کسی نمی داند دلتنگی برای تو چه شکلی دارد.چه طعمی دارد.کسی نمی داند وقتی دلتنگ تو می شوم دنیا با اینهمه بزرگی برایم تنگ می شود و دلم می خواهد در خانه کوچک تو کنارت دراز بکشم...در خانه ای که اسمش قبر است اما مهمانش تمام دنیای من....
پی نوشت: کاش دوباره دکمه استارت را بزنی...
تا بودی این تو بودی که آموزگار سارای بی خبر از زیبایی های دنیا بودی.تو بودی که دستانم را گرفتی و با خود به بهشت زندگی در امروز بردی..این تو بودی که به من آموختی عشق بازی به همین آسانی ست...
امروز اما دلم می خواهد لایه های زمین را بشکافم..دستت را از میانه لباس سفیدی که چهار سال است بر قامتت دوخته شده در دست بگیرم..بلندت کنم و بر روی نزدیک ترین نیمکت به امروز هایم بنشانم..روبه رویت بایستم و آموزگارت شوم..ظالمانه در چشمهایت خیره شوم و فریاد کنم:بنویس پنجمین بهار بی محبوب ، بنویس چهار سال و سه ماه عشق بازی با خاطرات، بنویس پیر شدن با تصویر دلبری های یار..بنویس و بنویس و بنویس..من بی تو آموزگار شدم..
پی نوشت: خطوط بالا دروغ بود..تو با مرگت نیز مرا آموختی که عشق، عشق می ماند اگر عیارش بالا باشد..
کاش بودی تا چون امشبی که غرق در حیرت م سر بر شانه هایت بگذارم و برایم بخوانی:
بی بی سارا..بی بی سارا...بی بی جون ...دوستت دارم ...دوستت دارم فراوون....
پی نوشت: با تو کوچک شدم،با تو بزرگ شدم ،با تو پیر شدم و بی تو شبی هزاربار هزار راه نرفته را تصور کردم...
تو به من آموختی که زندگی ام را بر اساس آنچه دوست دارم بسازم و نه آنچه دوست می دارند.
تو به من آموختی که قضاوت دیگران را مبنا قرار ندهم که چه بسیار زمان ها که خود در قضاوت بیراهه رفتم..
امروز یک روز پس از تولدت تمام آموخته هایم را زمزمه کردم تا باز مانند پاییز ۸۳ بایستم و بگویم: من " این " را از دنیا می خواهم...
بزدلانه است؟احمقانه است؟ سرفرود آوردن است؟زمین خوردن است؟ هرچه دوست داری بنامش..امروز،اینجا و این ثانیه می خواهم بی بی تو باشم تا ابد...
پی نوشت برای هزارمین بار : چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت حدیث تلخ زنده به گوری
پی نوشت:بدهکار هیچ کس نیستم/ جز ماه/ که تو را به یادم می آورد
همیشه زود می رسد.این دی ماه لعنتی همیشه پس از طولانی ترین شب سال بساطش را ولو می کند روی زندگیم..ثانیه ها نفس گیر می شوند، شب ها تلخ می گذرند و روزها انگار سنگین ترین لباس همه عمر را بر تن کرده اند...این دی ماهی که تو را از من گرفت باز از راه رسید..باورت می شود شد چهار سال...چهار سال...چهار سال...
پی نوشت: اینجا را با دنیا عوض نمی کنم..اینجا را که تنها یادگار مانده از توست..
پی نوشت: این تقویم پاییزی رهایم نمی کند...
پی نوشت: دنیا بعد تو اینچنین واژگانی را دیگر از من نشنید و چنین مردی را دیگر به خود ندید..می فهمی یگانه بودن بعد چهار سال یعنی چه؟؟می دانم که می فهمی...
پی نوشت: چهار سال است که دیگر وقتی شب ها کنارم دراز می کشی جای من تنگ نمی شود....
پی نوشت: از برف آدم که بسازی ، دل ندارد
پیرم می کنند.............
پی نوشت: "من" تو را برای تمام این روزهای پاییزی می خواستم،"خدا" نخواست...
پی نوشت: امسال دو ماهی زودتر خاطره هایم را زنده کردی...می دانی که دلتنگ م
چه راه ها که نرفتم،کجاست هم قدمی؟
پی نوشت: با هیچ کس نشانی زان دل ستان ندیدم
پی نوشت: کاش پاییز ۸۵ بود و من دوباره از نو عرفه را می بلعیدم..محشر و طواف های آخر را...
همه جا خیس شد
جز دل من
که باران با یاد تو
آتشش زد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد
عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت
نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد
سر و بالای من آنگه که درآید به سماع
چه محل جامهی جان را که قبا نتوان کرد
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکل عشق نه در حوصلهی دانش ماست
حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد
بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد
پی نوشت: طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد
پی نوشت: علت مرگ را بنویس:ابتلا به وبای خاطره در سرما و گرمای یک پاییز
پی نوشت: می دانم که از حالا تا روزی که زنده ام هربار گلابی بخورم اشک می ریزم....
اگر چشمانت
سرنوشت من نباشد؟
پی نوشت: چرا معدود آدم هایی پیدا می شوند که مسیر دل تو را نیامده از حفظ هستند.می آیند،سنگین می نشینند و خیال رفتن هم ندارند حتی وقتی جسمشان دیگر کنارت نیست حافظه ات نمی گذارد که فراموش شوند.آدم هایی که تو حتی چرخش انگشت هایشان در هوا را به یاد داری..
پی نوشت: بر من مگیر این عاشقی را که بی شک تنهاتر از من در زمین و آسمانت کسی نیست.لبریزم از گفتن اما در هیچ سویم محرمی نیست.
یک بار نوشتم از هر کرانه یکی تیر دعا کرده ام رها / باشد کزان میانه یکی کارگر شود..حالا تمام تیرهای رها شده را پس می گیرم که اصرار در استجابت بسیاری از دعاها تقلا برای در آغوش کشیدن فتنه است..
تو را سوگند می دهم به یارب یارب شب زنده داران که مرا به دام قضاوت کردن دین و دنیای دیگری نیندازی که نه تنها واژگان که نحوه نگاه کردن آدمی به دیگری دین دارد...
این دو بیت از یکی از سروده های فاطمه شمس را بسیار دوست دارم:
شبیه لحظههای آخر عمرِ کسی هستم
که میخواهد بماند باز، اما وقت، کم دارد
طنابت را بکش بالا... بگو مقتول، شاعر بود
که یک شاعر تمام عمر، نقشِ متهم دارد
پی نوشت: که یک عاشق تمام عمر نقش متهم دارد...
پرید از سر بامم کبوتری که تو بودی
شکست پیش نگاهم صنوبری که تو بودی
چه سخت می رود از یاد یاوری که تو باشی
چه ساده دادمش از دست باوری که تو بودی
هزار مرتبه گفتند و باز تازه و گیراست
حدیث کهنه عشق مکرری که تو بودی
تمام باغ به اشغال خار هرزه در آمد
در اختفای درخت تناوری که تو بودی
هزار سینه چاک و هزار گردن چالاک
فدای تیغه عریان خنجری که تو بودی
پی نوشت: روزگار عبرت آموزم کرد که فرصت برای عاشقی کوتاه است....
دیگران به بهار و بوی گل حساسیت دارند. من به پاییز، آبان و آذری که بوی دی ماه می دهند.کاش آخرین قدم های با تو را در پاییز برنداشته بودم که حالا با نخستین برگریزان های هر سال یاد آخرین های خودمان بیفتم...
بازگشتم.دوباره پس از تقلاهای بسیار این فضا را به من بازگرداندند. فضایی که بوی مهرانم را می دهد در پاییزی که تا ابد به نام او و روزهای آخرش سند خورده است. آغاز کلام با مرگ خوش نیست هرچند من مهرانم را زنده ترین ببینم.
این مطلب را امروز روی صفحه فیس بوک نوشتم که به یمن باز نویسی اینجا هم به اشتراک می گذارم:
پی نوشت: رفتی و نهادی چه آسان دل مرا به زیر پا
خواب می بینم. نه خواب نیست. کابوس است. می بینم که رفته ام برای نماز به مسجدی که نمی دانم کجاست. می بینم که خانمی می آید و در گوشم نام تو را مرتب و مرتب و مرتب زمزمه می کند. احساس می کنم صورتم سرد می شود. احساس می کنم همزمان سرخ می شوم. زمزمه هایش تمام می شود. برایم تعریف می کند که تو آن نبودی که من گمان می کردم. بدگویی می کند. مدرک رو می کند. نشانه می دهد.آدرسی را روبه روی چشمهایم می چرخاند. در خواب گریه می کنم. گریه نه، زار می زنم. اما در برابر زن سکوت می کنم. نمی دانم خوابم چقدر طولانی بود اما یادم هست که من در تمام مدت سکوت کردم. فقط اشک ریختم. اشک. اشک
خانم چادر بر سر ،رهایم می کند و دور می شود. او دور می شود و من احساس می کنم با گام هایش تو را از من دور می کند. می رباید. بیدار که می شوم احساس خستگی می کنم. تصورش هم دردناک است. اما چه آن بودی که من شناختم و چه وجه ناشناخته داشتی ، شیرین ترین خاطره بودی. این شیرینی را با هیچ حقیقتی معامله نمی کنم.
پی نوشت: خواب تو سنگین بود/صدای پای خاطره هم بیدارت نکرد
پی نوشت: عجیب بودی. آرام می گذشتی بی صدا گویی اصلا نیستی. حالا که واقعا نیستی من عادت نمی توانم. من عادت نمی دانم.
بگو رد پایت بر کجا نیست؟ بگو رد نگاهت بر کجا نیست؟ شب هنگام خواب، هنوز لالایی را می خوانم که با هم می خواندیم! صبح هنوز پیش از آنکه چشمهایم را باز کنم، دست دراز می کنم به سمتی که حالا ناکجاآباد است و بی نهایتی دور. از نان و پنیز بیزارم که یاد لقمه های تو می افتم که بیشتر به پنیر و نان می ماند! سرکار می روم یاد صبح خوابیدن های خودم و سرکار رفتن تو می افتم. پاورچین پاورچین می رفتی تا بیدارم نکنی و نمی دانی حسرت بر دلم ماند یک بار برای آماده کردن صبحانه بیدارم کنی و تو هیچ وقت اینچنین رسمی و مرامی نداشتی. صبح ها از دیپلماسی نوشتن بیزارم که یاد کارهای تو برای تاجیک در شرق آن روزها می افتم و اشتیاقت. عصرها دلم می خواهد برگردم به میز بین الملل اعتماد ملی. تو دبیرم باشی. به من سوژه بدهی. من چای بریزم. تو دو تا دو تا قند بخوری و دو قند هم حواله سر علی دهقان یا هیوا یوسفی کنی.
امروز سه سال بعد رفتنت، بعد این همه مطلب که نوشتم و نبودی تا ببینی مطلبی از رابرت فیسک زیر انگشتانم لغزید. چند بار در میانه اش به بهانه چای از جا بلند شدم و بغض فروخوردم.عاشق فیسک بودی و قلمش.دوست داشتم تو باشی با همان خودنویس نارنجی در دست و تند تند بنویسی. در کمتر از یک ربع مطلب تمام شود و تو فاتحانه کاغذهای سیاه شده را نگاه کنی. تا نگاهت به نگاهم گره بخورد چشمک بزنی و من غرق شادی شوم از داشتنت. من غرق غرور شوم از داشتنت. من غرق مهربانی چشمهایی شوم که کافی بود دو ثانیه خیره در آن نگاه کنم تا اشک در آن جا خوش کند.
پی نوشت: با رفتنت یک حس خوب و ابدی دنیا را با خودت بردی : تعلق به آدمی که تمام عمر بتوانی کنارش بایستی و به این ایستادن افتخار کنی. کنارش بایستی و به این ایستادن افتخار کنی ......
خدایا ! عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار
خدایا ! به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن
خدایا! رشد عقلی و عملی ، مرا از فضیلت ِ تعصب ، احساس و اشراق محروم نسازد
خدایا ! مرا همواره آگاه و هوشیار دار ، تا پیش از شناخت ِ درست و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.
خدایا ! جهل آمیخته با خود خواهی و حسد ، مرا رایگان ابزار قتاله ی دشمن ، برای حمله به دوست نسازد.
خدایا ! شهرت ،منی را که می خواهم باشم ، قربانی منی که می خواهند باشم نکند
خدایا ! در روح من اختلاف در انسانیت را با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه با هم میامیز ، آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا از هم را باز شناسم.
خدایا ! مرا به خاطر حسد ، کینه و غرض ، عمله ی آماتور ظلمه مگردان.
خدایا ! خود خواهی را چنان در من بکش که خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم
خدایا ! مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم
خدایا ! به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای ستیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم
خدایا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان
اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن
لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز.
خدایا! مگذار که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد….که دینم در پس وجهه ی دینیم دفن شود…که عوام زدگی مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد..که آنچه را حق می دانم بخاطر اینکه بد می دانند کتمان کنم
خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست..صبر در نومیدی..رفتن بی همراه..جهاد بی سلاح..کار بی پاداش..فداکاری در سکوت..دین بی دنیا..خوبی بی نمود…دین بی دنیا…عظمت بی نام… خدمت بی نان..ایمان بی ریا…خوبی بی نمود…گستاخی بی خامی…مناعت بی غرور..عشق بی هوس ..تنهایی در انبوه جمعیت…ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند…روزی کن
خدایا !آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز
تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد
وآنگاه از پس توده ی این خاکستر
لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی
شسته از هر غبار طلوع کند
خدایا! مرا از چهار زندان بزرگ انسان :«طبیعت»، «تاریخ» ،«جامعه » و«خویشتن» رها کن ، تا آنچنان که تو ای آفریدگار من ، مرا آفریدی ، خود آفرید گار خود باشم، نه که چون حیوان خود را با محیط که محیط را با خود تطبیق دهم.
خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.
پی نوشت: ترکیب بندی اش نویسنده را رسوا می کند: علی شریعتی،علی شریعتی و تنها علی شریعتی
دو زمستانی که بر من در فراقت رفت هیچ شباهتی به زمستان رفتنت نداشت. امسال اما برف می بارد درست مثل ظهری که رفتی . غریب است درست مثل نخستین شب پروازت. سرد است درست مثل نخستین بالشتی که سر بر آن گذاشتم در نخستین شب نبودنت. غمناک است درست مثل نخستین عصر جمعه بی تو،کوچه نادر و جا پای گام های تنهای من بر برفی که تو ندیدی.
خدایا این زمستان را کوتاه کن که بیمار بهارم.
پی نوشت: به خدا بگو شباهت ها را کم کند که این برف بر دلم سنگینی می کند مرد سنگین وزن زندگیم.
امسال هم هجدهم دی ماه گذشت. امسال هم دل زمستان گرفت.بیستم دی ماه هشتاد و شش وقتی به دستان خدا می سپردیمش، برف می بارید سخت و زمین سفیدپوش بود. یادم هست وقتی بدنش را بر زمین سرد گذاشتند،دوست داشتم فریاد بزنم :پسرم از بستر سرد بیزار بود. همیشه پتویش را می گذاشتم روی شوفاژ تا وقتی نیمه شب به سراغ جایش می آید، گرم باشد.
دلم می خواست فریاد بزنم اما تمام فریادها را فروخوردم برای اینکه تو از داشتن زنی که مصلحت خداوند را نمی تواند تاب بیاورد، شرمنده نباشی. پدرم صبح بیستم دی ماه پیش از آغاز مراسم در گوشم گفت: از اینجا به بعد را زینب وار برو . من کجا و زینب کجا. اما تمام فریادها را فروخوردم.
امروز هم برف می آید. باید تشکر کنم. از تمامی آنها که این دو روز صدایشان و پیام هایشان دلگرمم کرد سپاسگذارم. از دوستان کارگزاران م. از مریم نراقی که با صدایش عجیب شاد شدم. از یاسر نوروزی که باور نمی کردم من و هجدهم دی ماه را به یاد داشته باشد. از جلال خوش چهره مهربان که با پیامش شادم کرد. از پریسا قهرمانی که این روزها به من زنگ می زد و با صدای ملیحش می گفت : می دانستی عشق منی؟! از عبدالرضا تاجیک که برایم از متفاوت بودن مهران گفت.
از علی دهقان که برایم نوشت. از آرمن نرسسیان که از آن سوی دنیا هجدهم دی ماه را به یاد داشت. از کریم جعفری و پیامک زیبایش. از مریم میرزایی و دوستی خالصانه اش. از سعیده اسلامیه و همراهی اش. از ریحانه مظاهری و همسر مهربانش که سابقه دوستی چندانی با آنها نداشتم اما دوستی بر من تمام کردند. از آقای یوسفی از فنی اعتماد ملی که برایم صادقانه نوشت . از احسان عابدی که زنگ زد و صدایش من را شاد کرد و امیدوار. از علی صدیقی و متن زیبایش. از تمامی آنها که در فیس بوک برایم نوشتند: فرهاد فتحی. آزاده محمد حسین، نیلوفر محبعلی. بنفشه رمضانی یگانه. محبوبه حسین زاده. رضا ولی زاده. مریم جعفری. علی قدیمی. سعید شریعتی و .......
از دوستان وب لاگی ام: از ملیحه که همدرد من است. از عاطفه که عاشقانه دوستش دارم . از بهرام گل زاده که همدردی اش شادم می کند.
و هزاران سپاس از دکتر حق شناس که دیروز به دیدنم آمد و من آنقدر ذوق کردم که احساس کردم مهران هم در همان اتاق کوچک خبرآنلاین عاشقانه دکتر را نگاه می کند. از نسرین وزیری که هرزچندگاهی با نوشته های من از سر میزش بلند می شود، با من اشک می ریزد و می رود. از پیمان خدادوست که برادر است رفیق است و معنای دوست را برایم زنده می کند. از علیرضا و پگاه و مهدی که با من بر سر مزارش هر سال اشک می ریزند . از خواهر مهربانم که صبورانه برایم می نویسد. از سیما سعیدی که چیزی بیش از یک خاله است برایم.
یک دنیا از تمام شما ممنونم. معرفت می خواهد بعد از سه سال به یاد داشتن مهران و یادآوری آن روزها به من. مدیون محبت صادقانه تک تک شما هستم که در روزهایی مرا یاد می کنید که نوشتن از مهران دیگر مد نیست، دیگر ابزار خودنمایی نیست. دیگر از دوربین خبری نیست.ممنونم.
تقویم ها دوباره برای تو مهربان شدند و برای من سنگین و طاقت فرسا. خاطرات مرا می برند به دی ماه هشتاد و شش. به آب پرتقالی که صبح کنار سینی صبحانه برایت آوردم و تو دور تا دور لبت را آغشته به آن کردی و با نگاه شیطنت آمیزت گفتی : کاش همیشه مریض باشم !
لقمه های پنیر را هنوز قورت نداده بودی که سفارش ناهار هم دادی: سبزی پلو با کوکو سبزی و ماست بورانی! بعد هم ازت قول گرفتم که من ناهار درست کنم و تو دوش بگیری تا به قول من چهره ات از قالب هندوانه فروش ها بیرون بیاید. آن دوش گرفتنت با آن همه وسواس و اصرارت برای آنکه تمام موهای ریز صورتت محو شده باشد.خنده های بلند من و هیاهوی تو که ازدیوارهای خانه فسقلی مان هم می گذشت و راهروها را اشغال می کرد.
از حمام بیرون آمدنت و اصرارت برای آنکه حوله داغ روی صورتت بگذارم. موهایت را خشک کردم و به قول خودت ژل هم زدیم تا خوش تیپ شوی. هیچ وقت یادم نمی رود مقابل آینه موهایم را شانه می کردم که گفتی : قول بده دیگه هیچ وقت موهات را کوتاه نکنی ! من هم رفتم در جلد فمینیست های دو آتشه و با چشم غره ای گفتم: خودم تشخیص می دهم ! تو هم عقب نشینی کردی و بعد از گوشه آینه دیدم که دستهایت را به سمتم دراز کردی. آغوش گشودی و صدایم کردی : بی بی.
در آغوشت گم شدم و درست وقتی می خواستم برایت ناهار بیاورم. آرام در گوشم زمزمه کردی : چند ثانیه بیشتر بمان. از در اتاق بیرون رفتم که به فاصله چند ثانیه ارام گفتی : سارا حالم بد است. بازگشتم و دیدم که دستهایت کج شدند. دیدم که چشمهایت به اسمان خیره شدند. دیدم که تقلا می کنی بخندی اما عضلات صورتت شل شدند. دیدم و دیدم و دیدم
دوباره به هوش آمدی. دستهایم را حلقه کردم زیر سرت و گفتم: زنگ زدم اورژانس،تحمل کن. تو اما خندیدی و گفتی : خواب دیدم سارا. خواب خوب. برگشتم که خداحافظی کنم. خندیدی و آرام خوابیدی . زمان ایستاد. چشمهایت را بستم : انا لله و انا الیه راجعون.
پی نوشت: سه سال است که حسرت آن آخرین آغوش را می کشم و یک جمله ات: چند ثانیه بیشتر بمان. تو چرا چند صباحی بیشتر نماندی مرد من؟ تمام سیه پوشی این روزهایم فدای ثانیه ثانیه رقص تو با معبود.
شادم و بسیار شادم. دوباره این فضا. دوباره تصویر من و تو کنار هم. دوباره بوی نوشته های تو. دوباره خاطره خوانی محض. دوباره صدای تایپ سریع تو در سبکباران. دوباره تو و دوباره تو مهرانم. دلم گرفته بود که به سومین سالگردت نزدیک می شوم و اینجا دیگر فضایی نیست برای نوشتن از تو. اما گویا حدیث دل خوانده شد.
سبکبارانم هم فیلتر شد . حالا آدرس سبکبارانم را که تایپ می کنم می رسم به جملاتی که معنا و مفهومش چندان اهمیتی ندارد اما بدین معناست که دیگر دوستانم برای دیدن سبکبارانم باید از فیلترشکن استفاده کنند. طنز عجیبی است این حادثه. دوستم که پیامک داد و خبر مقابل چشمانم رقصید من لبخند زدم. لبخندی تلخ. به تهران که رسیدم برای شان ایمیل زدم که کجای نوشتن برای همسر مرحومم متضاد با قوانین رایج در کشور است؟ کجای دل گویه هایم با عشقی قدیمی با منافع ملی در تضاد است؟ نگرانم برای آنها که قانون را معنا می کنند و از وب لاگ بی خاصیتی مانند سبکباران می هراسند. گویا قحط الرجال آمده است که دوستان زحمت فیلتر کردن وب لاگی را به خود می دهند که تنها و تنها و تنها شخصی می نوشت.
پی نوشت : هیچ گاه دلم نمی خواست سبکبارانم را ترک کنم. شاید فضایی دیگر را انتخاب کنم برای نوشتن. محدودیت ها را باید دور زد.اندک اندک شبیه افغانستان می شویم. شبیه می شویم یا ..؟
تا چهار و چهل و پنج دقیقه صد بار شمال تا جنوب خانه را می روم و باز می گردم. دریغ از یک قطره اشک. صدای الله اکبرت که بلند می شود انگار تیری می خورد به کوزه ای که لبالب است. سیل جاری می شود و من همین یک بار نمی ترسم که صدای هق هق هایم همسایه ها را بیدار کند. به چهار گوشه خانه ات سوگند که صبوری ام به نهایت رسید. به همان نقطه که ایستادم و وداع کردم سوگند که این کاسه لبریز شده است. برای چند لحظه تنها روی خوش نشان بده تا انرژی بگیرم برای تحمل آنچه از تلخی های روزگار که مقدر کرده ای برایم.
پی نوشت: برخی واژگان با رفتنت برایم مرده اند: مردانگی!!!!!!
اول دبستان را در مدرسه ای در کرمان خواندم. مدرسه ای با حیاطی بزرگ و کلاس هایی کوچک و زیر زمینی که معلمان آنچنان ما را از آن ترسانده بودند که وقتی در ریاضی نوزده و نیم هم می گرفتم اشک می ریختم که مبادا مرا به زیرزمین بیندازند. حیاط به آن بزرگی و پاهایی که شوق دویدن داشتند، هر دختر بچه ای را وسوسه می کرد برای بالا و پایین پریدن. اما کافی بود اندکی قدمهایت را تند کنی و حالت دویدن به خودت بگیری تا ناظم با خط کشی چوبی در دست و گچی صورتی در مشت از راه برسد و دور تا دور تو را خطی بکشد به نشانه نامنظم بودن. باید تمام مدت ده دقیقه ای زنگ تفریح را در همان دایره صورتی رنگ زشت و کج و معوج می ایستادی تا دیگران یک به یک از تو بپرسند : برای چی تنبیه شدی؟ و تو هم اشک بریزی و بگویی: چون دویدم. من از ترس آبرو هیچ گاه در حیاط مدرسه ندویدم و هیچ گاه در تنگنای دایره ای شکل زشت محدودیت ،حبس نشدم اما هنوز چهره غمگین افسانه همکلاسی ام را خاطرم هست که یک بار برای غافلگیر کردنم دوید و محبوس آن دایره صورتی رنگ شد.
حالا که بزرگ شده ام هم نمی توانم بدوم. تا می خواهم به خودم بقبولانم که دیگر کسی نمی تواند تو را در دایره ای صورتی رنگ محبوس کند باز هم کابوس می بینم. حالا در آخرین سال های منتهی به دهه سوم زندگیم ، باز هم دنیا و اما و اگرهایش همان دایره صورتی شدند اما نامرئی. باز هم می ترسم از دویدن و فاصله گرفتن از دیگران. هم می ترسم و هم پاهایم توان هفت سالگی ام را ندارند. تاوان سکون این روزهایم را خودم پرداخت می کنم اما تاوان لذت های از دست رفته کودکی را از کدام ناظم باید مطالبه کنم؟ چه حسرت ها که بر ما تحمیل شد به اسم انضباط، به نام دختر بودن و به نامقدس ترین توجیهات.