کسی نمی داند
غیرقابل باورترین همدردی دنیا زمانی به سراغ م می آید که به کسی می گویم: دلتنگ مهران م و او به نشانه تایید سرش را تکان می دهد..
کسی نمی داند دلتنگی برای تو چه شکلی دارد.چه طعمی دارد.کسی نمی داند وقتی دلتنگ تو می شوم دنیا با اینهمه بزرگی برایم تنگ می شود و دلم می خواهد در خانه کوچک تو کنارت دراز بکشم...در خانه ای که اسمش قبر است اما مهمانش تمام دنیای من....
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:23 توسط
|
تصویری از روزهای دورم
دلم می خواهد برگردیم به یکی از ساعت های هفت شب پاییز ۸۶. با هم پیاده روی کوتاهی کنیم.به خانه برسیم.من کتری را پر کنم.تو چای دم کنی. من چای بریزم.تو فیلم بگذاری. من قلیان درست کنم.تو بالشت ها را بیاوری.لم بدهی با وزن بدنت که همیشه روی یک دست می انداختی. من سرم را به سینه ات نزدیک کنم.تو دکمه استارت را بزنی.فیلم شروع شود.من چای بنوشم و تو با رقص انگشتهایت لابه لای موهایم به من بفهمانی که حواست به " بی بی " است.
پی نوشت: کاش دوباره دکمه استارت را بزنی...
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 0:26 توسط
|
من بی تو آموزگار شدم
تا بودی این تو بودی که آموزگار سارای بی خبر از زیبایی های دنیا بودی.تو بودی که دستانم را گرفتی و با خود به بهشت زندگی در امروز بردی..این تو بودی که به من آموختی عشق بازی به همین آسانی ست...
امروز اما دلم می خواهد لایه های زمین را بشکافم..دستت را از میانه لباس سفیدی که چهار سال است بر قامتت دوخته شده در دست بگیرم..بلندت کنم و بر روی نزدیک ترین نیمکت به امروز هایم بنشانم..روبه رویت بایستم و آموزگارت شوم..ظالمانه در چشمهایت خیره شوم و فریاد کنم:بنویس پنجمین بهار بی محبوب ، بنویس چهار سال و سه ماه عشق بازی با خاطرات، بنویس پیر شدن با تصویر دلبری های یار..بنویس و بنویس و بنویس..من بی تو آموزگار شدم..
پی نوشت: خطوط بالا دروغ بود..تو با مرگت نیز مرا آموختی که عشق، عشق می ماند اگر عیارش بالا باشد..
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 0:42 توسط
|
دریغ از دستهایت
تا روزی که بودی دستت نمک نداشت مرد من..اما از روزی که رفتی هرکه پا به سبکباران می گذارد نادیده شیدای تو می شود..مهربانی ات بر سبکباران همه را نمک گیر می کند...
کاش بودی تا چون امشبی که غرق در حیرت م سر بر شانه هایت بگذارم و برایم بخوانی:
بی بی سارا..بی بی سارا...بی بی جون ...دوستت دارم ...دوستت دارم فراوون....
پی نوشت: با تو کوچک شدم،با تو بزرگ شدم ،با تو پیر شدم و بی تو شبی هزاربار هزار راه نرفته را تصور کردم...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 0:17 توسط
|
تو به من آموختی
تو به من آموختی که در برابر هر نگاهی از هرجنسی بایستم و حرف دل را بر هر منطقی ترجیح دهم.
تو به من آموختی که زندگی ام را بر اساس آنچه دوست دارم بسازم و نه آنچه دوست می دارند.
تو به من آموختی که قضاوت دیگران را مبنا قرار ندهم که چه بسیار زمان ها که خود در قضاوت بیراهه رفتم..
امروز یک روز پس از تولدت تمام آموخته هایم را زمزمه کردم تا باز مانند پاییز ۸۳ بایستم و بگویم: من " این " را از دنیا می خواهم...
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 19:32 توسط
|
بعد تو ....
بعد تو دوباره انتخاب کردن ، بعد تو دوباره اطمینان کردن، بعد تو دوباره خواستن و برخواستن سخت است..بعد تو خاطره ها را در گنجینه جادادن و پناه دادن پنهان دستهایت در جیب هایم سخت است..بعد تو راه سخت است اما گریز ناپذیر ..کمک م کن...
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 0:41 توسط
|
پنجمین بهار بی تو
چه بی ذوق بهاری که مرا با تو ندید
+
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 17:26 توسط
|
بزدلانه است؟
احمقانه است:بعد چهار سال می خواهم که صدایم کنی...می خواهم که بی بی ات را از دنیا طلب کنی..می خواهم به خدا بگویی : در زمین روزی من بود، حالا می خواهمش..
بزدلانه است؟احمقانه است؟ سرفرود آوردن است؟زمین خوردن است؟ هرچه دوست داری بنامش..امروز،اینجا و این ثانیه می خواهم بی بی تو باشم تا ابد...
پی نوشت برای هزارمین بار : چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت حدیث تلخ زنده به گوری
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 19:23 توسط
|
مقاومت می کنم
مقاومت می کنم تا نیایم و ننویسم.می جنگم تا امروز را قربانی دیروز نکنم.اما سخت است مرد.سخت.چهار سال تمام شد و بیراهه است اگر بگویم تک تک ثانیه هایش با یاد تو گذشت.رسم دنیا همین است که عادت می کنیم.اما وقتی دلتنگی ات به سراغم می آید تمام ثانیه ها سنگین می شوند.دلتنگی ات تمام تنم را پر می کند.دستهایم خشک می شوند.لبانم سکوت می کنند و چشمهایم بارانی می شوند.دلتنگی ات که به سراغم می آید دلم می خواهد دست ببرم لابه لای خاطرات، بیرونت بکشم و در گوشت زمزمه کنم: رفیق نیمه راه من چه زود خسته شدی از دنیا...
+
نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 0:16 توسط
|
دلتنگ م در سالروز میلاد ابدی ات...
واژه کم نیست برای بیان دلتنگی..برای حدیث زنده به گوری من بی تو..واژه کم نیست برای گفتن از فقدان چشمهایت..نبود دستهایت..نداشتن صدایت..واژه کم نیست برای به تصویر کشیدن آخرین باری که در آغوشم کشیدی و آرام رفتن را بر ماندن ترجیح دادی..واژه کم نیست مرد من..من اما تنها دلم می خواهد یک عبارت را مدام تکرار کنم: دلتنگ م...دلتنگ م....دلتنگ م.....
پی نوشت:بدهکار هیچ کس نیستم/ جز ماه/ که تو را به یادم می آورد
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 10:14 توسط
|
ندید و تو را ربود
چهار سال پیش همچین شبی من و تو با هم فیلم نگاه کردیم..قلیون کشیدیم..خندیدیم..تو برایم پیامک زدی..موهایم لای انگشتهایت بود که خوابیدم..پیش از خواب گفتم:ممنون که هستی...خدا اینهمه خوشبختی را ندید؟؟؟
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 23:28 توسط
|
از این جهان رفتی..
زندگی رویایی است که هیچ عقلی از آن سر در نمیآورد، اما بسیار دلها از آن رنج میبرند؛ و تو، درست در همان وقتی که مقرر بود رنج ببری، از این جهان رفتی.....
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 18:20 توسط
|
از راه رسید
همیشه زود می رسد.این دی ماه لعنتی همیشه پس از طولانی ترین شب سال بساطش را ولو می کند روی زندگیم..ثانیه ها نفس گیر می شوند، شب ها تلخ می گذرند و روزها انگار سنگین ترین لباس همه عمر را بر تن کرده اند...این دی ماهی که تو را از من گرفت باز از راه رسید..باورت می شود شد چهار سال...چهار سال...چهار سال...
+
نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 17:7 توسط
|
تکرار......
نفس گیر این آذرماه بی تو..تو می دونی چقدر شوم هوای خونه ای که از روی تو محروم...
پی نوشت: اینجا را با دنیا عوض نمی کنم..اینجا را که تنها یادگار مانده از توست..
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 12:13 توسط
|
به زندگیم خوش آمدی
شانزدهمین شب از آذرماه هشتاد و سه تو برای نخستین بار مهمان خانه پدری ام شدی..یادت سبز که از همان نخستین لحظه، مهرت در دل همه افتاد..جایت خالی ست و می دانم که در حضور دوست ،تو بی تاب نیستی....
پی نوشت: این تقویم پاییزی رهایم نمی کند...
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 18:43 توسط
|
یگانه ای تا ابد......
اگر بودی مرد من ! مثل روزی هزاربارها سرم را روی شانه هایت می گذاشتم و در گوشت زمزمه می کردم: لوسی خون بی بی اومده پایین...تو هم با آرامشی که از یک مرد بعید بود می گفتی:لوس خودمی...
پی نوشت: دنیا بعد تو اینچنین واژگانی را دیگر از من نشنید و چنین مردی را دیگر به خود ندید..می فهمی یگانه بودن بعد چهار سال یعنی چه؟؟می دانم که می فهمی...
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 19:28 توسط
|
کمی برای من بخند
خنده هات رو دوست داشتم....
+
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 16:14 توسط
|
هنوز با منی
این همه خواستن دستهات بدون حتی نوازش؟؟؟؟
پی نوشت: چهار سال است که دیگر وقتی شب ها کنارم دراز می کشی جای من تنگ نمی شود....
+
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 19:21 توسط
|
یا من کر شدم یا دیگران لال
بیا و بگو چه رازی بود در صدایت که هربار صدایم می کردی من از نو خودم را در میان لب های تو می شناختم...بیا و بگو چه سری بود در نگاهت که هر بار نگاهم می کردی من مجنون غرق شدن در دریای چشمانت می شدم...بیا و بگو چرا هیچ صدایی بعد تو صدا نشد و هیچ نگاهی بعد تو دریا....
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 1:12 توسط
|
برای ده دقیقه فقط خدای من باش
یعنی ممکن است امروز به یمن این باران برکت، ده دقیقه دست از خدایی بر آسمان و زمین برداری،بیایی کنارم بنشینی و تنها به چند سوال کم زحمت تر از اداره این همه دل پرآرزو ،پاسخ دهی؟
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 16:23 توسط
|