سه دهه پیش بعد از اذان ظهر جمعه در شیراز متولد شدم و شاید به خاطر همین زمان خاص بود که پدرم میگوید مدتی بعد از نام گذاری من و انتخاب نام مهران مردد شده بود که شاید بهتر بود نام سید مهدی را برایم برمیگزید.
از دیروز ظهر سیساله شدهام و چه حس غریبی است ورود به این دهه چهارم زندگی! هزار کار ناکرده دارم و هزار افسوس برای آنچه که بر زمین مانده است و هزار سوگ بر آنچه که گاه انجام دادهام.
اگر چرخ روزگار اندکی هم به عقب میچرخید، شاید فرصت برای جبران بسیاری از اشتباهات وجود داشت اما افسوس که در گذر بیرحم زمانه باید به بازی برد-باخت تن بدهی و یا همه چیز را بدست آوری و یا از دست رفته ببینی.
صادقانه میگویم دو سال و نیمی است که نگاهم به زندگی عوض شده، قدر فرصتهایش را، تمام لحظاتش را میدانم و به این باور رسیدهام که چه بسیار افراد و چیزها که شاید حتی ارزش لحظهای اندیشیدن و وقت تلف کردن نداشتهاند. حالا دیگر حس می کنم وقتی برای تلف کردن ندارم. شاید هم روزی آنقدر جسور شوم که بگویم برای مردن هم وقت ندارم!
این تغییر نگاه را اما مدیون حضور پررنگ کسی هستم که امروز به عنوان همسر در کنار دارم و جالب اینجاست که من و سارا، زاده یک روز هستیم؛ روزی در میانه فروردین ماه.
دهه چهارم را اما با امید به تحولی درونی و بیرونی آغاز میکنم و با این اطمینان که بازهم مهر الهی و شفقت او باران فرصتها را بر سرم خواهد باراند. این بار اما چشمانم را بر این باران نخواهم بست،فرصتی برای چشم بستن نیست!
بعد التحریر: در مورد همه چیز نوشتم جز این دو تصویر تاریخی! یکی از این دو تصویر متعلق به من است و دیگری متعلق به سارا. تصویر من البته از اهمیت تاریخی فوقالعادهای برخوردار است چون نشان میدهد ادعای کاذب مخالفان دیوسیرتی که در کمال بدپنداری و شیطنت اقدام به سم پراکنی و انتشار تراوشات ذهن معیوب و بیمار خود مبنی بر اینکه که چشمان بنده از همان ابتدا بیشتر شبیه خطی صاف و کشیده شده بوده و به زحمت امکان تشخیص اینکه من خواب بودهام یا بیدار وجود داشته ،میکنند چگونه بیمحتوا و بی پایه و اساس است!
بیست و پنج سال پیش در چنین روزی سارا متولد شد.
لحظه تولدم را به یاد نمیآورم اما گویا درست مانند سایرین گریه می کردم.آخر به دنیا آمدن شاید بدترین حادثه زندگی هر آدمی باشد.
از بیست و سه سال پیش تا کنون را کم و بیش به یاد می آورم.
راستش را بخواهید تا امروز اگر نگویم خوب گذشته بد هم نگذشته است.
هرگز در طول این چندین سال در چنین روزی احساس پیری نکردم.
پانزده شانزده ساله که بودم دوست داشتم هر چه سریع تر ۱۸ ساله شوم.فکر می کردم آدم هجده ساله خیلی بزرگ است.
هجده ساله که شدم تازه فهمیدم که هنوز اول کودکیم.
امروز نه احساس می کنم که کودکم و نه تصور می کنم که پیر شده ام.
نمی دانم یک سال دیگر در چنین روزی بیست و شش ساله می شوم یا نه؟
نمی دانم هجده فروردین سال ۸7 هنوز از موهبت بودن لذت خواهم برد یا نه؟
نمی دانم زمانی که یک سال دیگر پیر شوم هنوز آنها که دوستشان دارم در کنارم خواهند بود یا نه؟
اما می دانم دوست دارم تا زمانی این روز را جشن بگیرم که حضورم حداقل برای چند نفر ارزش داشته باشد.
می دانم دوست دارم تا روزی به این بازی ادامه دهم که مطمئن باشم حضورم حتی یک نفر را هم آزار نمی دهد.
پی نوشت:راستی بیست و دو ساله بودم که متوجه شدم خدا درست پنج سال پیش از من در چنین روزی مهران را به زمین فرستاده بود.
باز هم سال نو شد.
زندگی در نقاب می گذرد.
زندگی در فرار می گذرد.
زندگی بسیار سریع تر از آنچه تصور می کردم سوار بر زورقی شکسته می گذرد.
سالها درست مانند یک فیلم سینمایی ممتد و بی پایان می آیند و می روند.
کارگردان هنوز فیم می سازد.جوهر قلم نویسنده هنوز زنده است.پس ما هم بازی می کنیم.
بازی در نقاب،بازی در فرار،بازی در لحظات خوب اما نفسگیر.
گاه میخندی و گاه میخندانی.
گاه گریه میکنی و گاه میگریانی.
گاه می رنجی و گاه می رنجانی.
امیدوارم در سال جدید نه برنجانم نه بگریانم که بخندانم.