تو گلايه مي كني . گلايه مي كني از نامردي دوستي كه يار پنداشته بوديش و مي دانم كه در ذهنت زندگي با او را هزار بار به ده روايت مختلف ترسيم كرده بودي. در كنارش بسيار خنديده بودي گاه گريسته بودي و در روياهايت با دردانه محبوبت پير شده بودي و روزهاي پيري را در همان خياباني گذرانده بودي كه روز نخست عشقت را با هزار زبان بي زباني فرياد كرده بودي . مي دانم كه روزهايت بر خلاف آرزوهايت گذشت. ميدانم كه در بازي شطرنج ذهنت آنچنان شمرده شمرده مهره ها را حركت داده بودي كه گمان نمي كردي با يك حركت ناگهاني مات شوي. اين بار اما تو نه از رقيب كه از يار بازي خوردي. مي دانم كه گلايه از دشمن آسان است اما شكايت از دوست سختترين كار دنياست. مي دانم كه طلب مردانگي از دشمن خيال خام است اما انتظار مودت از دوست ابتدائي ترين حق است در روابط انساني. مي دانم كه سكوت ديگران تو را نيز آزرده خاطر كرد . مي گويي كه كاش سكوت كرده بودند اما خنجرهايشان را در قلاف پنهان نمي كردند تا در تاريكي شب و آن هنگام كه نگاهت به قرص ماه دوخته شده است ناكارت كنند . ميگويي كه انتظار همراهي دوستان را داشتي در اين بازي ناجوانمردانه كه تو بيحضور در ميدان نبرد بازنده اعلام شدي و دست رقيب تنها به اين دليل بالا رفت كه تو سكوت كرده بودي تا يار نرنجد . مي گويي كه ميداني او كه دوستت داشت نخواند قصه نانوشته تو و نفهميد محبت بيتوقع تو را . چه انتظار واهي داري از او كه حتي نتوانست با يك پاسخ آرامت كند . ميگويي كه انتظار همراهي داشتي از دوستان اما تنها ماندي در كويري كه مي دانم سكوتش را خود خواستي اما تنهائيش را نه . بر تو تحميل شد اين نامردي. تو قرباني سادگي كودكانهاي شدي كه صادقانه در اين بازي روا داشتي و بعد همان سادگي كارت باختت شد در نبرد عقل و احساس.
من اما با تو به يك و هزار و صد دليل مخالفم. ميدانم كه در احساست راستين بودي .مي دانم كه به نداي قلبت گوش دادي و در مسير عشق گام برداشتي نه بر مدار عقل.مي دانم كه تحفه اي براي تقديم نداشتي جز احساست و سالها صبوريت بر تنهايي . اما چه تحفه اي صادقانه تر از دل كه بيمهابا تقديم كردي اما در گذز زمان آن هنگام كه به كار يار نيامد برايت پس فرستاد تا بداني كه بايد با زبان چرب و نرم عقل پيش مي رفتي نه با كلام بيپيرايه دل.
من اما با تو مخالفم نه به اين دليل كه به احساست شك دارم و در كلامت صداقت نميبينم تنها به اين دليل كه تجربه كرده ام عشق راستين و محبت بي چشم داشت را .يك بار برايت نوشتم كه تحفه عشقهاي بزرگ آرامش است و تنها ثمره عشق هاي كوچك و سطحي دل آشوبي كه زندگيت را تبديل به صحنه كار و زار مي كند و نه باغستان محبت. همچنان بر اين باورم كه تو در ذهنت در همان باغ كوچك دل قدم زدي و شايد صد بار طول و عرض آن را پيمودي. اما غافل از آنكه دوست در كويري گام برمي دارد كه انتهاي آن چندان از ابتداي مسير دور نيست. تو آرامش طلب مي كردي و محو شده بودي در طنازيهاي عاشقانه ، يار اما زنگ آغاز بازي را به صدا درآورده بود كه خود مي دانست برنده نهايي بي هيچ قيدو شرطي خود اوست . هر چند تو او را برنده مي داني و من تو را . تو خود را سوخته ميپنداري و من تو را نجات يافته اي مي دانم كه خداوند محبت بر او تمام كرد و رهايياش بخشيد از آنچه كه به صلاحش نبود . به تو گفتم كه اگر دوست ميداري بگذر از حقي كه بيشك با توست اما بر زبانها جاري نميشود چرا كه دوستانت واهمه دارند از دلخوري رقيب. تو به دنبال مقصري اما خوب مي داني كه گناهكار هيچ كس نيست جز يار كه يك روز رداي بيمهري بر سر كرد و ترك گفتنت را بر دوشادوش تو گام برداشتن ترجيح داد .
به تو گفتم كه عشق تنها قرارداديست عاطفي ميان دو انساني كه گمان ميكنند مي توانند با رخنه در احساس يكديگر زندگي را معنايي ديگر ببخشند. به باور من هر زمان كه يار خوشبختي را در كنار ديگري جست بايد بند از پايش گسست تا اوج بگيرد. بايد به او فرصت انتخاب داد تا ميان تو و يار يكي را برگزيند . به همه اين اصول اعتقاد دارم اما ابتدائي ترين حق تو اين بود كه بداني در محاق آزمايشي. حقت بود كه بداني قرار است انتخاب شوي و هنوز تا پايان اين ماراتن فاصله بسيار است . حقت بود كه بداني هنوز برگزيده نشده اي پس حجتي نيست بر تو براي بيمهابا محبت كردن . حقت بود كه احمق فرض نشوي. تو خود را برنده ميدان فرض كردي در حالي كه يار در ذهنش تو را تنها داوطلبي مي دانست كه بايد شايستگيهايش را به تصوير ميكشيد تا در نهايت هيات داوران او را برنده اعلام كند . تو خود را بي رقيب پنداشتي و آنچنان در ميدان دل تازاندي كه فرصتي براي سربرگرداندن و تامل نداشتي.تو تازاندي در حاليكه يار در ذهنش طناب دارت را بافت و تو با همان طنابي به جرم سادگي به دار مجازات آويخته شدي كه روزي گمان مي كردي طناب وصل است به طره يار .
نه يك بار كه صدبار برايت گفتم و نوشتم كه براي قضاوت در باب خوشبختي و سياهبختي تو و ديگران هنوز روزها بايد شب شود و زمستانها بهار تا به آخر پاييز برسيم و جوجه ها را با ترازوي احساس بشماريم . صدبار برايت نوشتم كه صبوري كن تا روزي كه خداوند پرده ها را براندازد و تو در پس اين پرده آن بيني كه نه من ديدم و نه تو . خيريتيست در فراق كه عقل ناقص ما نميتواند با زبان منطق آن را توجيه كند.نميدانم چرا بيتابي ميكني بر سرنوشتي كه خود مي داني در رقم خوردنش مقصر نبودي .نميدانم چرا اصرار ميورزي بر عشقي كه ميداني نه آرامت كرد كه آزارت داد . نه اعتبارت بخشيد كه لجاجت ورزيد.
برايت گفتم كه هر كس تعريف خود را از عشق زميني دارد . اما به گمانم در تمامي تعريفها چند جمله يكسان است: عشق نه ميميراند كه زنده ميكند . نه پژمرده ميكند كه طراوت ميبخشد حتي اگر به هر دليلي به وصال ابدي نرسد باز هم در دلت آشوبي شيرين به پا ميكند نه گردابي مهلك.
دوست برايت بهترينها را آرزو ميكنم . برايت به تمام معنا صبر بر بيمهري دوستان را آرزومندم.دوست دارم دوست را تعريفي دوباره ببخشي تا همراهان لحظات خوشي را دوست نداني .اگر در تنهايي لذتي است كه در بودن با دشمنان دوست نما نيست برايت تنهايي ميخواهم . برايت عطوفت در رفتار ميخواهم و نجابت در كلام . اميدوارم كه از زمانه نااميد نشده باشي و بداني كه در صداقت شيريني نابي نهفته است كه در دروغ نيست. بكوش كه باورهايت را در قماري عاشقانه نبازي كه در اين صورت تو به معناي تمام كلمه بازنده خواهي بود . توكل كن بر او كه ميدانم نگاه مهربانش را ميبيني.در طلب دوستي باش كه قدردان محبتهايت باشد نه شمارنده اسكناسهايت.