این روزها گرفتار دردسر شخصی هستم که نوزاد کنجکاوی نابجای تعداد انگشت شماری از دوستان! است.روزهای نخست از دست داد مهرانم روزی ده ها نه که صدها چشم با زبان بی زبانی با من سخن می گفتند و امیدوارم می کردند به بازگشت. بازگشتی که می دانستم در نیمه راه رنگ غربت به خود می گیرد. بازگشتم با علم به این حقیقت که چشم هایی که در آن روز برایمان بارانی شد بیش از آنکه اندوهگین تنهایی من و جوانی همسرم باشد داغدیده سیاهی است که در طول زندگی مهران بر او روا داشته شد. بودند در همان ساعات اولیه دوستانی که از مهران حلالیت طلب کردند به واسطه حسادتی که همواره دیواری میان آنها و قلب مهربان مهرانم کشیده بود .در همان روزها بود که فهمیدم زمین گرد است از هر طرف که بروی باز هم به همان نقطه آغاز باز خواهی گشت. چهار ماه از کوچ سبکبارم گذشته است و یک ماهی است که باز هم همان دوستان آشنای دیروز بیش از اندازه از خود خلاقیت نشان می دهند و راوی داستان تخیلی می شوند که هر بار به بدنه ضعیف آن فکر می کنم تنها تبسمی را مهمان چشمان مشتاق راویان می کنم .
چه پاییزی ست فریدون مشیری را بی امان دوست دارم. می دانم که در بهاریم اما دوست دارم این شعر را بنویسم به یاد پاییز ۸۶ که مهرانم بود و تکیه گاهی بود برایم در برابر این همه ناجوانمردی.
نشسته زنگ جدایی به صفحه دل من
شکسته شاخه امید و خانه خاموش است
تنیده تار سیه ،عنکبوت نومیدی
فشرده پنجه و با روح من هم آغوش است
میان خانه ویرانه جوانی من
به هر طرف نگرم جای پای حرمان است
زبان گشوده شکاف شکنجه های فراق
در آرزوی کسی سوختن نه آسان است
به عشق روی تو دامن کشیدم از همه خلق
دریغ و درد که دامن کشان گذر کردی
به اشک و آه دلی ناتوان نبخشودی
مرا به دام غم افکندی و سفر کردی
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 9:45 توسط سارا معصومی
|