منتهی به تمام شدن زمینی مان..

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ساعت 19:12 توسط

شاید صدای تو را بشنوم....

به تحریریه بازگشته ام...پس از شش سال دوباره به میزهای سفیدی رسیده ام که در فاصله ای اندک از هم چیده شده اند.. به نفس کشیدن های شاید سی نفر در یک اتاق.. به دوستان ت که از مقابل م رژه می روند و من هی بغض می کنم و جایی نیست جز دستشویی روزنامه تا اندکی ارام شوم..گاهی چشم هایم را می بندم و تصورت می کنم که شانه به شانه ام نشسته ای و تند تند می نویسی..تصورت می کنم که نگاهم سنگین م را می خوانی و روی برمی گردانی : چشمکی می زنی و من غرق در اشتیاق از داشتن ت می شوم.. تصورت می کنم که برایت چای می آورم و تو به زبان که نه با نگاه تشکر می کنی...خودم را تصور می کنم که باز عنان از دست داده و کم طاقت شده سر بر میز گذاشته و ارام اشک می ریزم و تو انگشتان تپل ت را بر گونه هایم می کشی و می گویی : زشته دختر ... تصورت می کنم که وقتی می خواهم ساعتی از تو زودتر به خانه برگردم خم می شم و به بهانه در گوش ت چیزی گفتن می بوسمت و تو لبخند ریزی می زنی ... تصورت می کنم که تا دم پله های اعتماد ملی همراهی ام می کنی و در دل ت هم فکر می کنی چه مرد نازنینی هستم من !!!! تصورت می کنم و کم تحمل می شوم...هیچ گاه فکر نمی کردم بعد هفت سال هنوز بازگشت به یک تحریریه اینچنین مرا در هم بریزد...از تمام ادم ها گریزان م ..نمی خواهم هیچ کس از من سوال کند : چگونه ای ؟؟؟ دلم می خواهد همه سکوت کنند شاید صدای تو را بشنوم ... شاید صدای تو را بشنوم...

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 22:28 توسط

به مرداد رسیده ام
به مرداد رسیده ام.. به یکی از آن ماه های سال که دلم فقط بهانه تنهایی را می گیرد..به ماه من و تو ... به شوق هایمان برای زیر یک سقف رفتن..به شیطنت های بچه گانه ات..به خاطره خرید رفتن های بسیار محدود و غر زدن های نامحدود از اینهمه رسم و رسوم.. به خاطره تنها 10 دقیقه صرف خرید حلقه کردن و سفارش کارت دادن در کمتر از نیم ساعت ... به خاطره ساده زندگی کردن ی و سهل گرفتنی که یادم دادی..به مرداد رسیده ام و خاطره تپش های قلب م برای در آغوش کشیدن ت...به مرداد رسیده ام و یاد آن شب بیست و یکمی که باران زد و خدا هم بر پایان زودهنگام خوشبختی ام گریست...اگر هزار بار دگر به گذشته بازگردم عروس تو خواهم شد که پیرهن خوشبختی را بی هیاهو و در سکوت تن م کردی ...خانه ابدی ات آباد که دنیای سارا را به یمن حضورت رونقی ابدی بخشیدی ...

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد ۱۳۹۳ساعت 0:43 توسط

گذشته در من....

The past beats inside me like a second heart
― John Banville, The Sea

+ نوشته شده در سه شنبه سوم تیر ۱۳۹۳ساعت 19:15 توسط

تو رو كجا گم ت كردم؟

روزي چندبار اين صفحه را باز مي كنم و مي بندم.قسم مي خورم كه ديگر ننويسم و باز سياهي شب كه مستولي مي شود دستم ناخودآگاه بهانه تو را مي گيرد.ديروز جواني را در خيابان ديدم كه راه رفتنش شبيه تو بود. ايستادم و نگاهش كردم.مي ديدم كه دور مي شود و صداي شعر بود كه با بغض من در ماشين همخواني كرد: تو رو كجا گم ت كردم ؟

دور شده اي يا نزديك تر؟ مدتهاست به خوابم نمي آيي.گويا دل كنده اي از دنيا مرد سنگين وزن من.دل كنده اي و من اينجا هر روز بي تو جان مي كنم.آدم ها را پس مي زنم. به عشق " نه " مي گويم و نمي گذارم كنج ذهن م را كسي جز خاطره ات اشغال كند.بازخواني تو سالهاست سرگرمي من است. از نو ورق ت مي زنم و از نو عاشق ت مي شوم.چه سهل از دست دادمت به روزگاري كه عشق سخت به دست مي آيد.چه سهل سرنوشت تو را از من ربود به روزهايي كه قصه هاي زيبا كم است.كاش بودي تا ساعت ها برايم حافظ مي خواندي و من سر بر شانه هايت تمام مصرع ها را به سخره مي گرفتم. كاش بودي تا درست مثل همان سه سال، كودكي مي كرديم و از نگاه سنگين همسايه هم نمي رنجيديم. كاش بودي تا تمام شب هايم نه اينچنين در غربت كه در ستاره باران حضورت ، صبح مي شد. تو رو كجا گم ت كردم مرد ؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم تیر ۱۳۹۳ساعت 19:13 توسط

خاطره ی خوشبختی...
هیچ چیز به اندازه ی خاطره ی خوشبختی ، مانع خوشبختی نیست...

از : آندره ژید

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 0:45 توسط

یکی زیبا و مابقی مسافرند...
لازم نیست دنیا دیده باشد

همین که تو را خوب ببیند

دنیایی را دیده است.

از میلیون ها سنگ همرنگ

که در بستر رودخانه بر هم میغلتند

فقط سنگی که نگاه ما برآن می افتد

زیبا می شود.

تلفن را بردار

شماره اش را بگیر

و ماموریت کشف خود را

به شلوغ ترین ایستگاه شهر

به او واگذار کن.

از هزاران زنی که فردا

پیاده می شوند از قطار

یکی زیبا و مابقی مسافرند.

(عباس صفاری)

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 12:3 توسط

آرامش و آشوب م تویی...

درد هرچه عمیق تر ، صبوری تو بیشتر. زخم هرچه کاری تر،تحمل تو بیشتر. یک بار که در زندگی ات طعم خواستن و نبودن ش را چشیده باشی دیگر دلت نمیاد هرحرفی را به زبان بیاوری. لحظه های با محبوب بودن را می بلعی.وقتی از تو جدا می شود، می ایستی و دقایقی راه رفتنش را نگاه می کنی. وقتی کنارش نشسته ای و رانندگی می کند خیره می شوی به شیار انگشتانش و خطوط چهره اش.وقتی چشمهایش را بر هم می گذارد، می نشینی و دنیا را کوچک می کنی در قاب صورتی که تمام ارامش توست..

عشق، جمع آشوب و آرامش است.همیشه نگران از دست دادن ی.نگران نبودنش. نگران نخواستن ش. نگران قهر و غرورش و اما تمام آرامش دنیا درتوست وقتی کنارش قدم می زنی.وقتی شانه ای بالانر از شانه تو راه می رود. وقتی سایه ای بر سرت سنگینی می کند.عشق تمام نیت خداست از خلق آدمی. آفرید تا آن بالا بنشیند و بر شاهکارش وقتی چشم در چشم شدن های عاشقانه بندگان را می بیند، مرحبا بگوید. 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 18:52 توسط

میایی و می نشینی...
این روزها سر به هوا شده ای. دلت انگار به دنیاست بعد اینهمه سال. روزی چندبار به سراغ م میایی.روزی چندبار اشک را باید پنهان کرد.به خواب هایم سرک می کشی.صدای خنده هایت باز در گوش هایم می پیچد.دستهایت را بعد اینهمه سال به یاد میاورم. حلقه ات را گاهی از گنجه بیرون می کشم و سعی می کنم فراموش نکنم دستان تو چقدر از دستان من بزرگ تر بود. فیلم عروسی را می بینم.تمام ثانیه هایش زنده است. تمام ثانیه هایی که مسخره بازی های تو به اوج رسیده بود. تمام ثانیه هایی که فیلمبردار تلاش می کرد به من بی استعداد اندکی رقصیدن یاد بدهد و تو دایم تکراری می کردی: اگر رقص بلد بود که نمی گرفتمش..

این روزها میایی، می نشینی و در سکوت نگاهم می کنی..تا عمق نگاهت می روم و بازمی گردم..نمی دانم شاید دنیا آنقدر تنگ شده است که دلم بی کران آغوش تو را می خواهد..این روزها دلم زندگی می خواهد..نه این زندگی احمقانه عاری از تو...دلم می خواست بودی من برایت قرمه سبزی درست می کردم..من برایت کوکو سبزی با سبزی پلو درست می کردم..من پیراهن ت را شب اتو می کردم و قسم ت می دادم که صبح همین پیراهن را با همین شلوار بپوش..دست می بردم و موهایت را هر صبح شانه می کردم.. برایت آبمیوه می گرفتم... پشت در حمام می ایستادم تا با حوله داغ غافلگیرت کنم..صدایت می کردم مهران شام و تو با همان شیطنت همیشگی می گفتی : نیمرو داریم؟

این روزها دلم به قد تمام سالهای نبودت "زن بودن" را آرزو می کند..به من بگو چرا بعد از تو از تمام این کارها متنفرم ؟

+ نوشته شده در شنبه دهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 1:29 توسط

خاطره هایم ...
هنوز وقتی آب طالبی می گیرم یا آب هندوانه همان تصویر همیشگی می رقصد در میان خاطره هایم..از تو چه پنهان هیچ آب هنداونه ای نیست که بی اشک نوشیده شود..خاطره های با تو تا سالها پس از خودت زنده می مانند. در من نفس می کشند و ثانیه ها را کش دار و تب دار می کنند.در زندگی هر آدمی یک نفر و تنها یک نفر است که رفیق می ماند، که با او می توانی تا ته دیوانه بازی های دنیا بروی.که با او تمام روزهای جوانی ات را به پیری برسانی و از این پیر شدن از این گذر زمان و از این به هیچ نهایی نزدیک شدن نهراسی.در زندگی هر آدمی یک نفر و تنها یک نفر است که می توانی سر بر شانه هایش بگذاری و ساعت ها تمام رازهای مگو ، تمام اشتباهات پنهان تمام نفرت ها و عشق ها را زمزمه کنی و وقتی سر از شانه اش برمی داری ببینی که هنوز دوستت دارد.در زندگی هر آدمی فقط یک نفر و تنها یک نفر است که می توانی در باران دست هایت را به میانه گیسوان مرطوب ش ببری و فریاد بزنی : دوستت دارم دیوانه... تو آن یک دیوانه من بودی که هنوز دوستت دارم دیوانه وار....

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۳ساعت 13:40 توسط

سارای تو ....
این روزها بیش از هر روز دیگری در این هفت سال نبودن ت فکر می کنم که اگر نرفته بودی من بسیاری از دردهای زندگی را هرگز تجربه نکرده بودم...اگر نرفته بودی شاید اینهمه دلهره در من جا خوش نکرده بود.. اینهمه ترس از فردا روزهایم را به خود منقش نکرده بود... اگر نرفته بودی شاید من امروز سارای دیگری بودم...سارای تو ....

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم خرداد ۱۳۹۳ساعت 22:16 توسط

بگشای در .....
برخی شب ها نامت کافی ست تا دیوانه شوم.. ماشین را روشن می کنم و پرواز می کنم به سمت تو ... حس می کنم از هر حسی در دنیا جز تو تهی شده ام..حس می کنم ثانیه های آن شب از تو لبالب شده اند..ارام باند سمت راست اتوبان را می گیرم و آنچنان مصم می آیم که گویا قرار است تا دقایقی دیگر در را باز کنی و من در آغوش مردانه ات گم شوم..می آیم و پارک می کنم پشت در خانه ات.. در میله ای بزرگ را بسته اند... از لای میله ها تنها آرامش خانه تو و همه رفتگان است که بر صورتم سیلی می زند... ماشین را خاموش می کنم... صدای چراغ راهنما تمام اتاق ماشین را پر می کند.. دقایقی در سکوت به تو فکر می کنم که ارام در منزل ت دراز کشیده ای و به خودم که اینچنین روی زمین غریب م بی تو ...مقاومت می کنم اما یاد تو هر سدی را می شکند... اشک سرازیر می شود..شانه هایم از نبود تو می لرزند... تو نیستی و من پشت در آهنی قبرستان به ساعت 11 شب رسیده ام و زار می زنم... تمام نبودن ت را فریاد می زنم...چشمهایم را می بندم و تصورم می کنم که ارام در تاریکی شب به من خیره نگاه می کنی.. مثل تمام شب های آن دو سال زندگی مشترک... تصور می کنم که مثل تمام آن شب ها خودم را از میان بازوانت به قلبت رسانده ام و جایی برای این سر بی سامان یافته ام... تصور می کنم که قلب تو همچنان زیر گوش هایم لالایی می خواند و تو ارام دست بر گونه ام گذاشته ای و دنیا را به من هدیه داده ای ... تصور می کنم و دوباره از باند سمت راست به خانه بازمی گردم...

پی نوشت : دیشب چنین شبی بر من گذشت ..... مثل ده ها شب دیگر در این سالهای سنگین نبودن ت ....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 23:42 توسط

پناه م باش
روزهایم سنگین شده اند... شب هایم مملو از ناآرامی...ترس دوباره به جان م افتاده است..از هر اتفاق تازه ای می ترسم ...روزهاست که اجازه نمی دهم کسی مرا در پناه خود بگیرد...روزهاست با هیچ کس حرفی از ناگفته هایم نمی زنم..روزهاست با خودم حرف می زنم...بعد تو هیچ رازداری نبود... با اینهمه گمان نکن که باخته ام ... من همچنان انا راضیه مرضیه ام...هرچه رضای اوست، بر زندگی ام جاری باد .... آرام بخواب مرد من ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:11 توسط