تبليغاتX
سبکباران: به یاد مهران قاسمی
کسی نمی داند
غیرقابل باورترین همدردی دنیا زمانی به سراغ م می آید که به کسی می گویم: دلتنگ مهران م و او به نشانه تایید سرش را تکان می دهد..

کسی نمی داند دلتنگی برای تو چه شکلی دارد.چه طعمی دارد.کسی نمی داند وقتی دلتنگ تو می شوم دنیا با اینهمه بزرگی برایم تنگ می شود و دلم می خواهد در خانه کوچک تو کنارت دراز بکشم...در خانه ای که اسمش قبر است اما مهمانش تمام دنیای من....

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:23 توسط |

تصویری از روزهای دورم
دلم می خواهد برگردیم به یکی از ساعت های هفت شب پاییز ۸۶. با هم پیاده روی کوتاهی کنیم.به خانه برسیم.من کتری را پر کنم.تو چای دم کنی. من چای بریزم.تو فیلم بگذاری. من قلیان درست کنم.تو بالشت ها را بیاوری.لم بدهی با وزن بدنت که همیشه روی یک دست می انداختی. من سرم را به سینه ات نزدیک کنم.تو دکمه استارت را بزنی.فیلم شروع شود.من چای بنوشم و تو با رقص انگشتهایت لابه لای موهایم به من بفهمانی که حواست به " بی بی " است.

پی نوشت: کاش دوباره دکمه استارت را بزنی...

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 0:26 توسط |

من بی تو آموزگار شدم

تا بودی این تو بودی که آموزگار سارای بی خبر از زیبایی های دنیا بودی.تو بودی که دستانم را گرفتی و با خود به بهشت زندگی در امروز بردی..این تو بودی که به من آموختی عشق بازی به همین آسانی ست...

امروز اما دلم می خواهد لایه های زمین را بشکافم..دستت را از میانه لباس سفیدی که چهار سال است بر قامتت دوخته شده در دست بگیرم..بلندت کنم و بر روی نزدیک ترین نیمکت به امروز هایم بنشانم..روبه رویت بایستم و آموزگارت شوم..ظالمانه در چشمهایت خیره شوم و فریاد کنم:بنویس پنجمین بهار بی محبوب ، بنویس چهار سال و سه ماه عشق بازی با خاطرات، بنویس پیر شدن با تصویر دلبری های یار..بنویس و بنویس و بنویس..من بی تو آموزگار شدم..

پی نوشت: خطوط بالا دروغ بود..تو با مرگت نیز مرا آموختی که عشق، عشق می ماند اگر عیارش بالا باشد..

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 0:42 توسط |

دریغ از دستهایت
تا روزی که بودی دستت نمک نداشت مرد من..اما از روزی که رفتی هرکه پا به سبکباران می گذارد نادیده شیدای تو می شود..مهربانی ات بر سبکباران همه را نمک گیر می کند...

کاش بودی تا چون امشبی که غرق در حیرت م سر بر شانه هایت بگذارم و برایم بخوانی:

بی بی سارا..بی بی سارا...بی بی جون ...دوستت دارم ...دوستت دارم فراوون....

پی نوشت: با تو کوچک شدم،با تو بزرگ شدم ،با تو پیر شدم و بی تو شبی هزاربار هزار راه نرفته را تصور کردم...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 0:17 توسط |

تو به من آموختی
تو به من آموختی که در برابر هر نگاهی از هرجنسی بایستم و حرف دل را بر هر منطقی ترجیح دهم.

تو به من آموختی که زندگی ام را بر اساس آنچه دوست دارم بسازم و نه آنچه دوست می دارند.

تو به من آموختی که قضاوت دیگران را مبنا قرار ندهم که چه بسیار زمان ها که خود در قضاوت بیراهه رفتم..

امروز یک روز پس از تولدت تمام آموخته هایم را زمزمه کردم تا باز مانند پاییز ۸۳ بایستم و بگویم: من " این " را از دنیا می خواهم...

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 19:32 توسط |

بعد تو ....
بعد تو دوباره انتخاب کردن ، بعد تو دوباره اطمینان کردن، بعد تو دوباره خواستن و برخواستن سخت است..بعد تو خاطره ها را در گنجینه جادادن و پناه دادن پنهان دستهایت در جیب هایم سخت است..بعد تو راه سخت است اما گریز ناپذیر ..کمک م کن...

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 0:41 توسط |

پنجمین بهار بی تو
چه بی ذوق بهاری که مرا با تو ندید
+ نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 17:26 توسط |

بزدلانه است؟
احمقانه است:بعد چهار سال می خواهم که صدایم کنی...می خواهم که بی بی ات را از دنیا طلب کنی..می خواهم به خدا بگویی : در زمین روزی من بود، حالا می خواهمش..

بزدلانه است؟احمقانه است؟ سرفرود آوردن است؟زمین خوردن است؟ هرچه دوست داری بنامش..امروز،اینجا و این ثانیه می خواهم بی بی تو باشم تا ابد...

پی نوشت برای هزارمین بار : چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت حدیث تلخ زنده به گوری

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 19:23 توسط |

مقاومت می کنم
مقاومت می کنم تا نیایم و ننویسم.می جنگم تا امروز را قربانی دیروز نکنم.اما سخت است مرد.سخت.چهار سال تمام شد و بیراهه است اگر بگویم تک تک ثانیه هایش با یاد تو گذشت.رسم دنیا همین است که عادت می کنیم.اما وقتی دلتنگی ات به سراغم می آید تمام ثانیه ها سنگین می شوند.دلتنگی ات تمام تنم را پر می کند.دستهایم خشک می شوند.لبانم سکوت می کنند و چشمهایم بارانی می شوند.دلتنگی ات که به سراغم می آید دلم می خواهد دست ببرم لابه لای خاطرات، بیرونت بکشم و در گوشت زمزمه کنم: رفیق نیمه راه من چه زود خسته شدی از دنیا...

+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 0:16 توسط |

دلتنگ م در سالروز میلاد ابدی ات...
واژه کم نیست برای بیان دلتنگی..برای حدیث زنده به گوری من بی تو..واژه کم نیست برای گفتن از فقدان چشمهایت..نبود دستهایت..نداشتن صدایت..واژه کم نیست برای به تصویر کشیدن آخرین باری که در آغوشم کشیدی و آرام رفتن را بر ماندن ترجیح دادی..واژه کم نیست مرد من..من اما تنها دلم می خواهد یک عبارت را مدام تکرار کنم: دلتنگ م...دلتنگ م....دلتنگ م.....

پی نوشت:بدهکار هیچ کس نیستم/ جز ماه/ که تو را به یادم می آورد

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 10:14 توسط |

ندید و تو را ربود
چهار سال پیش همچین شبی من و تو با هم فیلم نگاه کردیم..قلیون کشیدیم..خندیدیم..تو برایم پیامک زدی..موهایم لای انگشتهایت بود که خوابیدم..پیش از خواب گفتم:ممنون که هستی...خدا اینهمه خوشبختی را ندید؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 23:28 توسط |

از این جهان رفتی..
زندگی رویایی است که هیچ عقلی از آن سر در نمی‌آورد، اما بسیار دل‌‌‌ها از آن رنج می‌برند؛ و تو، درست در همان وقتی که مقرر بود رنج ببری، از این جهان رفتی.....
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 18:20 توسط |

از راه رسید

همیشه زود می رسد.این دی ماه لعنتی همیشه پس از طولانی ترین شب سال بساطش را ولو می کند روی زندگیم..ثانیه ها نفس گیر می شوند، شب ها تلخ می گذرند و روزها انگار سنگین ترین لباس همه عمر را بر تن کرده اند...این دی ماهی که تو را از من گرفت باز از راه رسید..باورت می شود شد چهار سال...چهار سال...چهار سال...

+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 17:7 توسط |

تکرار......
نفس گیر این آذرماه بی تو..تو می دونی چقدر شوم هوای خونه ای که از روی تو محروم...

پی نوشت: اینجا را با دنیا عوض نمی کنم..اینجا را که تنها یادگار مانده از توست..

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 12:13 توسط |

به زندگیم خوش آمدی
شانزدهمین شب از آذرماه هشتاد و سه تو برای نخستین بار مهمان خانه پدری ام شدی..یادت سبز که از همان نخستین لحظه، مهرت در دل همه افتاد..جایت خالی ست و می دانم که در حضور دوست ،تو بی تاب نیستی....

پی نوشت: این تقویم پاییزی رهایم نمی کند...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 18:43 توسط |

یگانه ای تا ابد......
اگر بودی مرد من ! مثل روزی هزاربارها سرم را روی شانه هایت می گذاشتم و در گوشت زمزمه می کردم: لوسی خون بی بی اومده پایین...تو هم با آرامشی که از یک مرد بعید بود می گفتی:لوس خودمی...

پی نوشت: دنیا بعد تو اینچنین واژگانی را دیگر از من نشنید و چنین مردی را دیگر به خود ندید..می فهمی یگانه بودن بعد چهار سال یعنی چه؟؟می دانم که می فهمی...

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 19:28 توسط |

کمی برای من بخند
خنده هات رو دوست داشتم....
+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 16:14 توسط |

هنوز با منی
این همه خواستن دستهات بدون حتی نوازش؟؟؟؟

پی نوشت: چهار سال است که دیگر وقتی شب ها کنارم دراز می کشی جای من تنگ نمی شود....

+ نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 19:21 توسط |

یا من کر شدم یا دیگران لال
بیا و بگو چه رازی بود در صدایت که هربار صدایم می کردی من از نو خودم را در میان لب های تو می شناختم...بیا و بگو چه سری بود در نگاهت که هر بار نگاهم می کردی من مجنون غرق شدن در دریای چشمانت می شدم...بیا و بگو چرا هیچ صدایی بعد تو صدا نشد و هیچ نگاهی بعد تو دریا....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 1:12 توسط |

برای ده دقیقه فقط خدای من باش
یعنی ممکن است امروز به یمن این باران برکت، ده دقیقه دست از خدایی بر آسمان و زمین برداری،بیایی کنارم بنشینی و تنها به چند سوال کم زحمت تر از اداره این همه دل پرآرزو ،پاسخ دهی؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 16:23 توسط |

حس رفتن
بعضی روزها از خواب که بلند می شوی حس رفتن داری..حس دل کندن..حس پایان دادن به یک انتظار طولانی..بعصی روزها می دانی که برخی آدم ها پیش از آنکه بیایند،رفته اند..

پی نوشت: از برف آدم که بسازی ، دل ندارد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 9:56 توسط |

این خاطرات لعنتی
خاطرات پیر نمی شوند

پیرم می کنند.............

پی نوشت: "من" تو را برای تمام این روزهای پاییزی می خواستم،"خدا" نخواست...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 11:6 توسط |

خوش آمدی خاطره
تو در تک تک این دانه های سپید آسمانی پنهانی مهربان مهران من

پی نوشت: امسال دو ماهی زودتر خاطره هایم را زنده کردی...می دانی که دلتنگ م

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 15:29 توسط |

کجاست؟
چه رازها که نگفتم،کجاست هم نفسی؟

چه راه ها که نرفتم،کجاست هم قدمی؟

پی نوشت: با هیچ کس نشانی زان دل ستان ندیدم

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 15:30 توسط |

کجای دنیایی؟
ای بی نشان محض،نشان از که جویمت؟؟

پی نوشت: کاش پاییز ۸۵ بود و من دوباره از نو عرفه را می بلعیدم..محشر و طواف های آخر را...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 19:17 توسط |

باران یاد تو
باران که زد

همه جا خیس شد

جز دل من

که باران با یاد تو

آتشش زد

 

+ نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 22:28 توسط |

از دست ننشینم
دست در حلقه‌ی آن زلف دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد

آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد

دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد

عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت
نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد

سر و بالای من آنگه که درآید به سماع
چه محل جامه‌ی جان را که قبا نتوان کرد

نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد

مشکل عشق نه در حوصله‌ی دانش ماست
حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد

بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

پی نوشت: طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 13:57 توسط |

نیا باران،زمین جای قشنگی نیست
بالله که شهر بی تو مرا حبس می شود...

پی نوشت: علت مرگ را بنویس:ابتلا به وبای خاطره در سرما و گرمای یک پاییز

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 9:52 توسط |

مهربان مثل گلابی
به گمانم هیچ میوه ای به مهربانی " گلابی " نیست.

پی نوشت: می دانم که از حالا تا روزی که زنده ام هربار گلابی بخورم اشک می ریزم....

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 17:4 توسط |

اگر چشمانت...
پس گریزگاه کجاست

اگر چشمانت

سرنوشت من نباشد؟

پی نوشت: چرا معدود آدم هایی پیدا می شوند که مسیر دل تو را نیامده از حفظ هستند.می آیند،سنگین می نشینند و خیال رفتن هم ندارند حتی وقتی جسمشان دیگر کنارت نیست حافظه ات نمی گذارد که فراموش شوند.آدم هایی که تو حتی چرخش انگشت هایشان در هوا را به یاد داری..

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 11:20 توسط |

به غریبی قسم نمیدانم چه بگویم
رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم
365 حسرت را همچنان می کشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم
دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم
یک نفر از غبار می آید مژده تازه تو تکراریست
یک نفر از غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم
باز در جمع تازه اضداد حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی دانم از چه می خندم هم نمی دانم از چه می نالم
راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشاییست
به غریبی قسم نمیدانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمدند چهره هایی که غرقشان شده ام
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم
چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمی خوانم
شاید از بس صدایشان زده ام دوست دارند دوستان لالم ....

پی نوشت: بر من مگیر این عاشقی را که بی شک تنهاتر از من در زمین و آسمانت کسی نیست.لبریزم از گفتن اما در هیچ سویم محرمی نیست.

+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 18:25 توسط |

نقش متهم دارم

یک بار نوشتم از هر کرانه یکی تیر دعا کرده ام رها / باشد کزان میانه یکی کارگر شود..حالا تمام تیرهای رها شده را پس می گیرم که اصرار در استجابت بسیاری از دعاها تقلا برای در  آغوش کشیدن فتنه است..

تو را سوگند می دهم به یارب یارب شب زنده داران که مرا به دام قضاوت کردن دین و دنیای دیگری نیندازی که نه تنها واژگان که نحوه نگاه کردن آدمی به دیگری دین دارد...

این دو بیت از یکی از سروده های فاطمه شمس را بسیار دوست دارم:

شبیه لحظه‌های آخر عمرِ کسی هستم
که می‌خواهد بماند باز، اما وقت، کم دارد

طنابت را بکش بالا... بگو مقتول، شاعر بود
که یک شاعر تمام عمر، نقشِ متهم دارد

پی نوشت: که یک عاشق تمام عمر نقش متهم دارد...

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 16:22 توسط |

باوری که تو بودی

پرید از سر بامم کبوتری که تو بودی

شکست پیش نگاهم صنوبری که تو بودی

چه سخت می رود از یاد یاوری که تو باشی

چه ساده دادمش از دست باوری که تو بودی

هزار مرتبه گفتند و باز تازه و گیراست

حدیث کهنه عشق مکرری که تو بودی

تمام باغ به اشغال خار هرزه در آمد

در اختفای درخت تناوری که تو بودی

هزار سینه چاک و هزار گردن چالاک

فدای تیغه عریان خنجری که تو بودی

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 15:58 توسط |

امروز مال توست
امروز را صرف کالبدشکافی دیروزهای هم می کنیم غافل از اینکه امروز فرصت داریم خاطره فرداهای هم شویم.

پی نوشت: روزگار عبرت آموزم کرد که فرصت برای عاشقی کوتاه است....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 17:55 توسط |

پاییزهای تا ابد بی تو

دیگران به بهار و بوی گل حساسیت دارند. من به پاییز، آبان و آذری که بوی دی ماه می دهند.کاش آخرین قدم های با تو را در پاییز برنداشته بودم که حالا با نخستین برگریزان های هر سال یاد آخرین های خودمان بیفتم...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 12:50 توسط |

زیتون تو به دستم رسید

بازگشتم.دوباره پس از تقلاهای بسیار این فضا را به من بازگرداندند. فضایی که بوی مهرانم را می دهد در پاییزی که تا ابد به نام او و روزهای آخرش سند خورده است. آغاز کلام با مرگ خوش نیست هرچند من مهرانم را زنده ترین ببینم.

 این مطلب را امروز روی صفحه فیس بوک نوشتم که به یمن باز نویسی اینجا هم به اشتراک می گذارم:

گاهی خدا پشت تو می ایستد و دستانش را بی صدا بر چشمهایت می گذارد.دلش بی تاب است که نامش را از زبان تو بشنود اما تو غیر را صدا می زنی. عاشقانه دستهایش را برمی دارد و جایش را به رقیب زمینی وامی گذارد و در سکوت می رود همانگونه که در سکوت روزی تو را اینهمه زیبا نقاشی کرد.صبورترین عاشق دنیاست که هر روز یارگیری جدید بنده را می بیند و سکوت می کند.کاش یک بار دستانش را ببینی که شاخه زیتون بر کف بوی یاس می دهد و عاشقانه چشم در چشمت دوخته تا در آغوشش گم شوی.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 12:20 توسط |

سایه ات نماند بر سر من
بعد تو چه ها که نیامد بر سر من؟

پی نوشت: رفتی و نهادی چه آسان دل مرا به زیر پا

+ نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 15:32 توسط

تو را با هیچ حقیقتی معامله نمی کنم

خواب می بینم. نه خواب نیست. کابوس است. می بینم که رفته ام برای نماز به مسجدی که نمی دانم کجاست. می بینم که خانمی می آید و در گوشم نام تو را مرتب و مرتب و مرتب زمزمه می کند. احساس می کنم صورتم سرد می شود. احساس می کنم همزمان سرخ می شوم. زمزمه هایش تمام می شود. برایم تعریف می کند که تو آن نبودی که من گمان می کردم. بدگویی می کند. مدرک رو می کند. نشانه می دهد.آدرسی را روبه  روی چشمهایم می چرخاند. در خواب گریه می کنم. گریه نه، زار می زنم. اما در برابر زن سکوت می کنم. نمی دانم خوابم چقدر طولانی بود اما یادم هست که من در تمام مدت سکوت کردم. فقط اشک ریختم. اشک. اشک

خانم چادر بر سر ،رهایم می کند و دور می شود. او دور می شود و من احساس می کنم با گام هایش تو را از من دور می کند. می رباید. بیدار که می شوم احساس خستگی می کنم. تصورش هم دردناک است. اما چه آن بودی که من شناختم و چه وجه ناشناخته داشتی ، شیرین ترین خاطره بودی. این شیرینی را با هیچ حقیقتی معامله نمی کنم.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 18:48 توسط |

بعضی کارها تنها و تنها در حیطه تخصص تو بودند. یک از هزار آنها دوست داشتن بود بی منت.
+ نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت 19:13 توسط |

دلم سخت گرفته ست
من دلم سخت گرفته ست. من دلم سخت گرفته ست و این زمستان تلخ هم بساطش را پهن کرده و دامن کشدار بر تن دارد . من دلم سخت گرفته ست. نه از خدا نه از خلق خدا. من دلم سخت گرفته ست از خودم.از خود خود خودم

پی نوشت: خواب تو سنگین بود/صدای پای خاطره هم بیدارت نکرد

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 19:13 توسط |

چرا عادت نمی کنم؟
می توان تو را داشت،از دست داد و بی تاب نبود؟و به این نداشتن عادت کرد؟

پی نوشت: عجیب بودی. آرام می گذشتی بی صدا گویی اصلا نیستی. حالا که واقعا نیستی من عادت نمی توانم. من عادت نمی دانم.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 19:53 توسط |

بلند شو و این مطلب را ترجمه کن م ه ر ا ن

بگو رد پایت بر کجا نیست؟ بگو رد نگاهت بر کجا نیست؟ شب هنگام خواب، هنوز لالایی را می خوانم که با هم می خواندیم! صبح هنوز پیش از آنکه چشمهایم را باز کنم، دست دراز می کنم به سمتی که حالا ناکجاآباد است و بی نهایتی دور. از نان و پنیز بیزارم که یاد لقمه های تو می افتم که بیشتر به پنیر و نان می ماند! سرکار می روم یاد صبح خوابیدن های خودم و سرکار رفتن تو می افتم. پاورچین پاورچین می رفتی تا بیدارم نکنی و نمی دانی حسرت بر دلم ماند یک بار برای آماده کردن صبحانه بیدارم کنی و تو هیچ وقت اینچنین رسمی و مرامی نداشتی. صبح ها از دیپلماسی نوشتن بیزارم که یاد کارهای تو برای تاجیک در شرق آن روزها می افتم و اشتیاقت. عصرها دلم می خواهد برگردم به میز بین الملل اعتماد ملی. تو دبیرم باشی. به من سوژه بدهی. من چای بریزم. تو دو تا دو تا قند بخوری و دو قند هم حواله سر علی دهقان یا هیوا یوسفی کنی.

امروز سه سال بعد رفتنت، بعد این همه مطلب که نوشتم و نبودی تا ببینی مطلبی از رابرت فیسک زیر انگشتانم لغزید. چند بار در میانه اش به بهانه چای از جا بلند شدم و بغض فروخوردم.عاشق فیسک بودی و قلمش.دوست داشتم تو باشی با همان خودنویس نارنجی در دست و تند تند بنویسی. در کمتر از یک ربع مطلب تمام شود و تو فاتحانه کاغذهای سیاه شده را نگاه کنی. تا نگاهت به نگاهم گره بخورد چشمک بزنی و من غرق شادی شوم از داشتنت. من غرق غرور شوم از داشتنت. من غرق مهربانی چشمهایی شوم که کافی بود دو ثانیه خیره در آن نگاه کنم تا اشک در آن جا خوش کند.

پی نوشت: با رفتنت یک حس خوب و ابدی دنیا را با خودت بردی : تعلق به آدمی که تمام عمر بتوانی کنارش بایستی و به این ایستادن افتخار کنی. کنارش بایستی و به این ایستادن افتخار کنی ......

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 18:46 توسط |

اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن

خدایا ! عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار

خدایا ! به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن

خدایا! رشد عقلی و عملی ، مرا از فضیلت ِ تعصب ، احساس و اشراق محروم نسازد

خدایا ! مرا همواره آگاه و هوشیار دار ، تا پیش از شناخت ِ درست و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

خدایا ! جهل آمیخته با خود خواهی و حسد ، مرا رایگان ابزار قتاله ی دشمن ، برای حمله به دوست نسازد.

خدایا ! شهرت ،منی را که می خواهم باشم ، قربانی منی که می خواهند باشم نکند

خدایا ! در روح من اختلاف در انسانیت را با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه با هم میامیز ، آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا از هم را باز شناسم.

خدایا ! مرا به خاطر حسد ، کینه و غرض ، عمله ی آماتور ظلمه مگردان.

خدایا ! خود خواهی را چنان در من بکش که خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم

خدایا ! مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم

خدایا ! به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای ستیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم

خدایا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان

اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز.

خدایا! مگذار که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد….که دینم در پس وجهه ی دینیم دفن شود…که عوام زدگی مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد..که آنچه را حق می دانم بخاطر اینکه بد می دانند کتمان کنم

خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست..صبر در نومیدی..رفتن بی همراه..جهاد بی سلاح..کار بی پاداش..فداکاری در سکوت..دین بی دنیا..خوبی بی نمود…دین بی دنیا…عظمت بی نام… خدمت بی نان..ایمان بی ریا…خوبی بی نمود…گستاخی بی خامی…مناعت بی غرور..عشق بی هوس ..تنهایی در انبوه جمعیت…ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند…روزی کن

خدایا !آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز

تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد

وآنگاه از پس توده ی این خاکستر

لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی

شسته از هر غبار طلوع کند

خدایا! مرا از چهار زندان بزرگ انسان :«طبیعت»، «تاریخ» ،«جامعه » و«خویشتن» رها کن ، تا آنچنان که تو ای آفریدگار من ، مرا آفریدی ، خود آفرید گار خود باشم، نه که چون حیوان خود را با محیط که محیط را با خود تطبیق دهم.

خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.

پی نوشت: ترکیب بندی اش نویسنده را رسوا می کند: علی شریعتی،علی شریعتی و تنها علی شریعتی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 9:58 توسط |

بیمار بهارم

دو زمستانی که بر من در فراقت رفت هیچ شباهتی به زمستان رفتنت نداشت. امسال اما برف می بارد درست مثل ظهری که رفتی . غریب است درست مثل نخستین شب پروازت. سرد است درست مثل نخستین بالشتی که سر بر آن گذاشتم در نخستین شب نبودنت. غمناک است درست مثل نخستین عصر جمعه بی تو،کوچه نادر و جا پای گام های تنهای من بر برفی که تو ندیدی.

خدایا این زمستان را کوتاه کن که بیمار بهارم.

پی نوشت: به خدا بگو شباهت ها را کم کند که این برف بر دلم سنگینی می کند مرد سنگین وزن زندگیم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 18:39 توسط |

ممنونم دوستان

امسال هم هجدهم دی ماه گذشت. امسال هم دل زمستان گرفت.بیستم دی ماه هشتاد و شش وقتی به دستان خدا می سپردیمش، برف می بارید سخت و زمین سفیدپوش بود. یادم هست وقتی بدنش را بر زمین سرد گذاشتند،دوست داشتم فریاد بزنم :پسرم از بستر سرد بیزار بود. همیشه پتویش را می گذاشتم روی شوفاژ تا وقتی نیمه شب به سراغ جایش می آید، گرم باشد.

دلم می خواست فریاد بزنم اما تمام فریادها را فروخوردم برای اینکه تو از داشتن زنی که مصلحت خداوند را نمی تواند تاب بیاورد، شرمنده نباشی. پدرم صبح بیستم دی ماه پیش از آغاز مراسم در گوشم گفت: از اینجا به بعد را زینب وار برو . من کجا و زینب کجا. اما تمام فریادها را فروخوردم.

امروز هم برف می آید. باید تشکر کنم. از تمامی آنها که این دو روز صدایشان و پیام هایشان دلگرمم کرد سپاسگذارم. از دوستان کارگزاران م. از مریم نراقی که با صدایش عجیب شاد شدم. از یاسر نوروزی که باور نمی کردم من و هجدهم دی ماه را به یاد داشته باشد. از جلال خوش چهره مهربان که با پیامش شادم کرد. از پریسا قهرمانی که این روزها به من زنگ می زد و با صدای ملیحش می گفت : می دانستی عشق منی؟! از عبدالرضا تاجیک که برایم از متفاوت بودن مهران گفت.

از علی دهقان که برایم نوشت. از آرمن نرسسیان که از آن سوی دنیا هجدهم دی ماه را به یاد داشت. از کریم جعفری و پیامک زیبایش. از مریم میرزایی و دوستی خالصانه اش. از سعیده اسلامیه و همراهی اش. از ریحانه مظاهری و همسر مهربانش که سابقه دوستی چندانی با آنها نداشتم اما دوستی بر من تمام کردند. از آقای یوسفی از فنی اعتماد ملی که برایم صادقانه نوشت . از احسان عابدی که زنگ زد و صدایش من را شاد کرد و امیدوار. از علی صدیقی و متن زیبایش. از تمامی آنها که در فیس بوک برایم نوشتند: فرهاد فتحی. آزاده محمد حسین، نیلوفر محبعلی. بنفشه رمضانی یگانه. محبوبه حسین زاده. رضا ولی زاده. مریم جعفری. علی قدیمی. سعید شریعتی و ....... 

از دوستان وب لاگی ام: از ملیحه که همدرد من است. از عاطفه که عاشقانه دوستش دارم . از بهرام گل زاده که همدردی اش شادم می کند.

و هزاران سپاس از دکتر حق شناس که دیروز به دیدنم آمد و من آنقدر ذوق کردم که احساس کردم مهران هم در همان اتاق کوچک خبرآنلاین عاشقانه دکتر را نگاه می کند. از نسرین وزیری که هرزچندگاهی با نوشته های من از سر میزش بلند می شود، با من اشک می ریزد و می رود. از پیمان خدادوست که برادر است رفیق است و معنای دوست را برایم زنده می کند. از علیرضا و پگاه و مهدی که با من بر سر مزارش هر سال اشک می ریزند . از خواهر مهربانم که صبورانه برایم می نویسد. از سیما سعیدی که چیزی بیش از یک خاله است برایم.

یک دنیا از تمام شما ممنونم. معرفت می خواهد بعد از سه سال به یاد داشتن مهران و یادآوری آن روزها به من. مدیون محبت صادقانه تک تک شما هستم که در روزهایی مرا یاد می کنید که نوشتن از مهران دیگر مد نیست، دیگر ابزار خودنمایی نیست. دیگر از دوربین خبری نیست.ممنونم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 11:12 توسط |

سیه پوشی من فدای رقص تو با معبود

تقویم ها دوباره برای تو مهربان شدند و برای من سنگین و طاقت فرسا. خاطرات مرا می برند به دی ماه هشتاد و شش. به آب پرتقالی که صبح کنار سینی صبحانه برایت آوردم و تو دور تا دور لبت را آغشته به آن کردی و با نگاه شیطنت آمیزت گفتی : کاش همیشه مریض باشم !

لقمه های پنیر را هنوز قورت نداده بودی که سفارش ناهار هم دادی: سبزی پلو با کوکو سبزی و ماست بورانی! بعد هم ازت قول گرفتم که من ناهار درست کنم و تو دوش بگیری تا به قول من چهره ات از قالب هندوانه فروش ها بیرون بیاید. آن دوش گرفتنت با آن همه وسواس و اصرارت برای آنکه تمام موهای ریز صورتت محو شده باشد.خنده های بلند من و هیاهوی تو که ازدیوارهای خانه فسقلی مان هم می گذشت و راهروها را اشغال می کرد.

از حمام بیرون آمدنت و اصرارت برای آنکه حوله داغ روی صورتت بگذارم. موهایت را خشک کردم و به قول خودت ژل هم زدیم تا خوش تیپ شوی. هیچ وقت یادم نمی رود مقابل آینه موهایم را شانه می کردم که گفتی : قول بده دیگه هیچ وقت موهات را کوتاه نکنی ! من هم رفتم در جلد فمینیست های دو آتشه و با چشم غره ای گفتم: خودم تشخیص می دهم ! تو هم عقب نشینی کردی و بعد از گوشه آینه دیدم که دستهایت را به سمتم دراز کردی. آغوش گشودی و صدایم کردی : بی بی.

در آغوشت گم شدم و درست وقتی می خواستم برایت ناهار بیاورم. آرام در گوشم زمزمه کردی : چند ثانیه بیشتر بمان. از در اتاق بیرون رفتم که به فاصله چند ثانیه ارام گفتی : سارا حالم بد است. بازگشتم و دیدم که دستهایت کج شدند. دیدم که چشمهایت به اسمان خیره شدند. دیدم که تقلا می کنی بخندی اما عضلات صورتت شل شدند. دیدم و دیدم و دیدم

دوباره به هوش آمدی. دستهایم را حلقه کردم زیر سرت و گفتم: زنگ زدم اورژانس،تحمل کن. تو اما خندیدی و گفتی : خواب دیدم سارا. خواب خوب. برگشتم که خداحافظی کنم. خندیدی و آرام خوابیدی . زمان ایستاد. چشمهایت را بستم : انا لله و انا الیه راجعون.

پی نوشت: سه سال است که حسرت آن آخرین آغوش را می کشم و یک جمله ات: چند ثانیه بیشتر بمان. تو چرا چند صباحی بیشتر نماندی مرد من؟ تمام سیه پوشی این روزهایم فدای ثانیه ثانیه رقص تو با معبود.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 10:51 توسط |

بازگشتم

شادم و بسیار شادم. دوباره این فضا. دوباره تصویر من و تو کنار هم. دوباره بوی نوشته های تو. دوباره خاطره خوانی محض. دوباره صدای تایپ سریع تو در سبکباران. دوباره تو و دوباره تو مهرانم. دلم گرفته بود که به سومین سالگردت نزدیک می شوم و اینجا دیگر فضایی نیست برای نوشتن از تو. اما گویا حدیث دل خوانده شد.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 18:31 توسط |

فیلتر شدم!

سبکبارانم هم فیلتر شد . حالا آدرس سبکبارانم را که تایپ می کنم می رسم به جملاتی که معنا و مفهومش چندان اهمیتی ندارد اما بدین معناست که دیگر دوستانم برای دیدن سبکبارانم باید از فیلترشکن استفاده کنند. طنز عجیبی است این حادثه. دوستم که پیامک داد و خبر مقابل چشمانم رقصید من لبخند زدم. لبخندی تلخ. به تهران که رسیدم برای شان ایمیل زدم که کجای نوشتن برای همسر مرحومم متضاد با قوانین رایج در کشور است؟ کجای دل گویه هایم با عشقی قدیمی با منافع ملی در تضاد است؟ نگرانم برای آنها که قانون را معنا می کنند و از وب لاگ بی خاصیتی مانند سبکباران می هراسند. گویا قحط الرجال آمده است که دوستان زحمت فیلتر کردن وب لاگی را به خود می دهند که تنها و تنها و تنها شخصی می نوشت.

پی نوشت : هیچ گاه دلم نمی خواست سبکبارانم را ترک کنم. شاید فضایی دیگر را انتخاب کنم برای نوشتن. محدودیت ها را باید دور زد.اندک اندک شبیه افغانستان می شویم. شبیه می شویم یا ..؟

+ نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 11:5 توسط |

تکرار،تلخ

تا چهار و چهل و پنج دقیقه صد بار شمال تا جنوب خانه را می روم و باز می گردم. دریغ از یک قطره اشک. صدای الله اکبرت که بلند می شود انگار تیری می خورد به کوزه ای که لبالب است. سیل جاری می شود و من همین یک بار نمی ترسم که صدای هق هق هایم همسایه ها را بیدار کند. به چهار گوشه خانه ات سوگند که صبوری ام به نهایت رسید. به همان نقطه که ایستادم و وداع کردم سوگند که این کاسه لبریز شده است. برای چند لحظه تنها روی خوش نشان بده تا انرژی بگیرم برای تحمل آنچه از تلخی های روزگار که مقدر کرده ای برایم.

پی نوشت: برخی واژگان با رفتنت برایم مرده اند: مردانگی!!!!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 16:18 توسط

می خواهم بدوم

اول دبستان را در مدرسه ای در کرمان خواندم. مدرسه ای با حیاطی بزرگ و کلاس هایی کوچک و زیر زمینی که معلمان آنچنان ما را از آن ترسانده بودند که وقتی در ریاضی نوزده و نیم هم می گرفتم اشک می ریختم که مبادا مرا به زیرزمین بیندازند. حیاط به آن بزرگی و پاهایی که شوق دویدن داشتند، هر دختر بچه ای را وسوسه می کرد برای بالا و پایین پریدن. اما کافی بود اندکی قدمهایت را تند کنی و حالت دویدن به خودت بگیری تا ناظم با خط کشی چوبی در دست و گچی صورتی در مشت از راه برسد و دور تا دور تو را خطی بکشد به نشانه نامنظم بودن. باید تمام مدت ده دقیقه ای زنگ تفریح را در همان دایره صورتی رنگ زشت و کج و معوج می ایستادی تا دیگران یک به یک از تو بپرسند : برای چی تنبیه شدی؟ و تو هم اشک بریزی و بگویی: چون دویدم. من از ترس آبرو هیچ گاه در حیاط مدرسه ندویدم و هیچ گاه در تنگنای دایره ای شکل زشت محدودیت ،حبس نشدم اما هنوز چهره غمگین افسانه همکلاسی ام را خاطرم هست که یک بار برای غافلگیر کردنم دوید و محبوس آن دایره صورتی رنگ شد.

حالا که بزرگ شده ام هم نمی توانم بدوم. تا می خواهم به خودم بقبولانم که دیگر کسی نمی تواند تو را در دایره ای صورتی رنگ محبوس کند باز هم کابوس می بینم. حالا در آخرین سال های منتهی به دهه سوم زندگیم ، باز هم دنیا و اما و اگرهایش همان دایره صورتی شدند اما نامرئی. باز هم می ترسم از دویدن و فاصله گرفتن از دیگران. هم می ترسم و هم پاهایم توان هفت سالگی ام را ندارند. تاوان سکون این روزهایم را خودم پرداخت می کنم اما تاوان لذت های از دست رفته کودکی را از کدام ناظم باید مطالبه کنم؟ چه حسرت ها که بر ما تحمیل شد به اسم انضباط، به نام دختر بودن و به نامقدس ترین توجیهات.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 11:41 توسط |