تبليغاتX
سبکباران: به یاد مهران قاسمی - روزنامه نگاری؟؟؟؟؟؟

 دل مي گويد بنويس.عقل مي گويد سكوت كن.قلم خود به خود به انگشتانم نزديك مي شود.دستانم پس مي زنند.همه تحريريه هايي كه در آنها كار كرده ام از جلوي چشمهايم رژه مي روند.مثل لحظات آخر عمر كه مي گويند زندگيت فيلمي مي شود كوتاه و تو همه آن را در چند ثانيه به نظاره مي نشيني.حالا من هم تماشاچي هستم.به ياد نخستين روزي مي افتم كه رويا كريمي مجد را در مهماني منزل خاله ديدم و او پيشنهاد كار در مطبوعات را به من داد.به ياد ابراهيم نبوي مي افتم و اصرارش براي اينكه من مي توانم مترجم مطبوعات شوم.به ياد متن هايي كه داد و من برايش ترجمه كردم.به ياد آن حس اوليه.همان حس ناب كه قرار است جملاتي را از خودت بر روي كاغذي سپيد بياوري و تمام حرص و آز ذهن براي واگويي را با سياه كردن همان كاغذ كاهي خالي كني.به ياد دفتر مجله زنان مي افتم.نخستين باري كه پا به آن گذاشتم.به گمانم پرستو دوكوهكي آنجا بود و شايد آزاده مختاري.از ديدن آن همه خانم كه با آن شور و حال كار مي كردند به وجد آمده بودم.اگر ذهن ياري دهد بايد روزي مي بود در زمستان 80.همه آن ترجمه‌ها كه حسب الامر رويا انجام شد.چه انها كه در مجله زنان كار شد و چه آنها كه باقي ماند براي بايگاني در ذهنم.همه كارهاي نخستم را دوست داشتم.هنوز هم وقتي برق چشمان كارآموزي را مي بينم كه از ديدن نام خود بر روي صفحه روزنامه به خود مي بالد،همان حس اوليه به سراغم مي آيد.چقدر كودك بودم و چقدر پاك.دفتر همبستگي كه فاصله اي با منزل نداشت هنوز گوشه اي از ذهنم را قلقلك مي دهد.آنجا بود كه ساناز و پرستو و آزاده را كنار رويا ديدم.يادش به خير تيم خوبي بودند كه شايد آن روزها هنوز با هم هم عقيده بودند.ترجمه هاي حوادث را هر روز مي بردم و تحويل رويا مي دادم.آن روزها هنوز تمايلي به كار كردن ثابت در روزنامه اي را در خود نديده بودم.ياس نو هم خاطره اي شد براي خودش.روزنامه اي كه دوستش داشتم و در آن هم براي رويا كريمي مجد كار كردم و همان تيم قبلي همراهش.به وقايع اتفاقيه كه رسيدم...... هنوز هم نام اين روزنامه مو بر تنم سيخ مي كند.مهران مي گفت عمر اين روزنامه كوتاه شد تا عمر خوشبختي من طولاني شود.غافل از اينكه عمر خوشبختي ما دو نفر هم مثل همان وقايع اتفاقيه كوتاه بود.دوستش داشتم.روزنامه اي بود كه هنوز فضاي آن را در هيچ كجا تجربه نكرده ام.حالا اگر همان روزنامه جاي كارگزاران بود با همان كادر حاضر بودم سالها برايش مجاني قلم بزنم.مهران قاسمي،علي دهقان،بنفشه رمضاني يگانه،آرمن نرسسيان،سيد آبادي و خيلي هاي ديگر را تازه انجا به چهره شناختم.چقدر مهران و علي شبيه به هم بودند و تا مدتها گمان مي كردم برادرند.وقايع اتفاقيه تا ان ظهر بهاري كه تلفن روي ميز زنگ خورد و خانمي كه بعدها دانستم نسيم لسان بود مرا به مهران قاسمي ارجاع داد،روزنامه اي بود ساده اما دوست داشتني.تا آن ظهر ارديبهشتي و صداي مهران قاسمي كه از پشت خط گفت: سلام عليكم.قاسمي هستم از هفته نامه بنياد.

همه چيز شايد از همان روز يا چند روز پس از آن شروع شد.روزنامه اي كه توقيف شد و دلي كه اسير ماند.مهر توقيف بر پيشاني وقايع اتفاقيه خورد و قرعه خوشبختي به نام من زده شد.به قول سرگه بارسقيان وقايع اتفاقيه براي من و مهران وقايع اتفاقيه بود.

از وقايع اتفايقه بود كه مهران قاسمي پيشنهاد كار در حوزه بين الملل را به من داد.دل از حوادث كندم و شدم كارآموز مردي كه تا پايان عمر كارآموزش باقي ماندم.كوچ كرديم به سايت آفتاب با مديريت وحيد پوراستاد.آنجا براي نخستين بار نيكي محجوب را ديدم.نيكي را با ترجمه هاي خوبش در شرق مي شناختم.فرزانه سالمي را هم همان جا ديدم.با آرمن مهربان كه بعدها شد برادري بس دلسوز در همان زيرزمين گرم گرفتم.بارها با وحيد سر ترجمه ها و تعجيل بي مثالش بحثمان شد و دوباره آشتي كرديم.وحيد پوراستاد كه رفت دوستي در حق مهران تمام كرد و او را براي سردبيري افتاب پيشنهاد داد.در همان بحبوهه مراسم ازدواجمان بود و خوب روزنامه نگاري تنها منبع درآمدي مهران بود.روزهاي انتخابات رياست جمهوري بود.در مالزي بودم كه نتيجه دور دوم انتخابات معلوم شد.هنوز ايميل مهران را دارم.برايم نوشته بود:"به عقب بازگشتيم."دنيا بر سرم خراب شد.با همين يك جمله و من هم همان جمله پست پيشين را برايش فرستادم:"ملت ها شايسته رهبرانشان هستند."

پس از وقايع اتفاقيه من به اقبال كوچ كرده بودم و مهران به دليل نزديكي به كارگزاران در همان آفتاب باقي مانده بود.همان روزها بود كه جلال خوش چهره را ديدم.در اين ميانه كار كردن در فضاي روزنامه اي درچه چند مانند توسعه را هم تجربه كرده بودم.بعد از همه اين كشمكش ها نوبت به اعتماد ملي رسيد.تا ارديبهشت 87 اعتماد ملي بهترين روزنامه اي بود كه در آن كار كرده بودم.مملو از انرژي و كار مثبت.با همه حاشيه هايش دوستش داشتم و پر بيراه نيست اگر بگويم هنوز هم بهترين دوستانم در همان ساختمان نبش خيابان كريمخان قلم مي زنند.چه روزها كه در ميانه كار با مهران فرار مي كرديم به كوچه هاي پشتي و آش رشته مي خورديم يا بستني.چه روزها كه مهران با علي دهقان دور از چشم من مقابل روزنامه مي ايستادند و سيگار مي كشيدند و من از پنجره بالايي براي مهران دست تكان مي دادم.يعني كه ديدم مشغول چه كاري هستي؟مهران را در اعتماد ملي بيش از قبل شناختم.دبيرم بود و استادم.چه دبير دوست داشتني.قلم كه به دست مي گرفت و مي نوشت،آن جديت عجيبش را دوست داشتم.هنوز حركت دستانش وقتي با علي دهقان به قول خودش شوخي مردانه مي كرد به يادم هست.هنوز سر و كله زدنهايش با هيوا يوسفي را دوست دارم.در شوراي سردبيري تمام شيريني ها را تمام مي كرد.در همين لحظات بود كه پيمان يا كسري صدايم مي كردند و مي گفتند:بيا پسرت را جمع كن.

تا سرم را داخل اتاق مي بردم انگشتان مهران در هم فرو مي رفتند و زير ميز قايم مي شدند.چشمانش برق مي زد.در دل مي گفتم:دوستت دارم.

يك بار ليلي خرسند به من گفت:"رابطه تو و مهران را خيلي دوست دارم.بيش از آنكه زن و شوهري باشد دوستانه است."آن روزها هنوز مهران پشت همان ميز مي نشست و برايمان دبيري مي كرد.هنوز پايش را روي زمين مي گذاشت.هنوز هر بار كه مي خواستم بروم خانه لبانم را به گوشش نزديك مي كردم و مي گفتم:"دوستت دارم."او هم كم نمي آورد و مي گفت:پس براي شام كوكو سبزي درست كن.

بعد از مهران نوبت به كارگزاران رسيد.خيلي ها را كه تنها به اسم مي شناختم در اين روزنامه ديدم.اعظم ويسمه كه هميشه خبرهاي پارلماني اش را دوست داشتم.روزبه كريمي كه نامش را بارها ديده بودم.ابوذر باقي كه من را بسيار از او ترسانده بودند.محسن آزرم كه مطالبش را بسيار خوانده بودم و البته ليلي نيكونظر پرانرژي.هفت ماه كار كردن در كارگزاران را دوست داشتم.بسيار بي حاشيه تر از جاهاي ديگر بود.ديروز كه رفتم جلال خوش چهره گفت:برگرد.آنقدر برايش احترام قائلم و در حقم پدري كرده است كه دلم مي خواست همان لحظه بگويم چشم و پشت ميزم برگردم.اما به هزار دليل نتوانستم.

حالا در اين روزهاي ورم كرده از غصه پاييزي خواب روزهايي را مي بينم كه روزنامه نگار ايراني مجبور نباشد براي فرار از خانه نشيني به هر توجيهي متوسل شود.آرزوي جامعه اي را در سر دارم كه در آن مزد گوركن از بهاي آزادي بيشتر نباشد.كار كردن در روزنامه اي را در خيال مجسم مي كنم كه همه همكاران خانه نشين شده ام در آن كار كنند و البته ديگر مجبور نباشند براي گريز از افسردگي، مجاني براي حزبي كه به آن اندك اعتقادي ندارند، قلم بزنند.روزبه جمله خوبي گفت:كسي كه به تو نان نمي دهد،آزادي هم نمي دهد.

 پي نوشت:حالم هم از اين شعارهاي شبه روشنفكري به هم مي خورد.جملاتي كه تنها توجيهي است براي فرار از واقعيت.از اين جمله ها كه اين روزها در وب لاگ خيلي از دوستان مي بينم.روزنامه نگاري غم عشق مي خواهد نه غصه نان.اگر روزنامه نگاري هست كه روزنامه نگاري شغل دومش باشد به او تبريك مي گويم و توصيه مي كنم بي غصه نان با حقوق شغل اول به عشق بازي با كاغذ و قلم ادامه دهد.اما تا روزي كه دوستي در همان روزنامه نگران پول رفت و آمد به روزنامه است كه ندارد،دغدغه شيمي درماني را در سر دارد كه چند روزي از وقتش گذشته است،مستاجري است كه به تلفن هاي صاحبخانه جواب نمي دهد از خجالت،تا آن روز لطفا شعار ندهيد كه آدم ياد راهپيمايي بعد از نماز جمعه مي افتد و شعارهايي كه هيچ وقت عملي نمي شوند.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 11:32 توسط سارا معصومی |