تبليغاتX
سبکباران: به یاد مهران قاسمی
زان سوی او چندین وفا

ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها/ زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا
زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم / زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا
زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد/زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود/چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا
از بد پشیمان می‌شوی الله گویان می‌شوی/ آن دم تو را او می‌کشد تا وارهاند مر تو را
از جرم ترسان می‌شوی وز چاره پرسان می‌شوی/آن لحظه ترساننده را با خود نمی‌بینی چرا
گر چشم تو بربست او چون مهره‌ای در دست او/  گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا
گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن/ گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی
این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان / یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها
چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان/ کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا
بانک شعیب و ناله‌اش وان اشک همچون ژاله‌اش/ چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا
گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت /فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا
گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان/گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا
گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم /من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا
جنت مرا بی‌روی او هم دوزخست و هم عدو / من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا
اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود / یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا
چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد / ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا

پی نوشت: برای روزهایی که یادم می رود چقدر نعمتم بخشید و من چقدر ناشکرم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 18:45 توسط |

بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود

اگر تمام این جام بلاها که از آن زمستان سرد تا این خزان، دست سرنوشت جرعه جرعه در گلویم ریخته است نشانه تقرب است انا راضیه مرضیه. اما اگر تقاص گناهی را پس  می دهم که ذهنم فراموش کرده الحق و الانصاف که شدید العقابی. کاش همه حساب ها را همین دنیا تسویه کنی.

پی نوشت: این روزهای نبودن تو،بیماری مادر و نامردی مردمان عجیب سخت می گذرد.

بی ربط: ای توبه ام شکسته / از تو کجا گریزم؟

ای در دلم نشسته/ از تو کجا گریزم؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:41 توسط |

پاییز 83

ملامت گو چه دریابد میان عاشق و معشوق

نبیند چشم نابینا،خصوص اسرار پنهانی

دریغا عیش شبگیری که چون باد سحر بگذشت

بدانی قدر وصل آن دم که در هجران فرومانی

ملول از همرهان بودن طریق کاروانی نیست

بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی

پی نوشت : پاییز ۸۳ بود. روزهای تب و تاب من و تو برای آشنایی دو خانواده. روزهای بدگویی دوستان از تو. روزهایی که همه دست به دست هم داده بودند تا سارا بگوید:نه. من اما گفتم:آری. و نمی دانی جه راضی ام از بازی سرنوشتی که در آن روزها هیچ حرفی را باور نکردم جز اشک های جمع شده در گوشه چشمانت. هنوز آن ساختمان را یادم هست و من کنج دیوار چشم در چشم تو که گفتی: سارا پولدارت نمی کنم اما نمی گذارم لبخند از لبانت محو شود. شاید برای همین بود رفیق ! که دم رفتن هم لبخند زدی. تو چه خوب الوعده وفا را به جا آوردی دوست ناب من!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:22 توسط |

تا بگویند

صبر کن زین گروه پست نهاد / ای زن باوفا دمار کشم

یا در آغوش مرگ خواهم خفت/یا تو را تنگ در کنار کشم

تا بگویند ملتم که " فلان"/ اول از خصم انتقام گرفت

خون دشمن به کام ریخت،سپس/ مست گشت و ز دوست کام گرفت

تا که این کاخ های ظلم و ستم / این چنین استوار و پابرجاست

سخن عاشقی و سرمستی / از من و تو ، نگار من بی جاست

پی نوشت ۱ : این چند خط از شریعتی را عجیب دوست دارم. این روزها گویا همسران تاج زاده و زیدآبادی مخاطبان همین چند مصرع هستند.

پی نوشت ۲ : خدایا! مرا از همه فضائلی که به کارِ مردم نیاید، محروم ساز! و به جهالتِ وحشیِ معارفِ لطیفی مبتلا مکن که، در جذبه احساس‌های بلند، و اوجِ معراج‌های ماوراء، برقِ گرسنگی را در عمقِ چشمی، و خطِ کبودِ تازیانه را بر پشتی، نتوانم دید.(  دکتر شريعتي)

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 0:27 توسط |

سلسله موی دوست، حلقه دام بلاست

مالک ملک وجود ،حاکم رد و قبول

هر چه کند جرم نیست، ور تو بنالی جفاست

هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب

عهد فراموش کند ، مدعی بیوفاست

پی نوشت: وقتی در معامله ای زمینی دست خدا، خدایی می کند جای گلایه ای نمی ماند. خش خش برگ ها زیر پاهایم، قطره های باران بر شانه هایم، میزهای شطرنج خیس پارک لاله و بوی لبوی دستفروش هیزم خاطرات پاییزی من است. اما نه بر تولد نخستت کسی مختار بود و نه در پرواز با شکوهت.لبهایم حتی به گلایه نیز باز نمی شود. رب اشرح لی صدری.

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:2 توسط |

دلم تو را خواست زیر باران
من اول روز دانستم که این عهد

که با من می‌کنی محکم نباشد

که دانستم که هرگز سازگاری

پری را با بنی‌آدم نباشد.

پی‌نوشت: این نخستین باران به قول تو " جدی " پاییزی باز مرا بی‌تاب چتربازی با تو در همان کوچه نادر می‌کند.دلم انگشتهای خیست را می‌خواهد در دستهایم.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:44 توسط |

در سوگ وطن‌

"سخن این است"

در آستانه نور ایستاده‌ام

دستانم گرسنه، دنیا زیبا

چشمانم همه درختان را نمی‌بینند

درختان زیبا، درختان سبز

جاده‌ای از آفتاب از میان تمشک‌ها می‌گذرد

من پشت پنجره‌ای در بیمارستان زندان

بوی دواها را نمی‌شنوم

آلاله‌ها در شکوفه

و سخن این است:

بحث بر سر زندانی شدن نیست

سخن بر تسلیم نشدن است.(ناظم حکمت)

این روزها شب می‌خوابیم و صبح بلند می‌شویم و  هنوز دست و صورت نشسته پیامکی می‌آید که : فلانی هم رفت. نمی‌دانم ما از اوضاع و اخبار مملکت بی‌خبر افتاده‌ایم یا دیگران بیش از ما می‌دانند و از اخبار  پشت پرده خبر دارند که جلای وطن می‌کنند به هر قیمتی. خوب یادم هست اکبر گنجی که از زندان آزاد شده بود در همان ساختمان وقایع اتفاقیه با دوستان مشارکتی جلسه ای داشت که من و مهران هم رفتیم. البته ما مشارکتی نبودیم اما رفتیم تا مشارکتی داشته باشیم! گنجی ضعیف شده بود و رنگ بر رخسار نداشت. هر چند ثانیه مجبور بود جرعه‌ای اب بنوشد تا توان ادامه دادنش باشد. از هر دری گفت و گفت. از دموکراسی. از  آزادی بیان. از حقوق بشر. اما امروز هیچ کدام از جملاتش در حافظه من نمانده است جز این‌که با اشاره به کوچ دسته‌جمعی به اصطلاح روشنفکران به لندن و  ممالک دیگر یوسفی اشکوری را بر سر دار برد و به صراحت گفت: قهرمان کسی نیست که در خارج از  کشور پایش را دراز می‌کند و برای دموکراسی در داخل نسخه می‌پیچد.

آن شب عجیب اکبر گنجی بر دلم نشست. علاقه‌ام به او بیش از زمانی شد که می‌شنیدم اعتصاب غذا کرده و تن به زور نمی‌دهد. اما یک صبح از همین صبح‌های کذایی گنجی هم رفت. رفت و دیگر بازنگشت. گنجی هم قهرمان تاریخ مصرف گذشته ای شد که رفت تا به قول خودش در خارج از مرزهای کشورش برای دموکراسی در وطن نسخه بپیچد. بی‌شک آنچه گنجی و گنجی‌ها در سالهای اصلاحات انجام دادند در خور تحسین است و حافظه ما هم آنقدر در جریان این اغتشاش‌ها! تنگ و کوچک نشده است که فراموش کنیم بر ما چه گذشت. اما رسم است که جوجه را آخر پاییز می‌شمارند. هنوز  پاییز این انقلاب سبز ما نرسیده است که دوستان ما اندکی خم بر ابرو را تاب نمی‌اورند و جلای وطن را بر ماندن و خوردن نان و نمکش  ترجیح می‌دهند .

شاید از سر دلتنگی ست . شاید از سر ناامیدی. شاید هم نوشتن این جملات تنها بهانه‌اش این است که در همین چند ماه پس از انتخابات دوستانی را بار سفر بسته دیدم که دوست داشتم روزی در جشن آزادی ایران دوشادوش خود ببینیمشان. پدرم می‌گوید هر جا آسمان خدا را داشته باشد و زمینش سنگفرش تو باشد و تو سر آرام بر بالین بگذاری وطن است . این تعریف اما برای من غریبه است. برای من و ماهایی که هنوز عرصه را انقدر تنگ نمی‌بینیم که پاهایمان را بر خاک دیگری بگذاریم و برای ایران از دور مرثیه بخوانیم. دلم نمی‌خواهد روزی را ببینم که دیگران با زور گلوله و بمب دموکراسی را به ما هدیه بدهند. دلم می‌خواهد نه مصر باشیم و عربستان که خفقان زبان‌هایمان را در گلو خشک کند و نه عراق و افغانستان که اجنبی با هر نیت خیری در سرش برای ما نسخه دموکراسی بپیچد.

 انچه بر ایران از ان شب انتخابات کذایی گذشت تا حالا انقدر به زبان امده و بر کاغذ ثبت شده و از دریچه کوچک دوربین‌هایمان دیده شده است که دیگر نه می‌توان انکارش کرد و نه پنهانش. اما روزهای پس از انتخابات با همه تلخی‌اش با همه قساوت اغشته به فریبش باید می‌بود تا  نسل نازک و نارنجی ما به چشم اتحاد ملی را ببیند و با دستانش تقلا برای حفظ  خاک مادری‌اش را لمس کند. آنچه بر ما رفت عادلانه نبود. آنچه بر ندا و سهراب‌ها گذشت نه ردی از انسانیت بر جا گذاشت و نه مهر شرع را بر پیشانی داشت. اما گذاشتن و گذر کردن هم رسمش نبود. این روزها درها باز است . درها باز است تا همه مخالفان بروند. بروند و خیال کنند که می‌توانند دور از وطن ، وطن را نجات دهند. انها دارند به ما جدایی را می‌اموزند.  تکلیف آنها که می‌مانند هم با کرام الکاتبین است.

هر بار که خبر رفتنی را می‌شنوم دلم برای ابطحی و امثال عطریانفر نمی‌سوزد . دلم برای آنها که سی سال خودی بوده‌اند و حالا جامه تغییر بر تن کرده‌اند نمی‌سوزد . دلم برای انها که  سه دهه چپاول کردند و  با یک نماز جمعه خواندن ، اصلاح طلب شدند نمی‌سوزد . دلم برای مصطفی تاج‌زاده می گیرد . دلم برای مرد کوتاه قد اما بلند همت اصلاحات می‌سوزد که گرمای تابستان اوین را تاب آورد. برگ‌ریزان خزان را حتی از پشت میله‌های زندان هم ندید و حالا در انتظار زمستان است. اما نه مرامش را به کولاک فروخته است و نه مسلکش را به حراج گذاشته. دلم برای مهربان مرد بی‌ادعای این روزها می‌گیرد که نمی‌داند همرزمانش ، همان‌ها که چون فرزندانش دوستشان داشت یک به یک چمدان خاطرات سبزمان را بر دوش می‌گیرند و می‌روند. دلم برای کودکانی می‌گیرد که معلوم نیست روزی بتوانند پا بر خاک وطن بگذارند.

 ما هنوز به قول ناظم حکمت زیباترین دریا را نپیموده بودیم. هنوز زیباترین کودک ما بزرگ نشده بود. هنوز زیباترین روزهایمان را ندیده بودیم.ما هنوز زیباترین واژگان را نخوانده بودیم.

دوستان سفر کرده‌ام! کاش حداقل دور از وطن به وطن بیندیشید. کاش خواب آن بیست و دو خرداد را ببینید. کاش ان دوشنبه تا میدان آزادی و دستهای در سکوت بالا رفته با تن‌‌پوش سبز را فراموش نکنید. کاش هنوز زیر لب گاه به گاه در گوش فرزندانتان بخوانید: نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم.

به راستی از "ما همه با هم " چند نفر مانده است؟

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 20:25 توسط |

ببخشیم تا بر ما ببخشند

۱.از آنجایی که آنچه بر آنیم انجام دهیم همیشه خالی از عیب نیست و آنچه می کوشیم انجام دهیم همواره از خطا مصون نمی ماند و آنچه به چنگ می آوریم همیشه سنجه ای از پایان پذیری و جایزالخطایی انسانی ما دارد، تنها راه نجات ما در عفو و گذشت است . ( دیوید آزبرگر)

۲.پیتر به سراغ مسیح آمد و پرسید:سرورم چند بار باید برادری را که بر ضد من گناه می ورزد ببخشایم؟ هفت بار؟

مسیح گفت: من به تو می گویم نه هفت بار که هفتادبار.( انجیل)

پی‌نوشت: مهران من دوست تازه یافته‌ام که تو نمی‌شناسی‌اش اما بیش از هر دوست قدیمی کنار ما ایستاده‌، اینجا برایت نوشته‌است. از خدا برای هدیه دادن علیرضا صمدی و ملیحه ماه به من اساسی تشکر کن.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 2:5 توسط |

فردا مال کیست؟
دیروز

ما زندگی را

به بازی گرفتیم.

امروز،او

ما را...

فردا؟

(قیصر امین پور)

پی نوشت ۱: کم ندارم دوستانی که یک بار در به سرانجام رساندن عشق ناکام مانده اند.در داشتن برای همیشه محبوب شکست خورده اند.از این میانه کم هم نیستند کسانی که دوباره آغاز کرده اند و تقدیر را در تلخ کامی نقشی ماورائی نبخشیده اند.اما ذهن من درک نمی کند جماعتی را که ناتوانی خود در عاشقی به دیگری نسبت می دهند.

پی نوشت ۲: مدتی ست هر کودکی را که می بینم به جای شعرهای ناب کودکی ساسی مانکن می خواند! ما که پدرانمان تا کودک بودیم "باز باران با ترانه "برایمان خواندند و صدای ناظری و شجریان در گوش هایمان بود این شدیم: از دنیا محروم و به آخرت ناامید. وای به حال این نسل ساسی مانکنی!!!!!!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 22:59 توسط |

خواب می‌بینم

نمی‌دانم چرا هر شب خواب می‌بینم کبوتری از زیر چرخ‌های ماشینم پرواز می‌کند. خواب باد می‌بینم.خواب خیابانی طولانی. خواب راهی بی‌انتها.

پی‌نوشت: روزهاست شاید از زمان حرف زدن با فاطمه شمس در آن کافی‌شاپ میدان ونک که هیچ‌کس را امین حرف‌هایم ندیده‌ام. دلم برایت تنگ است فاطمه مهربانم.می‌بینی گوش هم کم پیدا می‌شود برای شنیدن و تنها شنیدن.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 14:4 توسط |

پاییز و پاییز

حاضرم همه هستی‌ام را بدهم و تنها یک دم خدا شانه‌های مردانه تو را برایم به زمین بفرستد که جز تو مردی نیافته‌ام.

پی‌نوشت: راست می‌گفتی تو، من کودکم برای دنیای بزرگ‌ترها.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 13:5 توسط |

چه کسی می‌داند؟

چه کسی می‌داند؟

شاید ذوق نهفته در آخرین نگاه

التماس سرانگشتانت بر  صورتم

و  مشتی که در انگشتانم از هم باز شد،

همه و همه رسم خداحافظی بود

در مرام لوتی‌های این دنیا.....

پی نوشت : برای ملیحه ماه و برای الهام  مهربان و برای همه هم‌سرنوشت‌های من.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 15:5 توسط |

بوی خوش زندگی تا وقتی زنده ایم

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند.

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.

در 40 سالگی آموختم ك رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند.

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌های بد است.

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست. ( گابریل گارسیا مارکز)

پی نوشت: من اما در بیست و دو سالگی فهمیدم که زندگی با عشق زیباست. سه سال بعد از این تاریخ بعد از دست دادن نخستین عشق فهمیدم که زندگی بی اراده ما جاری ست و عشق جاری تر.

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 1:30 توسط |

تردید و تردید

روزهایم در تکاپوی کنار آمدن با زندگی می گذرد و این تردید وحشتناک که چون خوره به جانم افتاده است. شب ها اما در خواب هم در حال حل این معما هستم. دلم آرامشی می خواهد از جنس دست مهربان خدا. سه سال شب و روز تنها و تنها با مهران حرف زدن عجیب بیگانه ام کرد با دیگران. حالا که نیست هم با او مشورت می کنم.نظرش را می خواهم.اما فقط نگاهم می کند. نگاهم می کند و سکوت جاری می شود.می دانم که باید دوباره از نو اعتماد کنم.این را نه تنها چشمهای دوستانم که در و دیوار این شهر هم فریاد می زنند. چه کنم اما با یک سر و هزار سودا؟

پی نوشت:پنداشتیم تهی دستیم و بی چیز ،

                اما زمانی که آغاز شد از دست دادن همه چیز،

                هر روز برایمان خاطره ای شد،

                آنگاه شعر سرودیم

                برای همه انچه داشتیم،

                 برای سخاوت پروردگار.(آنا آخماتووا)

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 10:30 توسط |

مهربان باشم

 مردم اغلب بی انصاف بی منطق وخودمحورند ولی آنان راببخش.

اگرمهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ولی مهربان باش....

اگرشریف و درستکارباشی فریبت می دهند ولی شریف ودرستکارباش....

نیکیهای امروزت رافراموش می کنندولی نیکوکارباش

 بهترین های خود را به دنیا ببخش.حتی اگرهیچگاه کافی نباشد...

و در نهایت می بینی که هرآنچه هست همواره میان تو و خداونداست نه میان تو ومردم.

پی نوشت: این را دوستی برایم فرستاده بود.با شما شریک شدم.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1:30 توسط |

وقتی عاشقم در آن سوی زمانم

وقتی عاشقم

درختان همه

پابرهنه از برابرم می دوند.

(نزار قبانی)

پی نوشت: سبکبارانمان قرار است در پاییز رخت تو بر تن کند.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 11:50 توسط |

ترسم که بوی نسترن مست است و هوشیارش کند

پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب

تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم

دیده بخت به افسانه او شد در خواب

کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم

ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من

ترسم صدای پای تو ،خواب است و بیدارش کند

پی‌نوشت: نشد این عاشق سرگشته صبور / نشد این مرغک پربسته رها

...... چشم ریز تیزبین من ! نشود دل نفسی از تو جدا به خدا.

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:43 توسط |

بیداد خاطره

دلم گاهی اوقات برای بعضی‌ها تنگ می‌شود.خیلی‌وقت‌ها دلتنگ آدمها می‌شوم. دلم این روزها عجیب برای میترا خلعتبری تنگ شده‌است. برای دوست روزهای تنهائی که نمی‌دانم این چند ماه در کدام گوشه دنیا شب را صبح کرده است. برای مرحوم جلالیان که همه مدت آشنائیم با او سفر مکه بود اما عجیب بر دلم نشست و رفتنش بیش از پیش به یادم آورد که دنیا دو روز است.برای سمیرا وحیدی نسب که دوست دوران دبیرستانم بود اما خیلی زود در این شهر بی‌نان و نشان گمش کردم. برای برادرم که انقدر زود رخت رفتن از این دیار بست که نتوانستم این روزهای نبودن مهران را بر شانه‌های مردانه‌اش گریه کنم.برای پدربزرگم که قریب به چهارده سال پیش رفت اما هنوز تصویر اخرین بوسه‌اش بر پیشانی مادرم و زمزمه‌اش که این اخرین دیدار است از جلو چشمهایم کنار نمی‌رود.‌برای مهربد، دومین فرزند علیرضا و پگاه که وقتی نگاهش می‌کنم عجیب یاد روزهای خوب چهار نفری بودن‌هایمان می‌افتم.

دلم ده دقیقه قدم زدن در ساختمان وقایع‌اتفاقیه را می‌خواهد تا مهران را ببینم که خودش را لوس می‌کند اما مردانه.دلم ان زیرزمین مجمع تشخیص مصلحت را می‌خواهد و همان روز سوم بهمن ماه 83 را که من و مهران شیرینی عقدمان را بردیم. دلم خانه خیابان باباطاهر ، کوچه نادر را می‌خواهد و قایم موشک‌بازی با مهران در راه‌پله‌هایش را. دلم خانه پدری‌ام را می‌خواهد در روزهای زندگی در مشهد.دلم سه‌شنبه‌هایم را می‌خواهد.

دلم کودکی‌های خواهرم را می‌خواهد که صدایم می‌کرد: عزیز. دلم همه خاطراتم را می‌خواهد.

پی‌نوشت: بزرگترین زیرکی خداوند خلق این حافظه بوده است در سر کوچک بنده‌اش.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 18:35 توسط |

ما را با تو سری ست

گویند رقیبانم از عشق چه سر داری؟

گویم سری دارم افکنده در پایی

پی‌نوشت: این رمضان هم گذشت تا رمضان بعدی که چه کسی می‌داند می‌ماند یا رفتنی‌ست.امروز خیلی اتفاقی به این وب‌لاگ رسیدم که نویسنده اش را نمی‌شناسم اما با بخش هایی از متنش در خصوص مهرانم عجیب موافق هستم.

پی‌نوشت: عزم کرده ام بر تغییر دادن فضای وب‌لاگ و اضافه کردن بخش‌هایی به آن. زحمت این کار را محمد پسرخاله مهربان و بااستعداد مهران برایم می‌کشد. فقط از انجا که در ان روزهای سخت خیلی حواس من سرجایش نبود بسیاری از نوشته‌ها و عکس‌های مهران را که در فضای مجازی منتشر شد آرشیو نکردم. هر کدام از دوستان اگر عکسی یا وب‌لاگی سراغ دارد که از مهرانم و برای او نوشته باشد، بر من منت خواهد گذاشت اگر لینک آن را در اختیارم بگذارد.ممنونم.

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 13:59 توسط |

به پیشواز رفته ام
دوستانم

می خواهند مرا بر سر عقل بیاورند

که از عشق فریاد نزنم

که نام تو را آهسته هجا کنم

دوستان من

گوش کنید: حریق سر تا پای مرا گرفته است

شما حرف از تسلی می زنید

من این حریق را باید تا قبرستان ببرم

دوستان من دعا کنید

دوباره متولد شوم

سیب های نشسته و کال را

به رودخانه روان کنم. ( احمد رضا احمدی )

پی نوشت: ضرب اهنگ زمان به سمت پاییز می کشاندم. این فصل قشنگ اما تلخ. یاد آور آن سه ماه پایانی.می دانم که سالگردت را به پیشواز رفته ام. باور می کنید می شود دو سال؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:41 توسط |