تبليغاتX
سبکباران: به یاد مهران قاسمی
سلاخی آدم،سلاخی قلم

مهر توقیف بر پیشانی کارگزاران کوبیده شد.صدایش نه گوشهایمان را کر کرد نه اشک را در چشمانم جمع .عادت کرده ایم.مگر زندگی جز عادتهای احمقانه است و نوستالژی هایی که مدتهاست دیگر صدایت را به لرزه درنمی آورد.

توقیف شدیم.این واژه نحس دوباره از زبانی به زبانی دیگر چرخید.دوباره تلفن های همراهمان پشت سر هم زنگ خورد.با خنده تکرار کردیم،پشت سر هم،بی وقفه:توقیف شدیم.به همین سادگی.هنوز طعم تلخ توقیف یاس نو،وقایع اتفاقیه و اقبال در دهانمان است.هر شب با همین کابوس به خواب رفتیم.لالایی هر شبمان بود آهنگ ناموزون توقیف شدیم.حالا بیکاریم.با خودم فکر می کردم در رمانهای خارجی هر بار نویسنده می خواهد بر عمق بلایی که بر سر قهرمان داستان نازل شده بیفزاید،تنها یک حربه در دست دارد:بیکاری.آن سوی مرزهای این سرزمین مادری ،کسی که بیکار می شود به روانپزشک مراجعه می کند تا از آسیب های روحی و روانی بیکاری در امان باشد.در این مملکت اما دیوانه ها هم از روانپزشک واهمه دارند چه برسد به بیکارها.اصلا مگر بیکاری درد است؟می خواستیم روزنامه نگار نشویم.می خواستیم کارمند بانک باشیم یا آموزگار.حقوقمان را سر ماه بگیریم و از کاه کوه نسازیم.می خواستیم قلم به دست نشویم که هم غصه نان را داشته باشیم و هم تهمت قلم به دستان مزدور را یدک بکشیم.می خواستیم در روزنامه دولتی سکنی گزینیم تا خیالمان راحت باشد که نه هیات نظارت وقت خودش را برای ما به هدر خواهد داد و نه ما در میانه نوشتن، قلم لابه لای انگشتانمان خشک می شود که:لطفا ننویسید.توقیف شدیم.

جالب اینجاست که به هم تبریک می گوئیم.حتی در صدایمان هم عادت موج می زند.خیره به هم نگاه می کنیم و شاید چند دقیقه ای که چشمهایمان در هم گره می خورد بی صدا نجوا می کنیم:یعنی همه چیز تمام شد؟

در مسند قضاوت ننشسته ام که بگویم آنچه بهانه ای شد برای توقیف کارگزاران به حق بود یا ناحق؟به دنبال مجرم گشتن وقتی همه یک گناه واحد داریم به اسم روزنامه نگار بودن،شاید احمقانه ترین کار دنیا باشد.دلم به حال خودمان می سوزد.به حال مایی که دنبال احقاق حق از دست رفته دیگری هستیم و بعد هموطنی را قربانی می کنیم.راست است عدالت واژه ای ست که مرز نمی شناسد.ظلم کلمه ای ست که جغرافیا نمی داند.اما عجیب نیست که در غزه آدم ها سلاخی می شوند و در این جا قلم ها؟عجیب نیست که از درد گرسنگی همسایه ضجه می زنیم و آتش می افروزیم اما همکاران خود را خانه نشین و بیکار می کنیم؟

دست مریزاد می گویم به همکارانم در روزنامه کیهان.به همه شما که قدرتی ماورایی دارید.آخر در کجای دنیا یک روزنامه می تواند با چند خط نوشته و تیتری پر آب و رنگ ظرف یک ساعت، ۷۰ نفر را بیکار کند؟دستهایتان را بالا ببرید.کف بزنید.شادی کنید. دیگری از صحنه محو شود.یکه تازی کنید.میدان خالی ست برادر.دست مریزاد دارید با این همه قدرت.با این همه نفوذ.راستی هیچ خبر داشتید که در همین روزنامه چند نفر نگران نان شب شدند؟دستان چند پدر لرزید؟چشمهای چند نفر بر زمین خیره ماند؟

دست مریزاد می گویم به هم قطارانم.هم شما که سوگند خوردید قلم نفروشید و البته که نفروختید!به خواهرم و برادرم در غزه بی آنکه برایم مهم باشد مسلمان است یا مسیحی می گویم که :غصه نخور عزیز.ما هم سلاخی می شویم.اگر بر سر تو باران گلوله از دشمن باریدن گرفته است در اینجا روزنامه نگار ایرانی را همکارش سلاخی می کند.به چه جرمی؟تو مگر فهمیدی کودک هفت ساله فلسطینی که خواهر سه ساله ات به چه گناه کشته شد؟ما هم نمی دانیم.در آنجا به جرم مسلمان بودن کشته می شوی و به جرم حق خواهی.در این جا قلمهایمان سلاخی می شوند چون دوستانمان از امر به معروف تنها خط باطل کشیدن بر حیات همکارانشان را آموخته اند.

دوستی می گفت ما تخصص داریم که تمامی واژه های مقدس دنیا را بی اعتبار کنیم.مقاومت را آنچنان شعارگونه تبلیغ کنیم که کم کم خودمان هم یادمان برود قرار بود چه چیز را در مملکت باب کنیم.مذهب را آنچنان سخت و غیرقابل تحمل کنیم که پدربزرگ هایمان هم آخر عمری بی نمازی را به مذهب دستکاری شده ترجیح دهند.عدالت را آنچنان دوگانه اجرا کنیم که همسایه گرسنه مان در دل گوید:کاش دزدی بلد بودم.عشق را آنچنان به ابتذال بکشانیم که عاشقی تنها به کتاب ها مختصر شود.از حق یک مظلوم اما آنچنان ماهرانه دفاع کنیم که مظلوم هم از مظلوم بودن خجالت بکشد.راستی در کدام یک از کشورها ظرف چند روز گذشته روزنامه ای به بهانه نگاهی متفاوت به حادثه ای بین المللی تعطیل شده است؟یادم رفت اینجا ایران است.برای اولین بار آروز کردم که در پاکستان به دنیا می آمدم.دقت کرده اید واژه "توقیف "چه برای روزنامه نگاران خارجی غریب است!آنها هنوز یاد نگرفته اند که ذهن هم توقیف می شود.لاک و موم می شود.در این یک کار پیشتاز دنیا هستیم.

 توقیف هم خانواده سکوت است.توقیف یعنی همه ساکت تا من حرف بزنم.

پی نوشت:هومن شهبندی عزیز با فرسنگ ها فاصله مطلبی در این باره نوشته است که خواندنش خالی از لفط نیست.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 23:11 توسط |