هر روز پيامي دارد و پيام امروز اينست:
زندگي كوتاست,پس قوانين را زير پا بگذار.
سريع ببخش اما آهسته ببوس.
صادقانه دوست بدار و بي مهابا بخند.
هرگز از انچه كه باعث لبخندت ميشود شرمگين نشو.
زندگي شايد مهماني نباشد كه انتظارش را داريم اما تا زماني كه در آن مهمانيم مجبور به رقصيدنيم.
پی نوشت:اصل این مطلب را دوستی برایم فرستاد که از او ممنونم.
روزهایی که بیش از ده سال از عمرشان می گذرد.
روزهای خوب خندیدن بی بهانه و اشک ریختن از روی سادگی.
روزهایی که هر چه بزرگ تر شدم کمرنگ تر شده اما هرگز پاک نشدند.
یک کامنت ساده ردپایی شد که باز هم زیر لب زمزمه کنم:دنیا بر خلاف همه مساحت جغرافیایی اش چه کوچک است.
کرسي رياست جمهوري ، مبل هاي راحتي مجلس و اتاق هاي مجلل شوراي شهر هر کدام به قدري به رقص و کرشمه پرازي در ذهن به ظاهر پوياي آقايان پرداخته اند که جايي براي انديشيدن به سايرين باقي نمانده است.
شعارهاي پرطمطراق و متمرکز شدن نه بر اقناع افکار عمومي که فريب آنها آنچنان آقايان را مشغول به خود کرده است که گويا مملکت سراسر گل و بلبل است و ايرانيان همگي سوار بر آخرين مدلهاي ماشين و ساکن لوکس ترين ويلاهاي شمال شهر تنها نگران حزبي هستند که بايد به عنوان پز روشنفکري نام خود را در سياه نامه آن ثبت کنند.
روزگار اين سرزمين به سنت قديمي و ديرين بر مدار تکرار شکستها مي گذرد.همچنان عده اي در عرش خود را نماينده ملتي بر فرش مي دانند که به اين دليل که اندک شعوري ندارند بايد بسوزند و بسازند.
همچنان باند بازي هاي سياسي و حضور در بازارهاي مکاره اي که ابتدا و انتها آن مشخص نيست گلوي هزاران ايراني بيگناه را گرفته و گويا خيال رهايي آن را هم ندارد.نه در اين درياي مواج شهرت غرق مي شويم و نه نجات مي دهيم.
همچنان هزاران کودک ايراني روزانه براي به دست آوردن قوت خانواده اي به هر ذلتي تن مي دهند تا آقايان تنها با عوض کردن کرسي هاي رنگارنگ خود از اين کاخ به کاخ ديگر نقل مکان کنند و البته نه براي هميشه که هنوز چشمشان به دنبال ارزنده ترين کرسي می گردد.
در اين ميان حتي آن دسته که روزگاري اصلاح طلب ناميديمشان و پشت سرشان نماز گذارديم نيز سهم خود را از اين گوشت قرباني مي خواهند.
راهي نيست از کاخ رياست جمهوري تا بيمارستانهاي جنوب شهر!!!!!!!!
اندکی بعد ابر به آرامی دستانش را دورم حلقه می کند.
این بار بر روی قایقی گذاشته شدم .
سوار بر قایقی چوبی و کوچک حرکت می کنم.
اقیانوس هم چون آسمان بی انتهاست.
پری دریایی زیبایی از زیر قایقم را تکان می دهد.
وقت رفتن فرا رسیده است.
این بار بر نوک بلندترین قله جهان فرود می آیم.
پری دستانش را جدا می کند تبسمی همراهم می کند و بعد.........
بر فراز بلندترین قله ایستاده ام.
از آن بالا دنیا هم چون آسمان و اقیانوس بی انتهاست.
کبوتری زیبا از مقابلم پرواز می کند.
نگاه معنا دارش را می خوانم.
این بار هم دستانم را باز می کنم.
بر روی زمینم.
نه از ابر خبری است نه از اقیانوس و نه از کبوتر زیبایم.
چشمانم را باز می کنم.
مقابلم خانه ای ست مربع شکل و سنگی.
زیباست.زیباتر از انچه در آسمان دیدم.زیباتر از اقیانوس بیکران.بکرتر از قله بلندترین کوه جهان.
چشمانم تحمل این همه زیبایی را ندارند.
آنها را آهسته می بندم.
پلک هام خیس خیسند.
محبت تو از هر بی انتهایی بی انتهاتر است.