<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سبکباران: به یاد مهران قاسمی</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/</link>
<description>او که یک روز اینجا می نوشت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 24 Nov 2009 19:37:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>برای یک انسان</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-245.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;برای زیدآبادی که پنج سال حبس در تبعید را به نامش سند زدند غافل از آنکه او  از معدود کسانی ست که حق خود را برای زیستن به اثبات رساند.برای جوانمردی که از مبارزه برای اعتبارش به بهای سالهای سپری شدن عمر پشت میله‌های کوته فکری زندان دیگران نگذشت. برای آزادمردی که می‌داند دیگر برای اعلام جرم علیه آزادی بسیار دیر است. برای  زیدآبادی که این سرزمین را سرشار از شادی خواست و زرین چون خوشه‌ای گندم. برای مردی که ایران برایش مکانی گذرا نیست. برای الگویی که می‌خواهد در این تاریخ و جغرافیای جدید سرزمینش با همرزمانش هم‌اوا شود. برای بزرگ‌مردی پرخروش که قامتش را دوتا کرد و حقیقت و جاده را نشان داد: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از این پس رودخانه‌ای ما را جدا می‌کند&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آب خون‌آلود، لجن مرداب‌ها!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در این سرزمین کسی نیست که فراموشش بتوان کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از این پس میهن دیگر آن نیست که بود....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 19:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=245</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-245.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی خبری </title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-243.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;روزنامه خبر به دلایلی که من هم نمی دانم و حالا باید به همه ندانسته های این چند سال کار در مطبوعات اضافه اش کنم از فردا دیگر بر روی کیوسک نخواهد رفت. خبر شاید از همان روزهای نخست هم نه بوی وقایع اتفاقیه را می داد و نه رنگ کارگزاران را داشت اما برای روزهای سخت من چندان هم بد نبود. حالا این روزنامه هم دیگر نیست. مثل همه داشته های دیروز که امروز دیگر به حساب نمی آیند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت: از تمامی خواهران و برادران غیور که کاری برای اینجانب سراغ دارند می خواهم اطلاع دهند.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 12:35:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=243</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-243.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تکراری نه برای دلم </title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-242.aspx</link>
<description>زندگی خسته ام کرد. مرگ تو تنهایم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت:گم شده ام. در خاطره ها. در خواب ها. در نبودنت که می دانم ابدی ست.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 15:16:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=242</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-242.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و توهای بی شباهت به هم!</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-241.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;زن: تو درونت یه موسی داری یه فرعون.موسی نماد خیر و فرعون نماد شر. باید سعی کنی به موسی نزدیک تر شی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مرد: نوشابه می خوری یا دوغ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زن( برای چند ثانیه سکوت): هیچ کدام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این سه مکالمه کوتاه را دیشب شنیدم. وقتی برگشتم و به صورت دخترک نگاه کردم غم از چشمهاش هویدا بود. نمی دانم او وقت نامناسبی را برای بحث انتخاب کرده بود یا مرد اصلا از پایه و اساس اهل اینچنین مباحثه هایی نبود. همیشه زندگی مشترک آدم هایی که بی شباهت روحی با هم ادامه مسیر می دهند برایم غیرقابل درک می ماند.همینقدر می دانم که قرار نیست زندگی زناشویی اپیزودهای یک نمایش ادبی باشد. بسیاری از اوقات لذت حرف زدن در مورد ترک دیوار هم با محبوب کمتر از مولاناخوانی نیست. اما این را هم می دانم که قرار نیست همیشه یک نفر چه مرد و چه زن وادار به سکوت شود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بی ربط: اسطوره های فاقد اعتبار قادر به زهرچکانی اند( دنیس دوروژه مون)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 04:01:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=241</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-241.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زان سوی او چندین وفا</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها/ زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا &lt;BR&gt;زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم / زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا &lt;BR&gt;زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد/زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا &lt;BR&gt;چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود/چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا &lt;BR&gt;از بد پشیمان می‌شوی الله گویان می‌شوی/ آن دم تو را او می‌کشد تا وارهاند مر تو را &lt;BR&gt;از جرم ترسان می‌شوی وز چاره پرسان می‌شوی/آن لحظه ترساننده را با خود نمی‌بینی چرا &lt;BR&gt;گر چشم تو بربست او چون مهره‌ای در دست او/  گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا &lt;BR&gt;گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن/ گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی &lt;BR&gt;این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان / یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها &lt;BR&gt;چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان/ کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا &lt;BR&gt;بانک شعیب و ناله‌اش وان اشک همچون ژاله‌اش/ چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا &lt;BR&gt;گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت /فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا &lt;BR&gt;گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان/گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا &lt;BR&gt;گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم /من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا &lt;BR&gt;جنت مرا بی‌روی او هم دوزخست و هم عدو / من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا &lt;BR&gt;اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود / یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا &lt;BR&gt;چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد / ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی نوشت: برای روزهایی که یادم می رود چقدر نعمتم بخشید و من چقدر ناشکرم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 15:14:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-239.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اگر تمام این جام بلاها که از آن زمستان سرد تا این خزان، دست سرنوشت جرعه جرعه در گلویم ریخته است نشانه تقرب است انا راضیه مرضیه. اما اگر تقاص گناهی را پس  می دهم که ذهنم فراموش کرده الحق و الانصاف که شدید العقابی. کاش همه حساب ها را همین دنیا تسویه کنی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت: این روزهای نبودن تو،بیماری مادر و نامردی مردمان عجیب سخت می گذرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بی ربط: ای توبه ام شکسته / از تو کجا گریزم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ای در دلم نشسته/ از تو کجا گریزم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 11:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=239</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-239.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاییز 83</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-238.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;ملامت گو چه دریابد میان عاشق و معشوق&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نبیند چشم نابینا،خصوص اسرار پنهانی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دریغا عیش شبگیری که چون باد سحر بگذشت&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بدانی قدر وصل آن دم که در هجران فرومانی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ملول از همرهان بودن طریق کاروانی نیست&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت : پاییز ۸۳ بود. روزهای تب و تاب من و تو برای آشنایی دو خانواده. روزهای بدگویی دوستان از تو. روزهایی که همه دست به دست هم داده بودند تا سارا بگوید:نه. من اما گفتم:آری. و نمی دانی جه راضی ام از بازی سرنوشتی که در آن روزها هیچ حرفی را باور نکردم جز اشک های جمع شده در گوشه چشمانت. هنوز آن ساختمان را یادم هست و من کنج دیوار چشم در چشم تو که گفتی: سارا پولدارت نمی کنم اما نمی گذارم لبخند از لبانت محو شود. شاید برای همین بود رفیق ! که دم رفتن هم لبخند زدی. تو چه خوب الوعده وفا را به جا آوردی دوست ناب من!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 20:51:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=238</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-238.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تا بگویند</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-237.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;صبر کن زین گروه پست نهاد / ای زن باوفا دمار کشم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یا در آغوش مرگ خواهم خفت/یا تو را تنگ در کنار کشم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا بگویند ملتم که &quot; فلان&quot;/ اول از خصم انتقام گرفت&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خون دشمن به کام ریخت،سپس/ مست گشت و ز دوست کام گرفت&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا که این کاخ های ظلم و ستم / این چنین استوار و پابرجاست&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سخن عاشقی و سرمستی / از من و تو ، نگار من بی جاست&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت ۱ : این چند خط از شریعتی را عجیب دوست دارم. این روزها گویا همسران تاج زاده و زیدآبادی مخاطبان همین چند مصرع هستند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت ۲ : خدایا! مرا از همه فضائلی که به کارِ مردم نیاید، محروم ساز! و به جهالتِ وحشیِ معارفِ لطیفی مبتلا مکن که، در جذبه احساس‌های بلند، و اوجِ معراج‌های ماوراء، برقِ گرسنگی را در عمقِ چشمی، و خطِ کبودِ تازیانه را بر پشتی، نتوانم دید.(  دکتر شريعتي)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 20:56:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=237</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-237.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلسله موی دوست، حلقه دام بلاست</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-236.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مالک ملک وجود ،حاکم رد و قبول&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هر چه کند جرم نیست، ور تو بنالی جفاست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عهد فراموش کند ، مدعی بیوفاست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی نوشت: وقتی در معامله ای زمینی دست خدا، خدایی می کند جای گلایه ای نمی ماند. خش خش برگ ها زیر پاهایم، قطره های باران بر شانه هایم، میزهای شطرنج خیس پارک لاله و بوی لبوی دستفروش هیزم خاطرات پاییزی من است. اما نه بر تولد نخستت کسی مختار بود و نه در پرواز با شکوهت.لبهایم حتی به گلایه نیز باز نمی شود. رب اشرح لی صدری.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 19:31:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=236</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-236.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلم تو را خواست زیر باران </title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-235.aspx</link>
<description>من اول روز دانستم که این عهد &lt;/p&gt;&lt;p&gt;که با من می‌کنی محکم نباشد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;که دانستم که هرگز سازگاری &lt;/p&gt;&lt;p&gt;پری را با بنی‌آدم نباشد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پی‌نوشت: این نخستین باران به قول تو &quot; جدی &quot; پاییزی باز مرا بی‌تاب چتربازی با تو در همان کوچه نادر می‌کند.دلم انگشتهای خیست را می‌خواهد در دستهایم. &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 14:14:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=235</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-235.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
