تبليغاتX
سبکباران

 دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت

باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

 

در طول سه سال آشنایی با مهران قاسمی هرگز گمان نمی کردم روزی در حالی که هنوز سرمست از این خوشیختیم دست روزگار مرا بر روی صندلی بنشاند که با تکیه بر آن بتوانم از درد نبودن مهربان یار و  شفیق ترین دوستم  سخن بگویم.

 

اعتراف می کنم که سخن گفتن از مهران قاسمی درست به سادگی لبخند معصومانه ایست که همواره بر گوشه لبهایش نشسته بود . اعتراف می کنم که مدیحه سرایی در باب مردی که همه خوبی بود و صفا بسیار آسان تر از چیزی است که سارا در خوابهایش می دید. سه سال پیش در چنین روزهایی بود که لحظات سخت تصمیم گیری در مورد زندگی با مهران قاسمی را تجربه می کردم . می دانستم که همسر او بودن بس دشوار است اما خوب به یاد دارم که تنها به دنبال ثبت نامش در صفحه دوم شناسنامه ام نبودم . می خواستم دوست مهران قاسمی باشم و امروز اعتراف می کنم که در این سه سال صمیمانه ترین دوستی ها و بکرترین محبتها را تجربه کردم . مهران دوست من بود بی انکه چشم داشتی به پاسخ محبتهایش داشته باشد . دوست من بود بی آنکه در قالب کلمات عاشقانه به دنبال منفعت طلبی های شخصی باشد . دوستش داشتم بی انکه به ابدی بودن این عشق بیندشیم . من و مهران قاسمی در لحظه زیستیم و امروز چه خوشحالم که می توانم به جرات بگویم در این سه سال  ما رابطه ای را تجربه کردیم که بسیاری در سالهای متمادی دل بستن به عادتهای عاطفی آن را تجربه نکرده اند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 18:42 توسط سارا معصومی |

هفت روز است که خورشید گم شده است. نه در آسمانهاست و نه در پشت ابرها.

گل من ! اگر به مقصد رسیدی خورشید خانم را مرخص کن که زمین یخ زده است.

مهران من ! امروز بر سر مزارت سرم را رو به آسمان گرفتم. سرانگشتانت همچنان گرم گرم است.صورتم را گرم کردی. اما به گمانم باز هم شیطونی کردی و خورشید خانم را حین پرواز ربودی!

مهران من! شاید توان رقابت با خورشید خانم را ندارم اما همچنان دوستت دارم. دوستت دارمممممم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 18:10 توسط سارا معصومی |

دیشب به خوابم آمدی

گفتی فراموشت کنم

گفتم:فراموشت کنم؟

گفتی ز دل بیرون کنم

گفتم: محبت یا غمت؟

گقتی غم این دوریم

گفتم سزای خوبیت؟

گفتی دوستم داری تا ابد

 

امروز درست  سه روز از رفتنت می گذرد. سه شب است که به من شب به خیر نگفتی. سه صبح سخت را بی سلام های پرخنده ات شب کرده ام .

مهران من! سخت است در این شرایط نوشتن.اما می نویسم که گمان نکنی قطار دوست داشتنت در ایستگاه این خانه مجازی متوقف شده است.می نویسم که گمان نکنی چو از دیده برفتی از دل نیز هم .مهران من! در اعماق قلبم روزنه ای روشن است به وسعت دوست داشتنی که می دانی به بزرگی دریاهاست.روزنه ای که گواهی می دهد به بالاترین نقطه این دو دنیا پرواز کرده ای. به نقطه ای که بکر است و ناب. گل من از بودن در کنار خالق مهربانی, عشق و صبوری لذت ببر.مهران من از مجاورت با چشمه زلال دوست داشتن بی توقع سیراب شو.

 

مهران من تحمل این زمین بی تو غیرممکن می نماید اما می دانم که درست مثل تمامی روزهای این سه سال در کنارم ایستاده ای و دستانت را دور کمر شکسته ام حلقه کرده ای.

مهران همیشه در گوشهایم زمزمه می کردی که شادمانی از اینکه سارا خود را در سایه مهران محو نکرده است . همیشه می گفتی  از اینکه دوشادوش هم قدم برمی داریم لذت می بری. مهران من این بار نیز کنارم ایستاده ای و من دستان گرمت را احساس می کنم که بر تک تک زخم های دلم مرهم عشق می گذارد.مهران من! این روزها هر کجا را که نگاه می کنم تو را می بینم و برق چشمانت را که به قول خودت دیر فهمیدم به زبان بی زبانی می گوید : دوستم دارد.

 

روزهای نخست آشناییمان یادت می آید؟ روزها پس از همراه شدنمان به من گفتی از مدتها قبل دوستم داشتی اما واهمه داشتی از بیان این همه دوست داشتن. مهران من این روزها از فریاد دوست داشتنت واهمه ای ندارم .بگذار آسمان و زمین بشوند که دوستت دارم و خواهم داشت . بگذار بر مجموع عشق های جاودانی این دنیا خاکی یک عدد را اضافه کنیم . بگذار گم شوم در خاطراتی که درست مانند فیلمی از جلو چشمانم می گذرد و من محو لحظات ناب آن هستم و ثانیه های پر عشقش.

 

مهران من در عشق بازی با تو همیشه باخته ام.حتی زمانی که کنار هم می نشستیم مثل کودکان بازیگوش برایم اس ام اس می فرستادی و انگار از گفتن دوستت دارم شرمگین می شدی پس می نوشتی تا یادگاری شود در دفتر خاطراتم .

 

یادت می آید همیشه از من می پرسیدی که سارا همه زن و شوهرهای دنیا این اندازه دیوانه هم هستند؟ من در چشمهایت خیره می شدم و تنها می گفتم : نه . نه مهران همه مثل ما نیستند و نخواهند بود. مهران! همه مثل ما نبودند چرا که در هیچ رابطه ای مردی به مهربانی و صفای تو نقش فرشته نجات همسرش را بازی نمی کند.

 

مهران من! دوستانمان دوستی در حق من تمام کردند. مهران من! هر لحظه چشمهایم را باز می کردم چشمهای بارانی دوستانی را می دیدم که با یک چشم با تو وداع می کردند و با چشم دیگر به من امیدواری می دادند.

 

مهران من! دوستانت برادری در حقت تمام کردند . تو بر دستان دوستانی بلند شدی که همشه تک تک آنها را دوست داشتی.مهران! کسری هم تو را دوست داشت. یادت می آید همیشه می گفتی :چرا کسری مرا دوست ندارد؟مهران جان دوستت داشت و برایت نوشت و به حق که خوب هم نوشت.

 

مهران جان چشمهای همه در آن تحریریه برای تو بارانی شد. از لحظه ای که پرواز کردی با خودم گفتم که پس از تو پا به آن روزنامه نخواهم گذاشت. اما امروز فکر کردم که تنها بودن در کنار این همه محبت و خلوص آرامم خواهد کرد .

 

مهران من! این نخستین نامه ای ست که پس از پروازت می نویسم اما مطمئن باش که آخرین نخواهد بود . دوست دارم و اراده کرده ام که به تمام آروزهایت جامه عمل بپوشانم. کمکم کن که گرمی دستهایت توان دستهای نحیفم شود.

 

پی نوشت: این بار هم درست مثل دو پست قبل باید اقرار کنم به مهربای خدایی که امانتش را پس از سه سال از ما پس گرفت. خدای من ممنونم از روزهای پر عشقی که ثانیه هایم را رنگی آبی بخشید و ممنونم از آشنا کردنم با فرشته ای که زمین قامت بلندش را طاق نیاورد.

 

پی نوشت: دوستانم ممنونم از محبت خالص و بیکرانتان. از قلمهای زیبایی که مرهم دردهایم شدند و ممنونم از همراهی دوستانی که تعدادشان آنقدر زیاد است که یارای شمارشم نیست.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 12:11 توسط سارا معصومی |

نخستین برف زمستانی می بارد

و من در ذهنم دوشادوش تو برف بازی می کنم

نخستین برف زمستانی می بارد

و من نخستین بار بی تو زیر باران زیبای رحمتش قدم می زنم

نخستین برف زمستانی می بارد

و من در خیالم تو را می بینم که گوله برفی کوچک به سویم پرتاب می کنی.

پی نوشت (۱): از این زمستان بیزارم چرا که تو در هیچ کجای خیابانهای پربرفش دوشادوش من قدم نمی  زنی.

پی نوشت (۲):این روزها روزنامه بیش از پیش خسته ام می کند. از این مکان بی تو خسته ام.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 18:29 توسط سارا معصومی

ده روز بسیار سخت را پشت سر گذاشتم. سخت ترین ده روز زندگیم. ده روزی که نه درخشش آفتاب گواهی صبح امیدم بود و نه تاریکی شب آرامش بخش لحظات سنگین نگرانیم .

ده روز را در اضطراب از دست دادن دوستی سپری کردم که در این سه سال بهترین همراهم بود و البته نزدیکترین دوستم .

هنوز هر شب کابوس لحظات سنگین رسیدن تا بیمارستان را تجربه می کنم . از آن لحظه که تلفنم به صدا درآمد و صدای نگران مهران گفت : تصادف کرده ام . تا آن لحظه که سر خونینش را روی تخت بیمارستان دیدن هزار سال بر من گذشت .

هرگز فکر نمی کردم کابوس از دست دادن دوستی به پاکی مهران و همراهی به صبوری او تا این اندازه لرزه بر اندامم بیندازد .

در این ده روز حاضر بودن تمام زندگیم را بدهم تا چشمان او را که به واسطه تحمل درد پر اشک می شد دوباره خندان کنم . حاضر بودم تمام آنچه را که در این سه سال با تلاش های شبانه مهران به دست آوردیم زیر پاهای نحیفش بریزم تا دوباره راه رفتن را تجربه کند .

هر بار که از شدت درد عرق بر پیشانیش می نشست و نگاه نگران من را می دید مي‌‌خنديد و مي‌گفت : هوا چقدر گرم است . در تمامي اين لحظات مي‌دانستم كه اين هوا نيست كه گرم است درد است كه امان بهترين دوستم را ربوده اما صبرش را نه.

اين روزها دوباره او آموزگار شده بود و من براي هزارمين بار در اين سه سال دانش‌آموز. اين روزها ثانيه‌اي هزار بار از او عشق را آموختم و صبوري بر درد را . توكل واقعي را در آرامش عجيبش ديدم و مهرباني را در  چهره رنگ پريده‌اش .

اين روزها اندك اندك آرامش پيشين را به دست مي‌آورم . مهران هنوز نمي‌تواند بدون كمك عصا راه برود و اين روند حداقل تا دو ماه ادامه خواهد داشت اما هر بار كه به از دست دادنش فكر مي‌كنم دقيقه‌اي هزار بار خدا را شكر مي‌كنم .

پي نوشت ۱:نخستين بار است در اين سه سال كه دلم براي شنيدن صداي پاهاي مهران تنگ شده است . هر شب ده بار در خواب او را مي‌بينم كه پاورچين پاورچين به سراغ خوراكي‌هاي داخل يخچال مي‌رود .

پي‌نوشت ۲ : بيش از پيش او را نزديك به خود مي‌بينم . او بار ديگر براي هزارمين بار محبت بر من تمام كرد . باز هم شرمنده رحمت بيكرانش شدم . خدايا ممنونم به هزار زبان .

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 18:35 توسط سارا معصومی |