دیگر کاری در دنیای بدون تو ندارم...

عادت برای تو نوشتن را به خفا برده ام اما رسالتی ست که هر سال به همین روزها که می رسم گرد از خانه ای که تو ساخته بودی بربایم. هرسال فکر می کنم سخت ترین سال بی تو گذشته است و باز سال بعد می بینم که سخت ترین باز از راه رسیده است. همین روزها بود که سرنوشت تو را با ان شانه های پهن ، با ان چشم های ریز براق با ان دست های بی نهایت مهربان بخشنده با ان شوخ طبعی شیرین با آنهمه شور به زندگی از اغوش م ربود و برد. روزگار اجازه نداد با تو خاطره های بسیار بسازم. همان خاطره های محدود را هر روز نو می کنم. هر شب پیش از خواب از او سوال می کنم : پیش تو آرام است ؟

هشت سال گذشته از دی ماه سیاه. از شبی که صورتم را به محاصره دست هایت در اوردی و گفتی : برای تو بعد از خودم گریه می کنم. برای روزهای سخت تو گریه می کنم.

چقدر خام بودم که عشق تو را انهمه دیر باور کردم. چقدر خام بودم که هر بار گفتی : باور می کنی بیش از هرکسی در زندگی ام دوستت دارم با شک نگاهت کردم. چقدر بچه بودم و نمی فهمیدم چشمهایت چه داغ بزرگی را در خود پنهان کرده اند.

سخت گذشته است مهران. سخت. انقدر سخت که گاهی می ایستم روبه روی اینه و از خودم سوال می کنم : این تویی اینچنین زخم خورده ؟ این تویی اینچنین داغ دیده ؟ این تویی اینهمه شکسته و باز ایستاده ؟

همه این هشت سال هر سختی که اوار شد روی سرم فکر کردم دوره غم کوتاه است و می گذرد. روزی که خدا تو را از من پس گرفت فکر کردم باید به اندازه 3 سال داشتن تو 3 سال صبوری کنم و گلایه ای از او هم در کار نباشد. حالا روزها گذشته و من هر شب از او می پرسم : چرا من ؟

چقدر حرف با تو دارم مرد. چقدر کاغذ سیاه کرده ام در این سال ها و باز حرف مانده روی دل لامصب ی که قرار نمی گیرد. سکوت های طولانی ام با ادم های این زمین را با نوشتن برای تو جبران کرده ام. روزهاست که برای نبودن تو اشک نمی ریزم . رها شده ای. این دنیا به اندازه ای متعفن ، به اندازه ای کثیف ، به اندازه ای سرشار از ظلم و عاری از رحمت است که برای انکه در حریم او ادامه یافته ای شادم.

دلم برای آنکه بی توقع نگاه م کنی تنگ است. برای آنکه صبح باشد و تو تمام تلاش کودکانه ات را برای بیدار نکردن م پیش از رفتن از خانه بکنی تنگ است. برای انکه از پله ها پایین بروی دوباره از پایین زنگ بزنی و بگویی : سارا اهنگ مخصوص را نخوندیم که !

دلم برای آنکه گوشه گوشه خانه را تمیز کنم و پوسته های شکلاتی را پیدا کنم که پنهان از من خورده ای ، تنگ است. برای انکه به من بگویی سیگار را ترک کرده ام و من از پنجره بالای روزنامه اعتماد ملی ببینمت که داری یواشکی سیگار می کشی تنگ است .

دلم برای زندگی معمولی با تو در 57 متر خانه استیجاری ، برای قدم زدن در کنار هم در بلوار کشاورز ، برای روزهایی که اخر ماه می شد و برای ته مانده باقی مانده در حساب هایمان برنامه های بزرگ می ریختیم و ساعت ها می خندیدیم تنگ است . دلم برای زندگی در ثانیه با تو تنگ است. برای انکه از شام خبری نباشد اما یک لیوان اب پرتقال که دستت بدهم بگویی : تو بهترین زن دنیایی ...

دلم برای انکه بگویی کاش هوش بچه ما به تو نرود تنگ است. برای انکه هر سوالی که بکنم بگویی هر جور تو دوست داری بهترین است تنگ است.

تو رفته ای و این حقیقت تلخ غیرقابل تغییر زندگی من شده است. تو رفته ای و این روزها از او خواسته ام که روزهای بی تو بودن را کوتاه کند. دیگر کاری در دنیای بدون تو ندارم...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 20:54 توسط

پیر شدن در تنهایی..

شب رفتن ت بود. هنوز بدن ت را به خاک نسپرده بودیم. مسیر چند دقیقه ای خانه من و خودت تا خانه پدری را در حالی که برف راه رفتن را سخت کرده بود به هزار جان کندن دل آمده بودم. تکیه دادم به دیوار اتاق خواب خواهر. شوک رفتن ت جای خودش را به ترس داده بودم. 25 سال داشتم. جوان بودم برای تحمل این درد و جوان تر برای این تنهایی.

یادم نمی رود که از گفتن یک جمله خجالت می کشیدم اما وقتی یاس روبه روی م نشست و حرف زدن آغاز شد با صدایی که از هر بغضی تهی بود به او گفتم: "من از پیر شدن در تنهایی می ترسم. " میم می ترسم که ادا شد صورت م خیس از اشک بود.دو سال عادت کرده بودم بی تو به خواب نروم. عادت کرده بودم در سایه نگاه تو به خواب روم. عادت کرده بودم به حضورت. آن شب ، شب اول قبر من بود در حالی که هنوز نفس می کشیدم. بدن تو جایی در همین شهر در سردخانه ای تنها مانده بود و تغییر رنگ می داد. روح ت جایی آرام گرفته بود و سبک شده بودی. بدن من جایی در همین شهر نفس می کشید اما نفس کشیدنی که از هر مرگی سخت تر بود. روح م همان جایی بود که بدن ت را گذاشته بودند و کالبد شکافی را آغاز. از آن شب تا دیشب بیش از 8 سال می گذرد. خیلی از شب ها ارام می خوابم . اما دیشب به خانه که رسیدم ترس تمام تن م را گرفته بود. دیشب برای دومین بار در زندگی ام گفتم که از پیر شدن در تنهایی می ترسم. از تو چه پنهان مهران، من از این روزها و این حس های دوگانه و این آدم هایی که به هیچ کدام نمی توانم تکیه کنم می ترسم. من هنوز به هیچ کس به اندازه تو اطمینان ندارم. حتی این روزها که حس خوبی را تجربه می کنم باز هم از آنهمه اعتماد خبری نیست.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:49 توسط

باز هم تولدت...

فردا، اگر بودی 38 ساله می شدی. روزی که مرا ترک کردی 30 سال داشتی. 8 سال می شود که نیستی.8 سال است که به نیمه فروردین که می رسم خاطره یکی از نخستین گفت و گوهای ت با سارای بداخلاق و عبوس را با خودم تکرار می کنم. به یاد می آورم که سر میز اقتصادی روزنامه وقایع اتفاقیه با آن هیکل درشت ، پیراهن آستین کوتاه آبی رنگ با دکمه های تا روی سینه باز نشسته بودی و می نوشتی. یکباره برگشتی و برای اولین بار در مدت کوتاه آشنایی مان خیره در چشم هایم نگاه کردی و گفتی : متولد چه روزی هستی؟ و من که از آنهمه جسارت در کلام تو شوکه شده بودم مثل یک آدم آهنی جواب دادم : 18 فروردین. خنده از سر اطمینانی زدی و گفتی : من هم . رویت را برگرداندی و به نوشتن ادامه دادی. انگار دنیا پس از آن چند ثانیه توقف دوباره به کار خود رسیده بود و من و تو را یک روز و یک تاریخ به هم گره زد . چند روز بعد در دفتر هفته نامه بنیاد ، تکه ای شبیه استخوان را لای مشت م گذاشتی و گفتی چند دقیقه نگاهش دار. همین کار را کردم و بعدها گفتی دندان مار بود و  به من دادی تا در برابر عشق تو رام شوم. مثل کودکان انگار از یافتن یک همزاد شاد شده باشی تا به ادم های حدید می رسیدیم کار را به ماه و روز تولد می کشاندی و با افتخار می گفتی : من و سارا هر دو متولد 18 فروردین هستیم. فکر می کردی این یکسانی ما را به هم متصل تر می کند. حالا 8 سال است که تو دیگر زندگی نمی کنی و من نیز. یاد دو تولدی می افتم که با هم گرفتیم. یاد تقلای خودم برای پنهان نگاه داشتن هدیه ات تا ساعت مناسب و شیطنت تو که تمام خانه را به هم می ریختی تا پیدایش کنی. یاد آخرین هدیه تولدی که بهار 86 برایت خریدم و تو مثل کودکان به همه نشان ش می دادی و می گفتی : سارا خریده برای تولدم. حالا 8 سال است که دلم می خواهد بروم خرید تولد برایت اما ... حالا 8 سال است که به رویای مان برای اینکه فرزندی متولد فروردین داشته باشیم لبخند می زنم. حالا 8 سال است که هیچ تبریک تولدی مرا شاد نمی کند. تو اگر بودی لاغر تر شده بودی . موهایت سفیدتر شده بود. کنار هم پیرتر شده بودیم. کنار هم 8 سال بیشتر دعوا کرده بودیم ، قهر کرده بودیم و باز به شب که رسیده بودیم من سرم را گذاشته بودم روی شانه ات و گفته بودم : اذیت م نکن. و تو با همان خصلت به عهده گرفتن تمام تقصیرهای دنیا بر من هیچ خرده ای نگرفته بودی و ارام در گوش م می گفتی : چشم بی بی .

8 سال است که ادم های زیادی می گویند: تولدت مبارک اما من صدای تو را ارزو می کنم که صبح 18 ام فروردین سرم را وقتی که خواب خواب م بچسبانی روی سینه ات و بگویی : تولدمان مبارک بی بی و ارام پیشانی ام را ببوسی و من خودم را جمع کنم در آغوش چون دریای ت . هیچ کس هرگز من را چون تو دوست نداشت مهران م .

تولدمان مبارک....

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:38 توسط

خواب تو

هشتمین بهار بی تو از راه می رسد. فکر می کنم مگر چقدر عمر کرده ام که هشت بهار آن بی تو گذشت؟ هشت بهار از جوان ترین روزهای عمرم بی تو از راه رسید. دنیا منتظر هیچ عشقی نمی ماند مهران م. دنیا پتیاره ای ست که چندان بویی از عشق نبرده است. سال سختی بر سارای ت گذشت. آنقدر سخت که فکر می کنم از سال پرواز تو هم سخت تر بود. سال ی که در تک تک شب هایش آرزو کردم کاش بودی و حرف هایی را که به هیچ کس جز تو نمی توانم بگویم برایت شبی هزار بار تکرار می کردم تا شاید این تکرار خاطره های تلخ را از من دور می کرد. می توانم برای همه لبخند بزنم. برای همه شاد باشم. برای همه بگویم که دنیا چقدر جای قشنگی است اما هشت سال است که کوله باری از حرف مانده که برای هیچ کس نزده ام. از آن حرف هایی که تا می رسیدم خانه برای تو می گفتم . از ان حرف هایی که شب ها سرم را می گذاشتم روی شانه مردانه ات و تو دست های کوچک ت را می نشاندی روی گونه هایم و هرگز هم نمی گفتی : قوی باش. گریه نکن. می گذاشتی هر آنچه باید بر زبان بیاورم را بگویم. می گذاشتی ارام بگیرم با ارامش تو . می گذاشتی اصلا غرغروترین زن دنیا باشم در آن چند دقیقه.

حالا هشت سال است که برای همه فیلم بازی می کنم چون تو نیستی که سارای واقعی را برایش عیان کنم. هرکسی ازارم می دهد می گوید مهم نیست و می گذرم. می گویم دنیا است و می گذرم. در این یک سال به اندازه تمام سال های نبودن ت گفت م مهم نیست اما مهم بود. به خاطر خودخواهی ادم ها هزینه دادم. به خاطر توهم ادم ها اشک ریختم. به خاطر بدبودن ادم ها محبور شدم فیلم بازی کنم. به خاطر انسانیت های فراموش شده مجبور شدم نقاب بزنم. به چه حس هایی احترام گذاشتم چون فکر می کردم دنیا کوچک است و نباید سخت گرفت ... روزهاست که به خوابم نمی آیی. روزهاست که چشم های ریزت را در خواب نمی بوسم. روزهاست که برایت شعر نمی خوانم تا تو چشم هایت را ببندی و ارام بگیری. روزهاست که ان موبایل قدیمی را روشن نکرده ام که صدای ت را بشنوم.کاش عیدی امسال م از خدا ، خواب تو باشد. 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:12 توسط

به خواب روی شانه ات بیا بد عادت م بکن...

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:42 توسط

حسرت مداوم زندگی ام، مرد من. یک چیزهایی هرگز در زندگی ام تکرار نخواهند شد. دوست داشتم همیشه همه مرا به نام تو بشناسند. دوست داشتم از تو یادگاری داشتم. دوست داشتم زمان همانجا در میدان ولیعصر به وقت اردیبهشت 83 می ماند و من برای نخستین بار دستانت را می گرفتم و در گوش ت می گفتم : کار دل تمام شد. دوست داشتم وقتی برای م روی یک تکه کاغذ مچاله نوشتی : دوستم داری؟ دستم را حلقه می کردم دو گردن ت و مثل همیشه روی انگشت ها می ایستادم تا بتوانم گونه ات را ببوسم. دوست داشتم دم اخر می ماندم در آغوش ت شاید خدا به عشق رحم می کرد و تنهایی اش را با بردن تو جبران نمی کرد. دوست داشتم زمان برگردد به تک تک شب های ان دو سال. به تمام وقت هایی که برای ت ابمیوه می اوردم و ذوق چشمایت ، پایان دنیای من بود. دوست داشتم برگردم به همان ثانیه ساده ای که نتوانستم در کشو را ببندم و صدایت کردم و تو با خنده بالای سرم ظاهر شدی و گفتی همین جوری بنشین تا این قیافه ات را ثبت کنیم. چه عکس بکری شد و هنوز با دیدن ش دلم برای آن سارای کوچک مستاصل می سوزد که چشم به دوربین تو دوخته بود. گاهی وقت ها ماشین را پارک می کنم یک گوشه از خیابان و خیره می شوم به مردم. به ادم هایی که کنار هم هستند و دوشادوش هم . تو را تصور می کنم که شبی در گوش ت گفتم : مهران من و تو با هم پیر نمی شویم و تو با بوسه ات خاموش م کردی. همان شب فهمیدم که تمام مسیر زندگی ام تغییر خواهد کرد بی تو . مهران کاش بودی و ما هیچ کار خاصی برای دنیا نمی کردیم اما کنار هم مثل تمام این ادم های تکراری ، تکرار می شدیم. کاش بودی تا هر شب کلی ناز ت را بکشم تا یک صفحه از کتاب جدید را ترجمه کنی و من بنشینم کنارت و تایپ کنم. بعد تو دنیا نایستاد مهران. ادم ها هیچ کدام به پشت سرشان هم نگه نکردند اما نمی دانم چرا من هفت سال است که مسیر را برعکس می روم و هر روز دوباره به تو می رسم در همان ساختمان خیابان ویلا، روزنامه وقابع الاتفاقیه.دل م برای دستی که حلقه می کردی دور کمرم و برای م مسخره بازی در می اوردی تنگ است. دلم برای تمام روزهایی که دنیا را به شوخی می گرفنی و بلند بلند می خندیدیم تنگ است. دلم برای ان دقیقه ای که می ایستادی دم در تا موهایت را شانه کنم و بگویم : ماه شدی ، تنگ است. دلم برای تویی که همسرم بودی تنگ است.

+ نوشته شده در جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:44 توسط

بيا امشب مرا در اغوش بگير و با خودت ببر. كافي ست اينهمه دوري از شانه هايت مهران. بيا امشب زن ت را بردار و برو . تمام سال هاي نبودن ت ايستادم تا شرمنده نشوي از داشتن چون من ي. امشب مي خواهم تمام ان سال ها را بنشينم. بيا كنارم بنشين. بيا سرم را بگير مابين دستهاي ت . بيا مثل روزهاي اخر بودن ت من پاي تو مي شوم سنگيني ات را بينداز روي شانه هايم و كنارم راه برو. تو فقط بيا و در گوش م زمزمه كن : بي بي . اينهمه تنهايي را اينهمه سال به دوش كشيدم تا به تو نزديك تَر شوم . تو چرا اينهمه دور شدي رفيق ؟ 

+ نوشته شده در جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:36 توسط

جنس دلتنگی برای تو با تمام دلتنگی های دنیا متفاوت است. یک روزهایی فقط برای تو است و لاغیر. یک روزهایی هیچ خاطره ای از تو دم دست نیست و تو در خلا می ایستی و نگاه م می کنی. یک روزهایی دلم می خواهد مثل آن یک شبی که در ذهن م سالهاست ماندگار است روبه رویت بایستم و هیچ حرفی نزنی. هم تو سکوت کنی و هم من. دلم می خواهد دستهایم را روی شانه هایت بگذارم و انقدر عمیق نگاهت کنم که باز برای من شوی. مثل آن شبی که انقدر نگاهت کردم که اشک از چشم هایت لغزید و در گوش م زمزمه کردی : با خودت این کار را نکن. صدایت را فراموش کرده ام. شکل نگاه کردن ت را فراموش کرده ام. دستهایت را نیز. فکر نکردی وقتی اینقدر زود تنهایم گذاشتی من اینهمه سال را چگونه بدون تو ، بگذرانم؟

برخی دلتنگی ها آدرس دارند. برخی دلتنگی ها مرا یک راست به تو می رسانند. دلتنگی برای تو شناسنامه دارد.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:56 توسط

مهران م
دلم خواست بودی و امشب راس ساعت هفت و نیم با هم از زیر پل کریمخان رد می شدیم. دلم می خواست بودی و امشب تو چای دم می کردی و من نگاه ت می کردم... ببین چه ناگهانی هجوم می آوری به ثانیه هایم ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ساعت 17:32 توسط

تو کم کم بار بستی
روزهای منتهی به نبودن ت ...روزهای منتهی به تمام شدن زمینی مان..

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ساعت 19:12 توسط

شاید صدای تو را بشنوم....

به تحریریه بازگشته ام...پس از شش سال دوباره به میزهای سفیدی رسیده ام که در فاصله ای اندک از هم چیده شده اند.. به نفس کشیدن های شاید سی نفر در یک اتاق.. به دوستان ت که از مقابل م رژه می روند و من هی بغض می کنم و جایی نیست جز دستشویی روزنامه تا اندکی ارام شوم..گاهی چشم هایم را می بندم و تصورت می کنم که شانه به شانه ام نشسته ای و تند تند می نویسی..تصورت می کنم که نگاهم سنگین م را می خوانی و روی برمی گردانی : چشمکی می زنی و من غرق در اشتیاق از داشتن ت می شوم.. تصورت می کنم که برایت چای می آورم و تو به زبان که نه با نگاه تشکر می کنی...خودم را تصور می کنم که باز عنان از دست داده و کم طاقت شده سر بر میز گذاشته و ارام اشک می ریزم و تو انگشتان تپل ت را بر گونه هایم می کشی و می گویی : زشته دختر ... تصورت می کنم که وقتی می خواهم ساعتی از تو زودتر به خانه برگردم خم می شم و به بهانه در گوش ت چیزی گفتن می بوسمت و تو لبخند ریزی می زنی ... تصورت می کنم که تا دم پله های اعتماد ملی همراهی ام می کنی و در دل ت هم فکر می کنی چه مرد نازنینی هستم من !!!! تصورت می کنم و کم تحمل می شوم...هیچ گاه فکر نمی کردم بعد هفت سال هنوز بازگشت به یک تحریریه اینچنین مرا در هم بریزد...از تمام ادم ها گریزان م ..نمی خواهم هیچ کس از من سوال کند : چگونه ای ؟؟؟ دلم می خواهد همه سکوت کنند شاید صدای تو را بشنوم ... شاید صدای تو را بشنوم...

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 22:28 توسط

برف است دیگر
برف است دیگر..به خیال خودش سبک سبک می آید و می نشیند و می رود.. نمی داند با دل من نگون بخت چه می کند که بدن ت را در برف به خاک سپردم...برف است دیگر سبک می آید و غمی سنگین را مهمان شب و روزم می کند..

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 17:21 توسط

شاید روزی ...
یک چیزهایی را نمی توانم از زندگی ام خط بزنم..نمی توانم برای تو ننویسم..از تو نگویم...شاید یک روز برای آدم دیگری هم نوشتم ...شاید یک روز دوباره عاشقی کردم... اما می دانم که تا آخر عمر برای تو هم خواهم نوشت...تو را نمی توانم پنهان کنم...اگر دست بتواند ننویسد ، چشم هم می تواند پنهان کند؟ غم ت بزرگ بود.. بزرگ....این بزرگ را نمی توانم به این راحتی کنار بزنم...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ساعت 19:18 توسط

18 روز مانده به ....
و این دی ماه لعنتی از راه رسید...

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ساعت 16:8 توسط

خط نگاهت....
یک چیزی کم است در زندگی ام.. بعد اینهمه سال به خیابان های بی تو ، به لیوان آب هندوانه بدون برق چشمانت، به قلیان های بدون حضورت ، به فیلم دیدن های در نبودت و شاید به زندگی بی تو عادت کرده ام... اما باز یک چیزی کم است...یک چیزی تا روزی که زنده ام کم است...چیزی شبیه خط نگاهت بر چشم های بسته ام...چیزی که هیچ گاه با چشم باز ندیدم و ای کاش به جای دل با چشم دیده بودم تا آن یکی هم امروز کم نباشد...

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲ساعت 0:32 توسط

عنوان ندارد!
امروز متنی خواندم که نوشته بود یا دل نبند یا اگر بستی به بی قرارها دل نبند.. تو همیشه بی قرار بودی .. همیشه.. حالا قرار گرفته ای در آغوشش و من راضی ام به قرار تو دلیل تمام بی قراری هایم ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۲ساعت 0:6 توسط

چشمهایت...

با چشم های باز مردن یک جور انتقام گرفتن از زنده هاست چون هر کس به آن چشم ها نگاه کند حداقل تا مدتی نمی تواند فراموشش کند. شاید برای همین تا بالای سر مرده می رسند پیش از هر کاری چشم هایش را می بندند. )محمد رضا کاتب | هیس)

امروز این متن مرا برد به 18 دی ماه 86 ساعت دو دقیقه از دوازده ظهر گذشته ...به ثانیه های سنگین آخر که صدایم کردی ..دست بردم زیر سرت..نگاهت سنگین شد.. یاد مکالمه شب گذشته ات افتادم و دستم را از زیر سرت بیرون کشیدم.. این بار آرام با چشمهای باز خوابیدی.. پلک هایت را با انگشتانم پایین کشیدم و خواندم : انا الله و انا الیه راجعون... من اما چشمهایت را بستم تا نبینی که  دنیا بعد تو چه قفس تنگی ست ..

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر ۱۳۹۲ساعت 17:34 توسط

یک شب هایی
عشقبازی های  رفتگان متفاوت است انگار.. یک شب هایی احساس می کنم خودت را به ثانیه ثانیه های زندگیم تزریق می کنی.. احساس می کنم می آیی می نشینی روبه روی چشمهایم و زل می زنی و زل می زنی و زل می زنی..یک شب هایی احساس می کنم به کمتر از اشک های من رضایت نمی دهد این عشق ... یک شب هایی احساس می کنم این اشک ها انگشتان تو است که وکیل ت شده اند تا گونه هایم را بنوازند...وای از این یک شب های من و تو در خلوتی که به خلوت های این دنیا شباهتی ندارد...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 23:59 توسط |

دوباره...
بتوانم اگر دوباره ببوسمت .. وای اگر محال دوباره ممکن شود .....

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۲ساعت 0:41 توسط |

همه آرام و قرارم بودی
آرامش م بودی اما از روزی که رفتی تپش های قلب م از هیجان خالی ست...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد ۱۳۹۲ساعت 22:58 توسط |