"آرمن رفت " . همه چیز به همین سادگی اتفاق افتاد ٬ ساده اما نه راحت !
یک ماه پیش بود که برای اولین بار از عزمش برای رفتن گفت . در تب و تاب نوشتن نامه استعفا بود و من که ناباورانه تلاش می کردم متقاعدش کنم دو ماه مرخصی بگیرد. او می گفت که تصمیمش را گرفته است و رفتنی است و بهتر است استعفا بدهد و من با کمی بدجنسی می گفتم که شاید کارش به مشکلی بربخورد٬ شاید از ماندن در کشوری دیگر پشیمان شود و هزار و یک شاید دیگر را به هم می بافتم. نمی دانم چرا اصرار می کردم اما جایی٬ گوشه ای در درون قلبم٬ شاید آرزو می کردم که نتواند. نتواند و بماند .
هرگز آنقدر محبت نکن که یادت برود خودت که بودی و چه می خواستی.
از دو چیز همواره بگریز : دلبستگی و وابستگی. از دلبستگی که عشق را برایت عادی می کند و از وابستگی که بودنش را برایت تبدیل به فرصت می کند و نه نعمت.
همواره اندک فاصله ای بین خودت و دیگران قرار ده . فاصله ای که دیگران را به خطوط قرمزت نزدیک نکند و البته آنقدر نامحسوس که جغد شوم تنهایی نشود.
حرف دل را تنها با رازدار بگو . گوش های کمین کرده در دیوار گاهی اوقات بیش از اندازه خلاقیت از خود نشان می دهند .
روزی که احساس می کنی قسمتی از آرزوهایت را از دست داده ای با خودخواهی آن باقیمانده را نیز به دیگران واگذار مکن .
آروزهایت تنها برای خودت و خودت و خودت مقدسند برای رسیدن به آنها هرگز به دنبال شریک نباش.
می گویند اکبر گنجی این روزها همان راهی را می رود که محسن سازگارا رفته است و نهایت کار تبدیل به هخایی دیگر ٬ شاید فلسفه دان و تاریخ خوانده ٬ می شود. می گویند برادر حسین شادمانه به جشن نشسته است و شکستن اسوه اصلاح طلبی را نظاره می کند . می گویند گنجی هم از همان جنس اپوزیسیون رقاص آمریکایی می شود و ...
می گویم بسیاری از این دشنام ها و تحلیل های غرض دار بیش از آنکه نشانه باور درونی افراد باشد ٬ سو استفاده از فرصتی است که اکنون فراهم شده است . می توان به گنجی فحش داد و به واسطه این فحش دادن نامی برای خود دست و پا کرد . مهم نیست اگر مردم مدت هاست تو را فراموش کرده اند ٬ مهم نیست اگر خودت هم از تکرار خودت خسته شده ای ٬ می توان به گنجی که هنوز فراموش نشده و هنوز به تکرار نیافتاده فحش داد . می توان به این فحش ها دل بست و از جا بلند شد . کمر راست کرد . لبخند زد و پز روشنفکری داد. می توان رادیکال تر از رادیکال ها شد و ...
آری برادر می توان گار گرفت و با هر گاز «بودن» را فریاد کرد!
برای دوستی که این روزها غمگین است اما امیدوار .
روز دیگری رسیده خدا را شکر می کنم که نمی گذاره از شروع دوباره بترسم.
من زندگی را خجالت زده می کنم و به همه آرزوهام می رسم .
من با خودم تکرار می کنم ، خوشبختم. سالمم. و حال خوشی دارم.
مسخره ترین جمله دنیا : من لیاقتش را ندارم.
من در مبارزه ضربه اول را می زنم ، محکم هم می زنم.
من خوبی های دیگران را می بینم.
من به دیگران فرصت دوباره می دم ولی نه سه باره.
با شاد کردن دیگران ، شاد بودن را تجربه می کنم .
اگه خودم به زندگی خط ندم ، بقیه اینکارو می کنن.
قفلی که کلیدش را ندارم نمی بندم.
من می دونم که شاید ندونم.
وقتی دری به رویم بسته شد ، درهای بزرگتری به جای اون به رویم باز می شن .
دیشب خدا را در چشمان فرهاد و جبار دیدم . دیشب غم نان را بر دستان پینه بسته کودکانی دیدم که هنوز بزرگ نشده نگران نان شبند و غصه دار غصه های مادر.
دیشب عشق و نفرت را کنار یکدیگر دیدم به فاصله یک انگشت. نه یارای اشک ریختنم بود و نه توان تحسینم. بر آنچه که روزی هزار بار می بینی و بی اهمیت از کنارش می گذری اشک ریختن بی معناست . تا ان زمان که دستهایت را به دستان همراهان حلقه کنی و به یاریشان بروی . وچه رویای خامی!
فرحزاد ساعت 10:30 شب.
- آقا چیزی لازم ندارید؟
- نه . ممنون. آها راستی یک تکه نان بیار . یک تکه، نه بیشتر فهمیدی ؟
- بله. چشم
- هی آقا پسر، ما نوشابه نمی خوریم . برامون دوغ بیار.
- چشم.
این چشم های از روی ناچاری و دغدغه نان را از زبان فرهاد می شنوم که تنها 11 سال سن دارد و پنج خواهر و برادر. همه از یک تا 14 ساله.نمی دانم فرهاد چندمین فرزند این خانواده فقیر است اما چندان هم اهمیتی ندارد. از او می خواهم که چند دقیقه غرغرهای صاحب کار را تحمل کرده و با من به صحبت بنشیند. چه صادقانه خوشحال می شود . می توان هیجان و کنجکاوی را در چشمانش دید.
روزی که تصمیم گرفتیم با مهران قاسمی وب لاگی مشترک داشته باشیم تمام بحث من با وی این بود که وب لاگ مکانی برای بیان انتقادات شخصی نباشد اما پس از اتفاقات این روزها فکر می کنم بد نباشد گاهی وقت ها دغدغه های شخصی خود را نیز در این وب لاگ بنویسم .
گاهی فکر می کنم روزنامه نگاری و کار در مطبوعات در هر جایگاه و مقامی که باشیم این روزها بسیار سخت و حتی غیر قابل تحمل است . آن روزها که هنوز از دور با مطبوعات کار می کردم تصورمی کردم زیباترین شغل دنیا روزنامه نگاری است و شاید یکی از بزرگترین آرزوهایم کار به عنوان مترجم مطبوعاتی بود ؛ اما امروز برای نخستین بار در طول این چند سال کار کردن در روزنامه ها از این آرزوی خود شرمنده شدم . درست مثل لحظه ای که احساس می کنی تمام ارزشهایت را در یک چشم بر هم زدن از دست داده ای.
شادم درست مثل روزهایی که از نعمت بودنت غرق در شادی و سروری
درست مثل شبهایی که با خیره ماندن به ستاره ها می خوابی
همیشه در روزهای مشترک با هم بودن دقایقی هست که احساس می کنی در اسمان در حال پروازی.
همیشه در لحظه های تنهایی لذت بکری هست که دلت می خواهد تا ابد تنها بمانی
چه خوب اگر بتوانیم در عین با هم بودن به لحظات ناب تنهایی یکدیگر احترام بگذاریم و چه بهتر اگر در تنهایی نیز نعمت بودن با هم را شاکر باشیم.
پیرمرد بر زمین افتاده بود . مدتی بود که بی حرکت دراز کشیده بود و حالا به تدریج عابران هم دور و برش حلقه زده بودند. صورت پیرمرد در هم رفته بود .
- بدبخت حتما تصادف کرده
- آخه چرا یکی نیست که این ولگردها رو جمع کنه ؟
- خانم چرا این جوری حرف می زنی ؟ از کجا معلوم که ولگرده ؟ به قیافه اش که نمی یاد .
- مگه باید به قیافه کسی بیاد ؟ کلی از این ولگردها هستن که روزها گدایی می کنن و عصرها می رن خوشگذرونی . من خودم چند تایی رو می شناسم که ...
همه ایستاده اند مات و مبهوت. هیچ کس را یارای حرف زدن نیست . ده ها نگاه بر پیکرم دوخته شده ,ناگهان دست گرمی صورتم را نوازش می کند . انگشتانش می لرزد و من حس صادقانه اش را چه آرام احساس می کنم . دلم می خواهد لبخند بزنم . تا کنون چنین حس ناب و خالصی صورتم را نوازش نکرده بود . اما نمی توانم . دستان کم کم از من دور و دورتر می شوند . قطرات اشکی که نمی دانم از کدامین چشم های رنگ اندوه گرفته است بر صورتم فرو می ریزد . همه چیز تمام می شود و پارچه ای سفید البته نه از جنس ابریشم که کتان ان هم نه چندان مرغوب صورتم را می پوشاند . ظاهرا هیچ چیز را نباید ببینم . پنجره ها بسته می شود و من می مانم و یک عمر تنهایی.
ژنرال ایستاده بود . سربازانش در برابرش صف بسته بودند . دشت مملو از برق سرنیزه ها بود و سکوتی رعب آور.
ژنرال آخرین نگاهش را به سربازانش انداخت . سراپای وجودش مملو از غرور بود و لذت پیروزی قریبی که چندان فاصله ای با او نداشت. چشمانش را بست و فرمان حمله داد . دشت مملو از فریاد شد .
چشمانش را گشود . سکوت به دشت بازگشته بود. دشت مملو از سربازانی بود که ساکت و ساکن بر زمین دراز کشیده بودند گویی می خواستند خستگی نبردی طولانی و سنگین را برای همیشه از تن به در کنند .
آوار سکوت بر تن ژنرال سنگینی می کرد . چشمانش را بست و بار دیگر فرمان حمله داد . دشت مملو از فریاد شد.
ديشب بحثي با مهران قاسمي داشتم در مورد دوست داشتن هاي امروز و افسوس هاي ديروز.در اين ميانه جمله اي از مهران بسيار توجهم را جلب كرد . زماني كه به تعريفي از عشق رسيديم مهران گفت : عشق يعني انكه سنگي را از وسط پياده رو برداري بي انكه بداني عابر بعدي چه كسي خواهد بود .
احساس كردم در اين يك جمله هزاران معنا نهفته است . تو زماني كه دوست داري و عشق مي ورزي از عشق زميني تا عشق به چيزهايي كه نوعي ارزش محسوب مي شوند آنچنان به روح لطيف و مهرباني مي رسي كه همه چيز را بي بهانه دوست خواهي داشت . در اين زمان ها ست كه بي بهانه دوست داري ؛ بي بهانه عشق مي ورزي ، بي بهانه اشك مي ريزي و حتي بي بهانه مي خندي. تو از يك نگاه غرق در جشن و سرور مي شوي. از يك لبخند شادمان مي شوي حتي اگر دليل ان لبخند برايت چندان خوشايند نباشد .
فلسطينيان قرباني مضاعف سياست بازي هاي کثيفي هستند که در يک سو آنان را قرباني جنايات صهيونيست ها کرده و در سوي ديگر برادران عربشان را ، اميران مسلمان را ، به آغوش و هم خوابگي با قصاب ها روانه کرده است . غرور ملت عرب ، سال هاست که ديگر نشاني ندارد. سران عرب از همان زمان که حمايت کاخ سفيد را براي تداوم حکومت هاي ننگين و استبدادي خود بر مردمانشان لازم ديدند ، فلسطين و فلسطينيان را به بهاي نازل فروختند . امراي عرب ، از سرهنگ ديوانه و باديه نشيني که حالا شرافت باخته در برابر واشنگتن تنها به محافظان زيباروي خود مي نازد ، تا وهابي هايي که سرزمين وحي را جولانگاه سربازان صليبي کرده اند ، از شيخي ديگر که شبکه اش را تقديم تروريست هايي کرده است که در انسان زدايي از آيين مهر محمد گوي سبقت از همه ربوده اند تا رييس جمهور مادام العمري که تا پاي گور هم ترجيح مي دهد به مجيزگويي اربابانش ادامه داده و به ميانجي گري ميان قاتل و مقتول ! افتخار کند، هر يک به سبک و سياق خود در برابر فرزندان اسراييل زانو زده اند و پيشاني بر خاک ساييده اند. امروز فلسطين و فلسطينيان ، چشمان خود را بر ملت هاي عرب هم فروبسته اند و تنها اميد به توان جوانان خود دارند ، مبارزاني که جان خود را قرباني دفاع از ناموسي مي کنند که اعراب سال هاست پيش کش متجاوزان کرده اند و سرمست از اين افتخار ! به شادنوشي با متجاوزان مي نشينند
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها !
که عشق آسان نمود اول،ولی افتاد مشکل ها !
همه کارم زخودکامی به ناکامی کشید. آری
نهان کی ماند آن رازی کز اوسازند محفل ها؟
به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب زلف مشکینش چه خون افتاد در دل ها!
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها!
مرا در منزل جانان چه امن عیش ؟ چون هر دم
جرس فریاد می دارد که بر بندید محمل ها!
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید،
که سالک بی خبر نبود زراه و رسم منزل ها.
حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها.
سرانجام مهران قاسمی پس از چند هفته تلاش موفق شد سارا معصومی را به داشتن وب لاگی مشترک متقاعد کند ! مهران معتقد است که وب لاگ فضایی ست برای بیان دغدغه های فردی و اما به عقیده من فرصتی است برای بیان انتقادات و دیدگاه های کلی که شاید مکان دیگری برای بازگو کردنشان وجود ندارد . به هر حال تصمیم گرفتیم به کمک یکدیگر فضایی داشته باشیم برای رسیدن به هر دو منظور. در مرحله اول امیدوارم که سبکباران دریچه ای باشد هر چند کوچک برای یافتن دوستانی بزرگ و مکانی برای بیان آرزوهایی که هنوز محقق نشده، اما چندان دور از دسترس به نظر نمی رسند . به امید انکه هیچ کدام از خوانندگان سبکباران آن را بی انگیزه ای برای حضور مجدد ترک نکنند .