مهربان من:
بي تو مهرباني بر من حرام شده است . مي خواستم دوباره از بي تو بودن بنويسم اما به گمانم خود شاهدي بر احوال دل نه زبان كه مي داني آنچه وادارم مي كند لبخند بزنم سرنوشتي ست كه تنها مي توانم بر آن لبخند بزنم . دلم مي خواهد زندگي اين دنيا را چندان جدي نگيرم . چندان از آرزوهاي تحقق نيافته ناخرسند نشوم و از روياهاي محقق يافته از خود بيخود نشوم . مي دانم كه مي داني با رفتنت دلتنگي غريبي را همراه دل كوچكم كردي كه مي داني تا در كنارت آرام نگيرم كمرنگ نخواهد شد . دل من بي تاب لحظه هاي نابي است كه در كنارت گذراندم و مي دانم كه مطمئن هستي قدر آنها را مي دانستم . چه كسي گفته بود به من بيست و دو ساله و تو كه هنوز جواني سرخوش شيطنت هاي كودكانه بودي كه در لحظه زندگي كنيم ؟ چه كسي در دلهايمان اين باور تلخ را نشانده بود كه قرار نيست با هم پير شويم ؟ چه كسي قلم را آن شب شوم بر روي كاغذ راند تا من براي هزارمين بار از رفتنت بنويسم و كابوس تنهائيم ؟ چه كسي در درونمان رخنه كرد كه فال بگيريم و در آغوش هم گريه كنيم . گريه اي بي بهانه . اما چه بهانه اي بالاتر از اينكه مي دانستيم لحظه وداع نزديك است . چرا اين بار من و تو اين جدايي را نخواستيم اما نصيبمان شد . چرا هر بار نگاهم مي كردي ميتوانستم اشك را در گوشه چشمانت ببينم ؟ چرا در آخرين پيامكي كه برايت فرستادم نوشتم : مهران دوستت دارم به اندازه دو دنيا . چرا تو دست بالا گرفتي و نوشتي : من به اندازه تمام روزهاي خدا چه روزهايي كه كنارت هستم و چه روزهايي كه نيستم دوستت دارم . چرا مي نوشتي كه : سارا فراموشم نكن . چرا من مطمئن بودم كه تنهايم خواهي گذاشت ؟ مهران من ! تا روز به شب مي رسد و عقربه هاي ساعت عدد ده و نيم را نشان مي دهند من بي تاب مي شوم ؟ يادت هست هميشه در اين ساعت نمازم را با عجله از ترس غذا شدن مي خواندم و تو مي گفتي چرا زودتر نمي خواني ؟ هر شب در اين ساعت براي ارامشت نماز مي خوانم و اميدوارم بداني كه مي دانم آرام گرفته اي در اغوش عشق .
صبورترین مهران دنيا :
هنوز تمامي پيامك هاي اين سه سال را نگاه داشته ام . يك بار برايت نوشتم كه ديدنت معجزه اي الهي بود . امروز بيش از آن روزي كه برايت اين اس ام اس را فرستادم به اين جمله اعتقاد دارم . يك روز به محض اينكه از خانه بيرون رفتم به پيچ كوچه نرسيده بودم كه برايت نوشتم : دلم براي مردي كه پيام اور شادي ابديم شد گرفته است . مهران باور كن بيش از چهار ماه از آن روز گذشته است و من بي تابم . بي تاب بي تاب.
مهران آخرين لحظات هجدهم دي ماه - كه چه دي ماه غريبي بود- روزي هزار بار از جلو چشمانم رد مي شود . مهران من ! خداحافظي كه مي دانستم تا ابد به سلام مجدد ختم نخواهد شد دلم را قرص كرد . تو در وداع با من ، رسيدن به محبوبي را ديده بودي كه دلت را به راحتي از اين دنيا كند و برد . چرا نگفتي در آن شصت ثانيه چه خوابي ديدي كه اينچنين بي تاب رفتنت كرد ؟ چرا لبخند زدي ؟ چرا ترك من اينقدر براي تو آسان شده بود؟ چرا صبح همان روز از من پرسيدي : سارا بگو كه باورم كردي ؟ مهران من باورت كرده بودم . دو سال بود كه باورت كرده بودم .
عاشق ترين مهران :
چقدر اين دنيا برايت بي ارزش بود. يادت هست وقتي از اتاق عمل بيرون آمدي هنوز بيهوش بودي . شب كه همه رفتند و ما تنها شديم چه سخت گريستي مهران . چه بي تابم كردي با ان هق هق هاي كودكانه . من روبه رويت نشستم . گذاشتم گريه كني از ته دل . براي نخستين بار سعي نكردم آرامت كنم . چرا بايد در عشق بازي تو و خدا دخالت مي كردم ؟ چرا بايد مكالمه دو نفره شما را بر هم مي زدم ؟ زير لب زمزمه مي كردي : ممنونم . مي دانم چرا آن شب ممنون خدا بودي . نيم ساعت تو گريه كردي و من سكوت . صورتت را كه از زير پتو بيرون آوردي چشمانت كاسه خون بود . جلو نيامدم تا صدايم كردي. وضو گرفتي و درست بين دو نماز بود كه گفتي : سارا من هيچ وابستگي به اين دنيا ندارم . فقط دلبستگي كه آزارم مي ده . دلبستگي به تو و پدر و مادرم .
مهران چرا اون شب اينقدر از ياسمن تعريف كردي؟ چرا گفتي كه خواهر كوچولوي تو هم بوده .چرا اينقدر از مهرباني هاي مادرم گفتي و ساده دلي پدرم ؟
مهران دلم مي خواست سي روز پاياني عمرت را فيلم كنم . دلم مي خواست همه بدانند كه آن سنگين وزني كه بسياري مي گفتند بي خيال است در حقيقت تمرين دل بريدن از دنيا مي كرد. دلم مي خواست همه بدانند مرگ شيرين است براي كساني كه زندگي را جدي نگيرند. دلم مي خواست همه بدانند كه تو حتي مرگ را هم غافلگير كردي . تو وحشت مرگ را هم به سخره گرفتي. يك شب قبل از رفتنت بود كه گفتي : سارا دوست ندارم نفس هاي آخر را روي دستان تو بكشم كه مي دانم سخت ترين حادثه دنيا جان دادن دوست است بر روي دستان دوست . مهران چرا وقتي داشتي نفس هاي آخر را مي كشيدي نگاهم كردي و با همان نگاه به من فهماندي كه بايد دستانم را از زير گردنت بردارم .
ای حادثه ناب :
از روزي كه ديدمت در تحريريه وقايع اتفاقيه تا روزي كه از دستت دادم روزي صد بار مي گفتم كه مهران به تو هم افتخار مي كنم هم حسودي . تو مي خنديدي و مي گفتي : به چي حسودي مي كني ؟ خوب تو هم غذا بخور مثل من چاق مي شي!
مهران به زندگيت حسودي كردم و به مرگت نيز. چه بسيارند كساني كه روزي هزار بار نه به زبان دل مي گويند : كاش مرگ فرا برسد . اما مهران من حتي يك بار هم از تو چنين جمله اي را نشنيدم . تو عاشق زندگي بودي تا ان زمان كه خدايت رخصت داده بود و تسليم بودي به معناي تمام كلمه در آن زمان كه او به سوي خويش خواندت.
مهران من ! غريب است اگر بنويسم از روزي كه رفته اي عاشق مرگ شده ام . نه هر مرگي كه مرگي مانند خداحافظي آرام و سرشار از عشق تو . اما تو با مرگت به زندگي اميدوارم كردي. مهران تو به من چيزي را آموختي كه گمان نمي كردم تا روزهاي پيري به ان برسم . تو به من زندگي را اموختي با نگاهي عميق و پايدار به مرگ . تو به من عشق به انسانها را آموختي در سايه عشق بي ادعا به او .