<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سبکباران: به یاد مهران قاسمی</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/</link>
<description>او که یک روز اینجا می نوشت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 11:10:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-239.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اگر تمام این جام بلاها که از آن زمستان سرد تا این خزان، دست سرنوشت جرعه جرعه در گلویم ریخته است نشانه تقرب است انا راضیه مرضیه. اما اگر تقاص گناهی را پس  می دهم که ذهنم فراموش کرده الحق و الانصاف که شدید العقابی. کاش همه حساب ها را همین دنیا تسویه کنی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت: این روزهای نبودن تو،بیماری مادر و نامردی مردمان عجیب سخت می گذرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بی ربط: ای توبه ام شکسته / از تو کجا گریزم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ای در دلم نشسته/ از تو کجا گریزم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 11:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=239</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-239.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاییز 83</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-238.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;ملامت گو چه دریابد میان عاشق و معشوق&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نبیند چشم نابینا،خصوص اسرار پنهانی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دریغا عیش شبگیری که چون باد سحر بگذشت&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بدانی قدر وصل آن دم که در هجران فرومانی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ملول از همرهان بودن طریق کاروانی نیست&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت : پاییز ۸۳ بود. روزهای تب و تاب من و تو برای آشنایی دو خانواده. روزهای بدگویی دوستان از تو. روزهایی که همه دست به دست هم داده بودند تا سارا بگوید:نه. من اما گفتم:آری. و نمی دانی جه راضی ام از بازی سرنوشتی که در آن روزها هیچ حرفی را باور نکردم جز اشک های جمع شده در گوشه چشمانت. هنوز آن ساختمان را یادم هست و من کنج دیوار چشم در چشم تو که گفتی: سارا پولدارت نمی کنم اما نمی گذارم لبخند از لبانت محو شود. شاید برای همین بود رفیق ! که دم رفتن هم لبخند زدی. تو چه خوب الوعده وفا را به جا آوردی دوست ناب من!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 20:51:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=238</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-238.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تا بگویند</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-237.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;صبر کن زین گروه پست نهاد / ای زن باوفا دمار کشم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یا در آغوش مرگ خواهم خفت/یا تو را تنگ در کنار کشم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا بگویند ملتم که &quot; فلان&quot;/ اول از خصم انتقام گرفت&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خون دشمن به کام ریخت،سپس/ مست گشت و ز دوست کام گرفت&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا که این کاخ های ظلم و ستم / این چنین استوار و پابرجاست&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سخن عاشقی و سرمستی / از من و تو ، نگار من بی جاست&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت ۱ : این چند خط از شریعتی را عجیب دوست دارم. این روزها گویا همسران تاج زاده و زیدآبادی مخاطبان همین چند مصرع هستند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت ۲ : خدایا! مرا از همه فضائلی که به کارِ مردم نیاید، محروم ساز! و به جهالتِ وحشیِ معارفِ لطیفی مبتلا مکن که، در جذبه احساس‌های بلند، و اوجِ معراج‌های ماوراء، برقِ گرسنگی را در عمقِ چشمی، و خطِ کبودِ تازیانه را بر پشتی، نتوانم دید.(  دکتر شريعتي)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 20:56:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=237</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-237.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلسله موی دوست، حلقه دام بلاست</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-236.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مالک ملک وجود ،حاکم رد و قبول&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هر چه کند جرم نیست، ور تو بنالی جفاست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عهد فراموش کند ، مدعی بیوفاست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی نوشت: وقتی در معامله ای زمینی دست خدا، خدایی می کند جای گلایه ای نمی ماند. خش خش برگ ها زیر پاهایم، قطره های باران بر شانه هایم، میزهای شطرنج خیس پارک لاله و بوی لبوی دستفروش هیزم خاطرات پاییزی من است. اما نه بر تولد نخستت کسی مختار بود و نه در پرواز با شکوهت.لبهایم حتی به گلایه نیز باز نمی شود. رب اشرح لی صدری.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 19:31:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=236</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-236.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلم تو را خواست زیر باران </title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-235.aspx</link>
<description>من اول روز دانستم که این عهد &lt;/p&gt;&lt;p&gt;که با من می‌کنی محکم نباشد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;که دانستم که هرگز سازگاری &lt;/p&gt;&lt;p&gt;پری را با بنی‌آدم نباشد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پی‌نوشت: این نخستین باران به قول تو &quot; جدی &quot; پاییزی باز مرا بی‌تاب چتربازی با تو در همان کوچه نادر می‌کند.دلم انگشتهای خیست را می‌خواهد در دستهایم. &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 14:14:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=235</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-235.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در سوگ وطن‌</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-234.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;&quot;سخن این است&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در آستانه نور ایستاده‌ام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دستانم گرسنه، دنیا زیبا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چشمانم همه درختان را نمی‌بینند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درختان زیبا، درختان سبز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جاده‌ای از آفتاب از میان تمشک‌ها می‌گذرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من پشت پنجره‌ای در بیمارستان زندان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بوی دواها را نمی‌شنوم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آلاله‌ها در شکوفه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و سخن این است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بحث بر سر زندانی شدن نیست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سخن بر تسلیم نشدن است.(ناظم حکمت)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این روزها شب می‌خوابیم و صبح بلند می‌شویم و  هنوز دست و صورت نشسته پیامکی می‌آید که : فلانی هم رفت. نمی‌دانم ما از اوضاع و اخبار مملکت بی‌خبر افتاده‌ایم یا دیگران بیش از ما می‌دانند و از اخبار  پشت پرده خبر دارند که جلای وطن می‌کنند به هر قیمتی. خوب یادم هست اکبر گنجی که از زندان آزاد شده بود در همان ساختمان وقایع اتفاقیه با دوستان مشارکتی جلسه ای داشت که من و مهران هم رفتیم. البته ما مشارکتی نبودیم اما رفتیم تا مشارکتی داشته باشیم! گنجی ضعیف شده بود و رنگ بر رخسار نداشت. هر چند ثانیه مجبور بود جرعه‌ای اب بنوشد تا توان ادامه دادنش باشد. از هر دری گفت و گفت. از دموکراسی. از  آزادی بیان. از حقوق بشر. اما امروز هیچ کدام از جملاتش در حافظه من نمانده است جز این‌که با اشاره به کوچ دسته‌جمعی به اصطلاح روشنفکران به لندن و  ممالک دیگر یوسفی اشکوری را بر سر دار برد و به صراحت گفت: قهرمان کسی نیست که در خارج از  کشور پایش را دراز می‌کند و برای دموکراسی در داخل نسخه می‌پیچد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آن شب عجیب اکبر گنجی بر دلم نشست. علاقه‌ام به او بیش از زمانی شد که می‌شنیدم اعتصاب غذا کرده و تن به زور نمی‌دهد. اما یک صبح از همین صبح‌های کذایی گنجی هم رفت. رفت و دیگر بازنگشت. گنجی هم قهرمان تاریخ مصرف گذشته ای شد که رفت تا به قول خودش در خارج از مرزهای کشورش برای دموکراسی در وطن نسخه بپیچد. بی‌شک آنچه گنجی و گنجی‌ها در سالهای اصلاحات انجام دادند در خور تحسین است و حافظه ما هم آنقدر در جریان این اغتشاش‌ها! تنگ و کوچک نشده است که فراموش کنیم بر ما چه گذشت. اما رسم است که جوجه را آخر پاییز می‌شمارند. هنوز  پاییز این انقلاب سبز ما نرسیده است که دوستان ما اندکی خم بر ابرو را تاب نمی‌اورند و جلای وطن را بر ماندن و خوردن نان و نمکش  ترجیح می‌دهند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شاید از سر دلتنگی ست . شاید از سر ناامیدی. شاید هم نوشتن این جملات تنها بهانه‌اش این است که در همین چند ماه پس از انتخابات دوستانی را بار سفر بسته دیدم که دوست داشتم روزی در جشن آزادی ایران دوشادوش خود ببینیمشان. پدرم می‌گوید هر جا آسمان خدا را داشته باشد و زمینش سنگفرش تو باشد و تو سر آرام بر بالین بگذاری وطن است . این تعریف اما برای من غریبه است. برای من و ماهایی که هنوز عرصه را انقدر تنگ نمی‌بینیم که پاهایمان را بر خاک دیگری بگذاریم و برای ایران از دور مرثیه بخوانیم. دلم نمی‌خواهد روزی را ببینم که دیگران با زور گلوله و بمب دموکراسی را به ما هدیه بدهند. دلم می‌خواهد نه مصر باشیم و عربستان که خفقان زبان‌هایمان را در گلو خشک کند و نه عراق و افغانستان که اجنبی با هر نیت خیری در سرش برای ما نسخه دموکراسی بپیچد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; انچه بر ایران از ان شب انتخابات کذایی گذشت تا حالا انقدر به زبان امده و بر کاغذ ثبت شده و از دریچه کوچک دوربین‌هایمان دیده شده است که دیگر نه می‌توان انکارش کرد و نه پنهانش. اما روزهای پس از انتخابات با همه تلخی‌اش با همه قساوت اغشته به فریبش باید می‌بود تا  نسل نازک و نارنجی ما به چشم اتحاد ملی را ببیند و با دستانش تقلا برای حفظ  خاک مادری‌اش را لمس کند. آنچه بر ما رفت عادلانه نبود. آنچه بر ندا و سهراب‌ها گذشت نه ردی از انسانیت بر جا گذاشت و نه مهر شرع را بر پیشانی داشت. اما گذاشتن و گذر کردن هم رسمش نبود. این روزها درها باز است . درها باز است تا همه مخالفان بروند. بروند و خیال کنند که می‌توانند دور از وطن ، وطن را نجات دهند. انها دارند به ما جدایی را می‌اموزند.  تکلیف آنها که می‌مانند هم با کرام الکاتبین است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هر بار که خبر رفتنی را می‌شنوم دلم برای ابطحی و امثال عطریانفر نمی‌سوزد . دلم برای آنها که سی سال خودی بوده‌اند و حالا جامه تغییر بر تن کرده‌اند نمی‌سوزد . دلم برای انها که  سه دهه چپاول کردند و  با یک نماز جمعه خواندن ، اصلاح طلب شدند نمی‌سوزد . دلم برای مصطفی تاج‌زاده می گیرد . دلم برای مرد کوتاه قد اما بلند همت اصلاحات می‌سوزد که گرمای تابستان اوین را تاب آورد. برگ‌ریزان خزان را حتی از پشت میله‌های زندان هم ندید و حالا در انتظار زمستان است. اما نه مرامش را به کولاک فروخته است و نه مسلکش را به حراج گذاشته. دلم برای مهربان مرد بی‌ادعای این روزها می‌گیرد که نمی‌داند همرزمانش ، همان‌ها که چون فرزندانش دوستشان داشت یک به یک چمدان خاطرات سبزمان را بر دوش می‌گیرند و می‌روند. دلم برای کودکانی می‌گیرد که معلوم نیست روزی بتوانند پا بر خاک وطن بگذارند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; ما هنوز به قول ناظم حکمت زیباترین دریا را نپیموده بودیم. هنوز زیباترین کودک ما بزرگ نشده بود. هنوز زیباترین روزهایمان را ندیده بودیم.ما هنوز زیباترین واژگان را نخوانده بودیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوستان سفر کرده‌ام! کاش حداقل دور از وطن به وطن بیندیشید. کاش خواب آن بیست و دو خرداد را ببینید. کاش ان دوشنبه تا میدان آزادی و دستهای در سکوت بالا رفته با تن‌‌پوش سبز را فراموش نکنید. کاش هنوز زیر لب گاه به گاه در گوش فرزندانتان بخوانید: نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;به راستی از &quot;ما همه با هم &quot; چند نفر مانده است؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 16:54:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=234</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-234.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ببخشیم تا بر ما ببخشند</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-233.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;۱.از آنجایی که آنچه بر آنیم انجام دهیم همیشه خالی از عیب نیست و آنچه می کوشیم انجام دهیم همواره از خطا مصون نمی ماند و آنچه به چنگ می آوریم همیشه سنجه ای از پایان پذیری و جایزالخطایی انسانی ما دارد، تنها راه نجات ما در عفو و گذشت است . ( دیوید آزبرگر)&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;۲.پیتر به سراغ مسیح آمد و پرسید:سرورم چند بار باید برادری را که بر ضد من گناه می ورزد ببخشایم؟ هفت بار؟&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;مسیح گفت: من به تو می گویم نه هفت بار که هفتادبار.( انجیل)&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پی‌نوشت: مهران من دوست تازه یافته‌ام که تو نمی‌شناسی‌اش اما بیش از هر دوست قدیمی کنار ما ایستاده‌، &lt;a href=&quot;http://razesarbemohr.blogfa.com/&quot;&gt;اینجا&lt;/a&gt; برایت نوشته‌است. از خدا برای هدیه دادن علیرضا صمدی و ملیحه ماه به من اساسی تشکر کن. &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 22:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=233</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-233.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فردا مال کیست؟</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-232.aspx</link>
<description>دیروز &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما زندگی را&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به بازی گرفتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز،او&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ما را...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فردا؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;(قیصر امین پور)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت ۱: کم ندارم دوستانی که یک بار در به سرانجام رساندن عشق ناکام مانده اند.در داشتن برای همیشه محبوب شکست خورده اند.از این میانه کم هم نیستند کسانی که دوباره آغاز کرده اند و تقدیر را در تلخ کامی نقشی ماورائی نبخشیده اند.اما ذهن من درک نمی کند جماعتی را که ناتوانی خود در عاشقی به دیگری نسبت می دهند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت ۲: مدتی ست هر کودکی را که می بینم به جای شعرهای ناب کودکی ساسی مانکن می خواند! ما که پدرانمان تا کودک بودیم &quot;باز باران با ترانه &quot;برایمان خواندند و صدای ناظری و شجریان در گوش هایمان بود این شدیم: از دنیا محروم و به آخرت ناامید. وای به حال این نسل ساسی مانکنی!!!!!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 19:28:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=232</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-232.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب می‌بینم</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-231.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نمی‌دانم چرا هر شب خواب می‌بینم کبوتری از زیر چرخ‌های ماشینم پرواز می‌کند. خواب باد می‌بینم.خواب خیابانی طولانی. خواب راهی بی‌انتها.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پی‌نوشت: روزهاست شاید از زمان حرف زدن با &lt;a href=&quot;http://www.nimdaayereh.persianblog.ir/&quot;&gt;فاطمه شمس &lt;/a&gt;در آن کافی‌شاپ میدان ونک که هیچ‌کس را امین حرف‌هایم ندیده‌ام. دلم برایت تنگ است فاطمه مهربانم.می‌بینی گوش هم کم پیدا می‌شود برای شنیدن و تنها شنیدن.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 10:34:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=231</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-231.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاییز و پاییز </title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-230.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حاضرم همه هستی‌ام را بدهم و تنها یک دم خدا شانه‌های مردانه تو را برایم به زمین بفرستد که جز تو مردی نیافته‌ام. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پی‌نوشت: راست می‌گفتی تو، من کودکم برای دنیای بزرگ‌ترها. &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 09:34:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=230</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-230.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
