X
تبلیغات
سبکباران: به یاد مهران قاسمی
پناه م باش
روزهایم سنگین شده اند... شب هایم مملو از ناآرامی...ترس دوباره به جان م افتاده است..از هر اتفاق تازه ای می ترسم ...روزهاست که اجازه نمی دهم کسی مرا در پناه خود بگیرد...روزهاست با هیچ کس حرفی از ناگفته هایم نمی زنم..روزهاست با خودم حرف می زنم...بعد تو هیچ رازداری نبود... با اینهمه گمان نکن که باخته ام ... من همچنان انا راضیه مرضیه ام...هرچه رضای اوست، بر زندگی ام جاری باد .... آرام بخواب مرد من ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 23:11 توسط |

کاش های بی پایان...
چقدر این روزها دوست داشتم تو باشی ...دوست داشتم باشی و نگاهم کنی و در گوش م زمزمه کنی : تو بهترینی ! من هیچ گاه بهترین نبودم اما لذتی داشت در چشم تو بهترین بودن ...کاش بودی ....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 2:40 توسط |

هنوز نفس می کشی
هنوز می آیی .می نشینی .زل می زنی.پلک نمی زنی.با چروک های کوچک دور چشمهایت می خندی.پنهانی شکلاتی را به سرعت قورت می دهی.دستانت بوی سیگاری را می دهد که مخفیانه کشیده ای.لب هایت را ورمی چینی و در گوشم زمزمه می کنی: "ببین گناه دارم !". تو چرا اینهمه زنده مانده ای پس از مرگت مرد ؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 15:41 توسط |

برف است دیگر
برف است دیگر..به خیال خودش سبک سبک می آید و می نشیند و می رود.. نمی داند با دل من نگون بخت چه می کند که بدن ت را در برف به خاک سپردم...برف است دیگر سبک می آید و غمی سنگین را مهمان شب و روزم می کند..
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 17:21 توسط |

شاید روزی ...
یک چیزهایی را نمی توانم از زندگی ام خط بزنم..نمی توانم برای تو ننویسم..از تو نگویم...شاید یک روز برای آدم دیگری هم نوشتم ...شاید یک روز دوباره عاشقی کردم... اما می دانم که تا آخر عمر برای تو هم خواهم نوشت...تو را نمی توانم پنهان کنم...اگر دست بتواند ننویسد ، چشم هم می تواند پنهان کند؟ غم ت بزرگ بود.. بزرگ....این بزرگ را نمی توانم به این راحتی کنار بزنم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1392ساعت 19:18 توسط |

18 روز مانده به ....
و این دی ماه لعنتی از راه رسید...
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392ساعت 16:8 توسط |

خط نگاهت....
یک چیزی کم است در زندگی ام.. بعد اینهمه سال به خیابان های بی تو ، به لیوان آب هندوانه بدون برق چشمانت، به قلیان های بدون حضورت ، به فیلم دیدن های در نبودت و شاید به زندگی بی تو عادت کرده ام... اما باز یک چیزی کم است...یک چیزی تا روزی که زنده ام کم است...چیزی شبیه خط نگاهت بر چشم های بسته ام...چیزی که هیچ گاه با چشم باز ندیدم و ای کاش به جای دل با چشم دیده بودم تا آن یکی هم امروز کم نباشد...

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 0:32 توسط |

عنوان ندارد!
امروز متنی خواندم که نوشته بود یا دل نبند یا اگر بستی به بی قرارها دل نبند.. تو همیشه بی قرار بودی .. همیشه.. حالا قرار گرفته ای در آغوشش و من راضی ام به قرار تو دلیل تمام بی قراری هایم ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 0:6 توسط |

چشمهایت...

با چشم های باز مردن یک جور انتقام گرفتن از زنده هاست چون هر کس به آن چشم ها نگاه کند حداقل تا مدتی نمی تواند فراموشش کند. شاید برای همین تا بالای سر مرده می رسند پیش از هر کاری چشم هایش را می بندند. )محمد رضا کاتب | هیس)

امروز این متن مرا برد به 18 دی ماه 86 ساعت دو دقیقه از دوازده ظهر گذشته ...به ثانیه های سنگین آخر که صدایم کردی ..دست بردم زیر سرت..نگاهت سنگین شد.. یاد مکالمه شب گذشته ات افتادم و دستم را از زیر سرت بیرون کشیدم.. این بار آرام با چشمهای باز خوابیدی.. پلک هایت را با انگشتانم پایین کشیدم و خواندم : انا الله و انا الیه راجعون... من اما چشمهایت را بستم تا نبینی که  دنیا بعد تو چه قفس تنگی ست ..

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1392ساعت 17:34 توسط |

یک شب هایی
عشقبازی های  رفتگان متفاوت است انگار.. یک شب هایی احساس می کنم خودت را به ثانیه ثانیه های زندگیم تزریق می کنی.. احساس می کنم می آیی می نشینی روبه روی چشمهایم و زل می زنی و زل می زنی و زل می زنی..یک شب هایی احساس می کنم به کمتر از اشک های من رضایت نمی دهد این عشق ... یک شب هایی احساس می کنم این اشک ها انگشتان تو است که وکیل ت شده اند تا گونه هایم را بنوازند...وای از این یک شب های من و تو در خلوتی که به خلوت های این دنیا شباهتی ندارد...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت 23:59 توسط |

دوباره...
بتوانم اگر دوباره ببوسمت .. وای اگر محال دوباره ممکن شود .....

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت 0:41 توسط |

همه آرام و قرارم بودی
آرامش م بودی اما از روزی که رفتی تپش های قلب م از هیجان خالی ست...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1392ساعت 22:58 توسط |

تمام دنیا .....
به خوابم بیا ...سخت به کنج آغوش ت نیازمندم...به خوابم بیا...این سالهای دوری بوی خوش تو را ربوده است... به خوابم بیا....

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1392ساعت 1:36 توسط |

همین....
کاش بودی .....همین

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 1:7 توسط |

هرچه باداباد...
در زندگی روزهایی است که دلت غرق بی تابی شیرینی می شود..روزهایی که هیجان نفس هایت را به شماره می اندازد...روزهایی که خطر می کنی و در دلت می گویی : هر چه باداباد....این روزهایم با چاشنی هایی از این دست می گذرد....

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 22:59 توسط |

شاید از گذشته ام فقط تو بمانی...
اگر مختار بودم از گذشته ام تنها تو را برمی داشتم و می گریختم...تنها تو را که مردترین مرد زندگی ام بودی در این سی و یک سال...

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 23:56 توسط |

میلادت مبارک
24 ساعت است که همه آمدن م را به این دنیا پیش از موعد مقررش تبریک می گویند..شاید باشند معدودی که به یاد داشته باشند تو امروز به دنیا آمدی..هجدهمین روز از فروردین ماه سال یکهزار و سیصد و پنجاه و شش...میلادت مبارک مرد من..شهسوار من از مرثیه خوانی خسته ام..به هنگامه تولدت دوباره سیاه پوشی قلم روا نیست..برایت تنها اینجا می نویسم که دوست ندارم من نیز چون دگران تو را ابزار در بند خود کنم...نمی خواهم در ملاعام به عشق تو فخر بفروشم...نمی خواهم مدح م کنند که چه وفادار !!!! امسال می شود برای تو تولد خصوصی بگیرم ...می شود فقط من باشم و تو ....می شود کسی برایم دلسوزی نکند و بر نبودن تو آه نکشد...امسال می شود دست تو دوباره میان انگشتانم لیز بخورد و نگاهت دوباره از نو عاشق م کند...از اگرها خسته ام آدا..تو امروز 36 ساله شدی ...می دانم که جایی در کنج همین خانه نشسته ای و زل زده ای به من...با تو روزهاست که فرض محال، محال نیست: پیشانی ات پیش بیار......

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 1:21 توسط |

ششمین بهار بی تو
تو نیستی و باز بهار آمد...بهارت مبارک مهربان مهران من...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اسفند 1391ساعت 22:57 توسط |

محال است ...محال
امشب بعد 5 سال طلسم را شکستم.. دوباره کوچه نادر شد نهایت دنیای من...دوباره تصور کردم هستی و دستت را حلقه کرده ای دور بازوهایم..دوباره خواندم ...خانه سبز دیگر سبز نیست..حالا قهوه ایش کرده اند..دیگر از آن پیرزنی که می گفتی تنهاست خبری نیست..از خانه کلنگی اش هم خبری نبود..تو اما بودی و با من اشک ریختی..تو بودی و حتی سرزنش م کردی..تو بودی و حتی هول م دادی که پیش برو ...که نایست...
مهران حاضر بودم تمام روزهای مانده عمر را بدهم و تنها یک امشب دوباره در آن خانه کوچک اجاره ای تو مرا در آغوش بگیری ...تو صورتت را بر صورتم بچسبانی...تو صدایم کنی...از این محال خسته شدم...

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1391ساعت 23:50 توسط |

اگر تو مانده بودی ...
گاهی فکر می کنم اگر تو مانده بودی دنیا چه شکلی بود؟ روزهایم چگونه شب می شد؟ شب هایم چگونه می گذشت؟چگونه هر روز عاشقت می ماندم؟ چگونه در پیش چشمهایت پیر می شدم؟ چگونه عاشق م می ماندی؟ گاهی فکر می کنم اگر بودی هم اینچنین در ثانیه ثانیه هایم حضور داشتی؟

پی نوشت: هیچ کس نمی داند تو چگونه کنارم ایستاده ای در تمام این 5 سال...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 1:31 توسط |