<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سبکباران </title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 16 Jul 2008 06:04:04 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دوست داشتن</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>در هم نگریستند اما سرشار از مهربانی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشم هاشان هر کدام پیاله ای پر از شراب سرخ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که در کام تشنه چشمان هم می ریختند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و کم کم بر هر دو لب &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لبخندی آهسته باز می شد،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لبریز از محبت،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سیراب از دوست داشتن،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه عشق،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست داشتن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لجظاتی این چنین،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب و شیرین و نرم گذشت.(دکتر علی شریعتی)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت:این متن را برای دوستی نوشتم که یک روز از من پرسید:دوست داشتن چگونه است؟برای دوستی که منتظر است یک روز دوست داشتن را تجربه کند.امیدوارم که انتظارش را پایانی خوش باشد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Jul 2008 06:04:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يك نفس مهلت بده</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>کاش می شد به نفرت گفت:از دلم بیرون برو 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش می شد به دشمن گفت:یک نفس مهلت بده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از سوم فروردین ماه تلاش می کنم کینه کسی را از دل بیرون کنم که در بدترین شرایط ناجوانمردانه ترین سخنان را بر زبان راند.بیش از سه ماه است که دلم می خواهد اگر نمی توانم ببخشم حداقل متنفر نباشم اما نمی توانم.هر روز در هر محفلی که می نشینم از این ادم می پرسند و دوباره شعله های این کینه در دلم انچنان زبانه می کشد که گویی روز نخست است و ابتدای داستان.برای منی که هرگز کینه بدترین ها را در دل راه ندادم سخت است زندگی کردن با این حس.چه شب ها که تا صبح تقلا کردم برای بخشیدن و نتوانستم.چه روزها که تلاش کردم بپذیرم سخنانی را که خنده دار ترین توجیهات عالم بود اما عقل مجال نداد.حالا این روزها به این فکر می کنم اگر جفا بر من رفته بود،می گذشتم اما چون مظلوم مهران بود، نمی توانم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز سر خاك مهران دوباره در دل گلايه كردم.نه از مهران كه با مهران.دردل كردم با مردي كه آنقدر ساده بود كه هيچ مطالبه اي را بي پاسخ نمي‌گذاشت اما نزديك ترين دوستانش حتي خواب ارامش را هم آشفته مي‌كنند.درددل كردم با مردي كه بسياري را ناشناخته دوست داشت اما دوستانش حرمت همان سادگي را هم نگاه نداشتند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پي‌نوشت(۱):حالا ... بيا و باز هم بگو:سارا صبور باش.بگو:واگذار كن.بگو:داري خودت را داغون مي‌كني.كاش يك بار به دوستان!مي‌گفتي:غلاف كنيد شمشيرهاي نامرديتان را كه حريف زمين خورده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پي‌نوشت(۲):يك بار در درددلي دوستانه به يك دوست!گفتم:زمانه بعد از مهران كم جوانمرد به خود مي‌بيند.دوست از اين جمله برآشفت كه خود را جوانمرد مي‌دانست.اين روزها دوست دارم روزي هزار بار همين يك جمله را براي همان دوست بفرستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Jul 2008 09:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلم می خواهد</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>۱.دلم می خواهد دوباره برگردیم به ساعت هشت شب.دوباره برگردیم به دم در روزنامه اعتماد ملی.همان جا که تا پا را از در بیرون می گذاشتیم،دستهایمان گره می خورد در هم.همانجا که بارها از مقابلش تاکسی دربست گرفتیم تا ما را برساند به درکه یا دربند.دلم می خواهد دوباره ساعت نه شب برسیم به آن پیچ های تنگ و تاریک کوچه های رنگ زمان گرفته درکه.دلم می خواهد دوباره گم شویم در بن بست های بوی بهار گرفته یا داغ از آفتاب سوزان تابستان.دلم می خواهد باز مثل شب کورها دستان یکدیگر را محکم بگیریم و کورمال کورمال آن پیچ های گم شده در سکوت و صدای آب را طی کنیم تا برسیم به همان رستوران قدیمی میان کوه.دوباره تو سوسیس و تخم مرغ سفارش دهی و من نگاهت کنم و نگاهت کنم و نگاهت کنم تا شاید دلم سیر شود از سفره مهربانیت.دلم می خواهد دوباره چند ساعتی هوای تازه کوهستان استنشاق کنیم و بعد در مسیر بازگشت تو در همان کوچه های مطرود از قصد مسیر را اشتباه بروی تا من را گم کنی و من فریاد بکشم:مهران.و تو از پشت همان دیوار کاهگلی صداهای عجیب و غریب دربیاوری تا مرا بترسانی.دلم می خواهد باز بگویی:عاقبت در خم یک کوچه گمت می کنم.و من بگویم : کدام کوچه بن بست مرد من؟و تو نگاهم کنی در همان تاریکی و من از عمق نگاهت اشک بریزم و بگویم باز شبمان را خراب کردی.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲.دلم می خواهد زمان بایستد.درست در تک تک لحظات همان شبی که ساعت دوازده شب به دنبالم آمدی با بسته ای در دست.دلتنگت شده بودم.سه ساعت بود که دور بودی و من دلم پر می کشید برای دیدنت.آمدی دم در خانه پدری.گل افتابگردانی در دست و مهره های شطرنج در دستی دیگر.گفتی برویم؟گفتم کجا؟گفتی:پارک.شطنرج بازی.گفتم : الان؟گفتی: سارا و مهران زمان ندارند.راه افتادیم.دو دست بازی کردیم.تو بردی و من باختم.هر دو دست را درست مثل زندگی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳.دلم می خواهد سرم را روی شانه های خداوند بگذارم.سرم را روی شانه های خداوند بگذارم و های های گریه کنم.اما چه کنم که قدم نمی  رسد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 06:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باید عاشق بود</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>باید عاشق بود 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه بدان گونه که &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مکتوب شود بر سر بازار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بل بدان گونه که &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حسی شود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساکت و صامت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید عاشق بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه بدان گونه که &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عادت شود از روی تکلف&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بل بدان گونه که&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سنت شکند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به تیغ رحمت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید عاشق بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه بدان گونه که &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طوقی شود به پای محبوب &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بل بدان گونه که &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالی شود برای پرواز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 18:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوشتم دوست خواندم دور</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>گفت:صبور باش
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبوری کردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:دل قوی دار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بغض فروخوردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:مهربان باش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهربانی پیشه کردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:خموش باش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فریاد کشیدم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از سکوت بیزارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست دوباره معنا شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او لباس غریبه ها بر تن کرد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و غریبه قبای دوست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برازنده بود هم بر تن او&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هم بر قامت دوست&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 15:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو یگانه بودی</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>یک سال پیش بود برابر با اینچنین روزی.صبح بود.از خانه که بیرون رفتی صدای موبایل از خواب بیدارم کرد.باز هم تو بودی که هنوز به پیچ کوچه نرسیده شیطنت هایت گل کرده بود.برایم پیامک فرستاده بودی و تبریک.تبریک به سبک و سیاق خودت.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوشته بودی:روزت را تبریک نمی گویم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرسیدم:چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوشتی:در حال مذاکره با خدا هستم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرسیدم:در مورد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوشتی:خدا باید یک روز را به نام &quot;روز فرشته&quot; انتخاب کند.مطمئن باش اون روز من تنها مرد دنیام که به تو تبریک می گم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوشتم:دیوانه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوشتی:از تو بیشتر؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن روز سکوت کردم.باورم این بود که من بیشتر دیوانه ام.امروز می دانم که تو شیداتر از من بودی.چند روز پیش از سفرت بود که گفتی:او که عاشق تر است زودتر می رود چرا که تحمل دنیا بی محبوب برایش سخت است.تو عاشق تر بودی،قبول.قبول.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت:چه ان روزها که بودی چه این روزها که باز هم هستی اما به شیوه ای که خداوند مصلحت دید،مردی ندیدم به نغز بازی تو در عشق.یاری نیافتم به پاکی تو در احساس.مهربانی ندیدم به مهربانی تو در کلام و صداقت تو در رفتار.امروز دوباره همان پیامک قدیمی را خواندم.چه تفاوت دارد امسال یا پارسال،زمانی که عشق تو جاودانی ست و مهرت ابدی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 06:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهریه ام مهر تو بود بر دل </title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>این روزها هر کجا که می روم از دادسرا تا محافل دوستانه همه می پرسند:مهریه ات را گرفته ای؟ و من باید با زبان بی زبانی اشکهایم را پنهان کنم و پاسخ دهم : مهر من مهری بود که از مهرانم بر دل ماند.بیائید،محک بزنید و پرداخت کنید.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت:توضیح عشق گاه چه سخت می شود برای آنها که یا عشق را تجربه نکرده اند یا آنچه که در چنته دارند تنها وابستگی ست نه دلبستگی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: این روزهایم سخت می گذرد،عجیب سخت.سخت است تنها همراهت همسرت باشد و بعد که رفت نتوانی بگویی همسرت را از دست داده ای یا تنها رفیقت را.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 08:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوست داشتن به شیوه شریعتی </title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>ویژه نامه سالگرد دکتر علی شریعتی &lt;A href=&quot;http://www.kargozaaran.com/&quot; target=_blank&gt;روزنامه کارگزاران &lt;/A&gt; را بسیار دوست داشتم.&lt;A href=&quot;http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?14673&quot; target=_blank&gt;دوست داشتن،میرات شریعتی&lt;/A&gt; از آن دست نوشته های نابی بود که مدتها بود در باب دوست داشتن نخوانده بودم .نمی دانم چرا احساس کردم گوشه گوشه های این مطلب تذکر است.حبیب الله پیمان در &lt;A href=&quot;http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?14672&quot; target=_blank&gt;عشق راستین،عشق کاذب&lt;/A&gt; حرفهایی را زده بود که عجیب خواندنشان را دوست داشتم.خلاصه اینکه اگر روزنامه امروز را نخریده اید و البته دوستدار افکار شریعتی هستید حتما به سایت روزنامه سر بزنید و مطالب ویژه نامه را بخوانید.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت(۱):این چند جمله گویی چند جمله از بهشت بود: او رفت و تو پس از آنكه از دستش دادی، فهمیدی كه او را داشته‌ای. وقتی نبود به بودنش نیازمند شدی، وقتی او تمام شد تو آغاز شدی و چه سخت است تنها متولد شدن، مثل تنها زندگی كردن است، مثل تنها مردن است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت(۲):دوست عزیزی که در پست قبلی برایم نوشته بودی همراهت ترک تو را بر ایستادن دوشادوش تو ترجیح داده است ،پیشنهاد می کنم برای بازتعریف دوست داشتن حتما دوست داشتن،میرات شریعتی این ویژه نامه را بخوانی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Jun 2008 15:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک پست قدیمی</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بی دلیل به یاد &lt;A href=&quot;http://sabokbaran.blogfa.com/post-6.aspx&quot; target=_blank&gt;این پست&lt;/A&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;قدیمی افتادم.یادم نیست ان روز چه حادثه تلخی مرا به نوشتن این پست واداشته بود.بازی سرنوشت است.امروز می دانم چه حسی مرا به یاد این پست انداخت.کاش اینگونه که من نوشته ام نباشد.کاش مهرانم احساس تنهایی نکند.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Jun 2008 13:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهران مثل آفتابگردان </title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>گفتم عاشق گل آفتابگردانم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش می پرسیدی:چرا؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا من در عمق چشمهایت خیره شوم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بگویم:چون تمام صورت خنده است.درست مثل صورت تو . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت:نیستی که ببینی باغچه جلو خانه پدری پر شده است از گلهای افتابگردان.کوچکند درست مثل صورت تو در روزهای نخست زندگیت در دنیایی که یقین دارم بس زیباتر از دنیای پرهیاهوی ماست.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Jun 2008 06:16:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
